Chapter 56

627 139 109
                                        


فصل ۵۶

چانیول

جیپم رو بکهیون رانندگی می‌کنه. با سرعتی کاملا مناسب. در طی یک هفته‌ی اخیر خیلی عجیب رفتار کرده. چون مدام دستپاچه و هوله و همش ادعاش می‌شه به خاطر جریان اثاث‌کشیه. نمی‌دونم چطور باید به این موضوع بسنده کنم. تا به حال مرد فسقلی‌ام رو اینطوری ندیده بودم. یعنی خب این چند ماه اخیر برام خوب گذشت. اگرچه چند نوع دردسر بیشتر گرفتم. رو مخ‌ترینش تشخیص کم خونی‌ام به خاطر مصرف کافئینم بود.

مسیری که بکهیون داره با احتیاط طی می‌کنه، مسیر همواری نیست. ماشین مدام بالا و پایین می‌شه اما مطمئنم که مرد من دست از بی‌احتیاطی کردن کشیده. می‌دونم این‌کار رو برای من انجام داده. با فکرش گونه‌هام سرخ می‌شه و وجودم پر از پروانه‌هایی می‌شه که بال بال می‌زنن. خیلی مرد رمانتیک، چندش، کلیشه‌ای و لوسی هستم. تمامشون رو پیش‌بینی کردم اینطور نیست؟ یعنی احساستون نسبت به ظاهر و عواطفم اینه. مشکلی باهاش هم ندارم. برای بکهیون بودن به این شکل رو دوست دارم. نفسم رو حبس می‌کنم و وجودم و ریه‌هام رو با بوی گِلِ منطقه‌ی لوآر پر می‌کنم. گمانم اون قلعه‌های مشهورش رو رد کردیم و نزدیک اولین دره‌اش شدیم. جایی که هوا رو نیمه‌ابری شده. یک برج کوتاه در ابتدای دره وجود داره. بکهیون تقریبا کنارش ماشین رو نگه می‌داره و دنده رو با هیجان می‌کشه. می‌تونم نفس‌نفس‌زدن و چهره‌ی سرخ‌شده‌اش رو ببینم. درحالی که مثل کودک‌های کنجکاو به محیط اطرافم زل زدم.

دستم رو روی دست بکهیون می‌ذارم و تکونش می‌دم: «بک؟»

بکهیون کمربندش رو باز می‌کنه و با ترس می‌گه: «ها؟»

با نگرانی ورندازش می‌کنم. نکنه مریض شده و به من نمی‌گه؟

«احساس می‌کنم رنگت پریده.»

گونه‌هاش رو لمس می‌کنه و غر می‌زنه: «گونه‌های من؟ نه!»

از داشبورد یک بطری آب بر می‌داره و نصفش رو می‌نوشه. هینی می‌کشه و روی صندلی وا می‌ره. واقعا عجیب و غریب رفتار می‌کنه. این هفته سه بار هنگام درست کردن راتاتوئی، سوزوندش و خب مجبور شد از فر قدیمی‌اش دست بکشه و یکی جدیدش رو سفارش بده. هر سه دفعه هم برای من و بل پیتزا سفارش داد و نذاشت من آشپزی کنم. به درس‌های بل زیاد سخت‌گیری نمی‌کرد، مدام لبخند می‌زد و هنگامی که پیانو می‌زد، در عالم خودش کمرش رو تکون می‌داد و با اشتیاق می‌نواخت. گاهی هم توی آشپزخونه هدفون بل رو توی گوشش می‌ذاشت، کارهاش رو انجام می‌داد و باسنش رو می‌چرخوند و می‌رقصید. البته این عادت همیشگی‌اش بود. خوشحالم که این هفته‌ام رو صرف کار نکردم و کمی به خودم استراحت دادم. چون به قول بکهیون، اگر به مرخصی‌های پزشکم بی‌اعتنایی می‌کردم، اون وقت چه نیازی به آزمایش رفتنم بود. خوشبختانه هم گزگزشدن کف پاهام کمتر شده بودن. البته مجبور بودم کلی معجون که با طالبی و لیموی تلخ درست می‌شد، در هر وعده کوفت کنم چون انگار برای کم خونی‌ام ضروری بود.

Lost In Paris {COMPLETED}Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon