فصل ۴۲
چانیول
چیزی که خواب نازنین و سنگینم رو به هم زد، به گمانم مثل همیشه یک علت داشت. نه موجود فسقلیای که لخت مادر زاد زیر پتوی تختم خوابش برده بود. صدای همسایهها باز توی سرم پخش میشد. خواب سنگینی داشتم ولی اون هم هر از گاهی به لطف همسایههای بیش از حد فوقالعادهام به هم میخورد. از هر عاملی که خوابم رو به هم میزد، با بند بند وجودم متنفر بودم. سرما یا سر و صدا همیشه چیزهایی بودن که دمار از روزگارم رو درمیآوردن.
«پنجره باز شده بود و بستمش، سر و صدا هم تموم میشه، بگیر بخواب یولا.»
از ورجه وورجه کردن دست میکشم. خوب میدونستم خواب بکهیون سبکه ولی... لعنت بهش! بکهیون همونجور لخت تا پنجره اتاقم رفته بود و بسته بودش چون صرفا میدونست سرما ممکنه اذیتم کنه؟ رو به بکهیون برمیگردم. چشمهاش هنوز بسته هست، سرش روی بالش مونده و با همون چشمهای بسته غرولند کرده که آروم بگیرم و انقدر ورجه وورجه نکنم و خوابش رو به هم نزنم. خندهام میگیره و با خستگی و سر درد بهش خیره میمونم. اون توی خواب همیشه انقدر بامزه میشد؟! معلوم بود! تا به حال هزار بار توی خواب دیدش زده بودم. اما حالا عذاب وجدان مزخرفی داشتم. ولی خب مشخصا نمیتونستم الآن بیدارش کنم و بپرسم که درد داره یا نه. چون مطمئنا روش چندتا فحش سنگین میشنیدم و تمام مراحل رمانتیکی که میخواستم واسه صبحمون آماده کنم، به باد فنا میرفت. که البته همینجوری هم به باد فنا رفته بود. چون میدونستم مارتا به این زودیها پیداش نمیشه تا صبحانه آماده کنه.
آهی میکشم و کم کم سعی میکنم از زیر پتو دربیام. لذت توصیفناپذیری توی وجودم پیچیده. البته اگه سرما اون لذت رو زهرمارم نکنه. دیشب هر لحظه که مضطرب میشدم، برطرف میشد. بکهیون برطرفش میکرد. اولین بار بود که توی سکس حس گند و مزخرف نداشتم. کم و بیش بالاخره نصیحتهای اون پاپای به اصطلاح پیر به دردم خورده بود. از زیر پتو دراومدم ولی مثل بچهها هینی کشیدم و روی تخت لرزم گرفت. به بکهیون نگاه میکنم. اون هنوز خوابه و دستهای لختش رو از زیر پتو داورده. روی شکم خوابیده. این مسئله دلگرمم میکنه. توی ذهنم چندین چیز ملکه میشه: ما دیشب سکس داشتیم. من دوستش داشتم. در حد مرگ دوستش داشتم. اون چی؟ خیلی اذیتش نکردم؟ دوستش داشت؟ چیزی که نشد؟ چون چیزی نگفت و بعد ارضا شدن جفتمون، برای بار هزارم گونهام رو بوسید و منو توی بغلش خوابوند و بهم خندید. فقط خندید. و خندیدنش تنها چیزی بود که منو از جنگ ذهنی نجات میداد.
به خودم و در این حد لخت بودنم و البته بوی گند تعرق و کامم، زیر لب بد و بیراهی میدم و از تخت فاصله میگیرم. به یه دوش اساسی احتیاج داشتم. ولی نمیخواستم بکهیون رو بیدار کنم و خوابش رو به هم بریزم. میخواستم به دور از هر استرسی یه خواب آروم داشته باشه. برای اولین بار این ارامش رو لمس کنه و بدونه که لایقشه. و امیدوار بودم که سبک بودن خوابش روی این مسئله تاثیری نداشته باشه.
BINABASA MO ANG
Lost In Paris {COMPLETED}
Fanfictionچانیول یه وکیل خوش قلب و مهربونه که از پس پروندههای زیادی بر اومده. اون در واقع هیچوقت فکرشو نمیکرد تو پاریس، عاشق مردی بشه که فقط یه گارسون تو رستوران سِپتیم پاریسه و دختری داره که به جز براورده کردن آرزوهاش، به چیز دیگهای توجه نمیکنه. ~~~~~~~~~~...
