پنجره رو باز کرده بود تا هوای تازه استشمام کنه. صدای پرنده ها و زوزه باد توی گوشش میپیچید و لبخندی روی لب هاش میاورد.
لبخندی نه از سرشوق!
بازگشت همه احساساتش اون رو به یه بیاحساسی خاصی رسونده بود!
اون دیگه اون باکی سابق نبود!
هرچقدر تلاش میکرد نمیتونست به اون کسی که بوده برگرده...
واین باعث میشد از خودش و هرکسی که این بلا رو سرش آورده متنفر بشه!
با شنیدن صدای در به طرفش برگشت.
نورا لبخندی زد و پا به داخل گذاشت.
از پنجره فاصله گرفت و روبه نورا کرد. جواب لبخندش رو با لبخندی نصف و نیمه داد.
-خوبی؟
سرش رو به طرفین تکون داد و پایین انداخت
خودش رو به اولین صندلی رسوند و نشست.
نورا روی صندلی کناریش نشست و رو بهش گفت
-میدونی که شغل من حرف زدنه!... هرچیزی که تو سرت میگذره فقط کافیه به زبون بیاریش. من اینجام که کمکت کنم...
پوزخندی زد و درجواب حرف نورا گفت
+هنوز نمیفهمم، چرا میخوای کمکم کنی؟
-چون فکرمیکنم ارزش نجات دادن رو داری...
سر بلند کرد و با درد توی چشم هاش به نورا زل زد
+میدونی من چه کارهایی کردم؟
لبخند از روی لب های نورا کنار نرفت. بجاش با مهربونی بیشتری گفت
-اون تو نبودی باکی! تو حق انتخابی نداشتی
سرش رو به معنی نه تکون داد و به دست هاش نگاه کرد و بغضش رو خورد
+من با همین دستام کسی رو کشتم که یه زمانی دوستم بود!!
-خواهش میکنم بهش فکرنکن! بیا... بیا اصلا راجع بهش حرف نزنیم خاطرات تو از وینترسولجر باید فراموش بشن! تو نمیتونی خودت رو بخاطرش شکنجه کنی... اون تو نبودی! باید اینو بپذیری....
صندلیش رو با احتیاط کمی جلو کشید و سعی کرد گفتگوشون رو به سمت دیگه ای بکشونه
-من فکرمیکردم دیدن کپتن حالت رو بدتر بکنه ولی.... میبینم که اشتباه واضحی بود! تو با دیدن اون زمین تا آسمون فرق کردی... تو داری با من حرف میزنی و این خیلی عالیه!!
از جاش پاشد تا برگه هایی که روی میز گذاشته بود رو برداره...
باکی نگاهش رو به زمین دوخت و با یادآوری استیو به خلسهِ عجیبی فرو رفت...
شروع به صحبت کرد.
البته نه با نورا...
حرف هایی که توی سرش بود رو به زبون میاورد...
چون دیگه نمیتونست توی ذهنش نگهشون داره!
+اون داشت گریه میکرد و.... من نتونستم ناراحتیش رو ببینم!... میدونی خودم هیچ امیدی به خودم ندارم... فقط بخاطر اون... من بخاطرش هرکاری میکنم!!
و سرش رو بلند کرد و نگاهی به نورا انداخت و با لبخند غمگینی ادامه داد
+وقتی اون شیشه عطر رو گرفت روبه روم. حسش کردم.... همون عطرو... همون بو رو... بوی خونه، بروکلین... جنگ!! نمیدونم... فقط میدونم این اون عطری بود که به اندازه تمام عمرم میشناختمش....
بغضش رو پس زد و سرش رو تکون داد. نگاهش رو از نورا گرفت و به دیوار روبه روش دوخت
هنوز هم دربرابر اشک هاش مقاومت میکرد!
