فصل بیست و چهارم
چانیول
این شنبه، یکی از غمانگیز ترین شنبههاییه که دارم در پاریس به چشم میبینم. یک روز تعطیل مضحک، ترسناک، ساکت و غمگین در خانه پارک چانیول. از اتاق خواب درمیآم درحالی که از سرما، از بافت خاکستری رنگی که پوشیدم، چسبیدم. چرا همه چیز انقدر در خانه من بیرنگ و روحه؟ حتی امروز مارتایی هم نیست تا سرم غر بزنه. بالای پلهها ایستادهام. و تا چشم میچرخونم، متوجه میشم که همه جای خونه من نیمه روشنه. صدای برخورد قطرات باران بر روی پنجره، بهم اطلاع میده که باعث گرفتگی هوا شده. همون بارون لعنت شده به ظاهر عاشقانه پاریس...
چشمم به گرامافون کنار پنجره میخوره. لبخند محوی زده و به فکر فرو میرم؛ گرامافون بیصداست. بی بل بی صداست. تلوزیون بزرگ اتاق نشیمن بیبکهیونی که حتی شب تولد دخترش هم از تماشا کردن اخبار در خانه من دست نکشیده بود، بیروح و بیصداست. حالا که اینطوره، اصلا دلم نمیخواد از این به بعد کسی حتی به اون گرامافون یا تلویزیون کوفتی نزدیک بشه! اونها بیبکهیون و بل بیارزش و پوچ هستن. لمس شدنشون توسط دیگران، فقط بیشتر قراره قلبم رو آزار بده.
من حتی تماسهای بیموقع بازپرس رو هم در اون شنبه غمانگیز، رد میکنم. شاید میخواد از این خبر بده که در دادستانی، کلی پرونده جدید برای پر کردن خلأهای وجودم ناشی از شکستم، وجود داره. اما من درست مثل احمقها به هیچ کدوم بند نیستم. فقط کافی بود بکهیون دوباره موهام رو نوازش کنه و در گوشم زمزمه کنه، من ارزشمند و لایق محبت و موفقیت هستم. قسم میخورم این از هر موفقیت حقیقیای برای من ارزشمند تر بود. چون او به من معنا میداد. به شکستم معنا میداد. به موفقیتم معنا میداد. به عشقی که در سینهام حبس کرده و کودکانه بهش اعتراف کرده بودم، معنا میداد.
آخه چرا همه چی انقدر بیروحه؟ حتی گلدانهای رز کنار تراس هم بیروحن. اونها بدون صاحب اصلیشون بیروحن. ای خواننده! منظور من خورشیدی نیست که حالا با بزدلی پشت ابرهای خاکستری قایم شده. منظور من، بکهیونیه که به طور بامزهای به تک تکشون آلرژی و نشاط رو بهشون هدیه میده.
آه خانه لعنت شده من، بوی تنهایی میده. بیروحه و بیصداست. مثل جسمی میمونه که هیچ توانی در خود نداره و یه خواب ابدی رو برگزیده. به تراس طبقه پایین نگاه میکنم. و نگاه دومم رو به ساعت دیواری بالای مبل میدوزم. ساعت درست هشت صبحه. چندین ساعت پیش، زمانی که ساعت و اعدادش برام بیمعنا شده بودن، در شب بیست و ششم اکتبر، من گونه بکهیون رو بوسیدم و گفتم که دوستش دارم. فقط به گفتن این جمله اکتفا کردم. انگار که لال شده بودم. و او فقط چشمهاش رو دزدید و سعی کرد اشک نریزه. قسم میخورم میخواستم باز طعم اون لبهای تلخ و سرد رو بچشم. بکهیون من شیرین نیست. او شکسته و میدونم من نمیتونم تبدیل به یک قهرمان بشم و درستش کنم. چشمهای لرزون و لبهای چفت شدهاش میدیدم و نفسهای نامنظم و سردش روی گونهام رو و حس میکردم. پس نبوسیدمش. به شیوهای قدیمی بهش ابراز عشق و علاقه کردم. او به قدری برام گرانقدر و روشن شده که حتی از لمس کردنش هم میترسم. او لطافتی در قلب داره که شاید معشوق عزیزش هم حتی متوجهش نبوده اما من بودم. مردی که اولینبار در اداره پلیس ملاقات کرده بودم و متوجه شده بودم او تنها یه بچه روستایی بیپناه بوده که به هوای عشق و رویا به شهر عاشقان پناه برده، لطیفتر و مهربونتر از چیزیه که نشونش میده. اون من رو وادار به خطر کردن میکنه. وادار به بلندپردازانهتر فکر کردن... لبخند روی لبهای نازکش مینشینه و بل رو در آغوش میکشه و همه اینها در جلوی چشمهای ملتمس من هستن. کاش بفهمه و درک بکنه که دلم میخواد من رو لایق خودش بدونه و بهم مثل همیشه محبت کنه. از رویاهاش بگه، از رقصیدنهاش بگه و من رو فقط و فقط لایق این بدونه که بذاره تمام روز قهرمانبازیهاش رو تماشا کرده و محو او بشم تا جایی که زمان از دستام در بره و متوجه اون نسیمی بشم که به نرمی بکهیون، داره گونهام رو نوازش میکنه و لمسها بینمون رد و بدل میشن و اونها رو به هم هدیه میدیم و بیهیچ منتی، فقط عشق رو نثار هم میکنیم.
YOU ARE READING
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