با اندوه ادامه داد
+من هیچوقت نتونستم اون رو برای خودم داشته باشم! از وقتی یادمه میخواستمش و بهش نرسیدم... انگار همیشه سرنوشت مارو از هم جدا میکنه!... وقتی تو بروکلین بودیم.... یه جور گذشت برامون!.... اون مطمئن نبود و مردم با حرفاشون بیشتر به شکش دامن میزدند... و بعدش جنگ شد! و من مجبور شدم تنهاش بزار و اون... مصرانه درتلاش بود که به جنگ بیاد!... ناراحت بودم که نمیتونه به اون چیزی که میخواد برسه.... ولی توی دلم خوشحال بودم که توی خطر نیست! تنها چیزی که میون جنگ، حالم رو خوب میکرد این بود که میدونستم اون جاش امنه!!....
با یادآوری دوباره دیدنش تک خنده ای کرد
+وبعد دیدمش!... شده بود پسر طلایی آمریکا! برگه برنده جنگ... کپتن آمریکا!!...
سرش رو با حسرت تکون داد
+دیگه زندگیش برای خودش نبود...
خندید و روبه نورا گفت
+و مسلما دیگه برای منم نبود! فکرمیکردم دیگه نیازی به من نداره!... چرا باید منو بخواد!؟... میدونی من همیشه بدترین فکرهارو راجع به خودم میکردم... بدترین قضاوت ها!!... وهمین افکار منفیم باعث شد بزارم و برم.... نمیتونستم ببینم بخاطر من اتفاقی براش بیوفته! از مشهوریتش کم بشه.... یا اینکه بعداز تمام این سختی ها بخاطر من از جنگ دورش کنن و به اون چیزی که میخواد نرسه....
+رفتم... اما وسط راه برگشتم... چون حتی اگه اونم منو نخواد من نمیتونستم تنهاش بزارم!... چون برخلاف تصورش... من بدون اون یه روز هم دوام نمیاوردم!!
مقاومتش شکست و اشک هاش گونه هاش رو خیس کردند. حالا راحت تر حرف میزد
+وقتی بهم گفت هیچ اهمیتی به حرف های مردم نمیده و میخواد با من بمونه برای اولین بار آروم شدم! حس کردم که حالا دیگه دارمش... برای خودم... و قرار نیست از دستش بدم!... دیگه قرار نیست از دستش بدم!! اون برای من بود و من برای اون!!... من.... من آماده نبودم که از دستش بدم! آماده نبودم!! اونم درست بعداز اینکه باهاش عهد بستم که هیچوقت تنهاش نزارم!!
نورا با اندوه به چشم های گریونش زل زد. اشکهاشو با پشت دست پاک کرد و گفت
+دیروز یه دیواری بینمون حس کردم که قبلا نبود!... وقتی ازش خواستم که بغلم کنه و تردیدش رو دیدم...
مکثی کرد و ادامه داد
+حتی بعدش... وقتی با تردید جلو اومد... از خودم متنفر شدم!! چون به این نتیجه رسیدم که این درست نیست! اون حق داره منو نخواد!! من براش خوب نیستم!... من...
سرش رو به طرفین تکون داد
+... من... من دیگه نمیتونم اون آدم سابق بشم و... نمیتونم اونی باشم که اون میخواد!!... من نمیخوام صدمهای بهش بزنم... اون باید از من فاصله بگیره!.. بودن درکنار من براش خطرناکه... به خودم گفتم حتما خودش هم اینو فهمیده.... اما نه
باکی داشت وارد شک عصبی میشد و این نورا رو میترسوند. با نگرانی کمی جلو رفت و صداش کرد
-باکی!
و باکی بی توجه بهش ادامه داد
+دیروز... دیروز یه چیزی دیدم.... که نمیدونم چطور راجع بهش فکرکنم!
با نفس نفس به طرف نورا برگشت گفت
+نورا... اون.... اون حلقه داشت!!!! ولی من هیچوقت بهش حلقه ندادم!!
لحظه ای توی چشم های هم خیره موندند. نورا به صندلیش تکیه داد و لب باز کرد و بست. نمیدونست چه جوابی بده... وقتی نگاه خیره باکی رو دید گفت
-فکرمیکنم بهتره اینو از خودش بپرسی!!
.
(1945، اردوگاه نظامی لهستان)
روی صندلی های بار نشسته بود و نگاهش به لیوان خالی مشروب توی دستش بود. مقدار کمی از محتویات بطری رو داخل لیوانش ریخت و بطری رو به کنار گذاشت. نمیخواست حتی ذره ای مست بشه. ممکن بود هرلحظه دستوری برسه و اون ها عازم عملیاتی بشوند.
-کپتن راجرز!!
با تعجب رو برگردوند و با دیدن پگی لبخندی زد و از جاش پاشد و بغلش کرد.
+اوه گاد.... خیلی وقته ندیدمت
پگی سرتکون داد و از بغلش بیرون اومد
-مشغول سرکشی به مناطق غربی بودم...
+همه چیز خوب پیش میره؟
-اوه اره.... با وجود تو و افرادت، هایدرا یک شب خواب خوش نداره!!
لبخند استیو عمیق تر شد. این تمام اون چیزی بود که اون میخواست...
که جنگ تموم بشه و اون بار دیگه بروکلین رو ببینه...
دلش برای خونه اشون تنگ شده بود!
برگشتن به خونه اشون... درکنار باکی
این دفعه حس تازه ای داشت...
بودن با باکی توی اون خونه!
وقتی جنگ تموم بشه، برمیگشتند و برای آینده اشون برنامه ریزی میکردند...
به همون اندازه که این ایده براش هیجان انگیز بود، ترسناک هم بود!
آینده ای که میدونست نمیتونه رسما درکنار باکی بمونه...
آینده ای که میدونست نمیتونه قانونا برای باکی باشه و باکی برای اون...
همراه با پگی روی صندلی های بار نشستند و پگی کمی از مشروب روی میز برای خودش ریخت.
+از هاوارد چه خبر؟
-تو که اون رو میشناسی! سرش درد میکنه برای ایده های جدید!! نمیتونه یک جا بمونه.... همیشه درحال سفره...
مشروبش رو مزه کرد و ادامه داد
-اوه.... از من خواست اگه دیدمت بهت بگم که هنوز چشم انتظاره اون جشن پیروزیِ که میخواد برای تو و باکی بگیره... پس بهتره زودتر تکلیف هایدرا رو یک سره کنی و برگردی...
استیو خندید و پگی درجوابش به لبخندی کفایت کرد. هاوارد خیلی زود با باکی و استیو دوست شده بود و هردفعه به تهدید ازشون میخواست که زودتر جنگ رو خاتمه بدند و برگردن...
همیشه هم با تمام کارهای هیجان انگیزی که وقتی برگشتند میتونند باهم انجام بدند، استیو و باکی رو هیجان زده میکرد...
-از مهمونی های معروف هاوارد استارک که خبرداری!؟
+اوه اره.... باکی واقعا مشتاق رفتن به اون مهمونیِ وعده داده هاوارد شده...
استیو لبخندی زد و به میز خیره موند. پگی با دیدن تغییر حالت ناگهانی استیو دستشو روی مشت نیمه بسته اش گذاشت و گفت
-باکی خوبه؟
استیو درحالی که مشروبش بالا آورد و مزه کرد. پگی نگاهی به چشم هاش انداخت و گفت
-چی شده استیو؟
آهی کشید و به صندلیش تکیه داد. نمیدونست گفتن این حرف ها به پگی درسته یانه
اون دوست خوبی بود!
همیشه هواشو داشت و درمواقع ضروری بهترین نصیحت هارو بهش کرده بود...
اون و هاوارد همه چیز رو درباره رابطه اش با باکی میدونستند و هیچوقت قضاوتشون نکردند!
حالا شاید گفتن این حرفا براش گرون تموم میشد...
اما باید میگفت تا از ذهنش بیرون بریزتشون و بهترین تصمیم رو بگیره...
+چند روزیه به فکر آینده ام... حالا که چیزی به تموم شدن جنگ نمونده... چه اتفاقی قراره برای من و باکی بیوفته!؟ تو این دنیایی که مارو به رسمیت نمیشناسه... تو این دنیایی که بنظرش عشق ما اشتباهه... ما چطور قراره زندگی کنیم!؟ چطور قراره این عشقمون رو ابدی کنیم... وقتی آینده اینقدر نامطمئنه!؟
حرف های استیو قلب پگی رو به درد آورد. اون هیچوقت عشق رو محدود به جنسیت ندیده بود! بچه تر که بود داستان هایی از کسایی که به همجنسشون علاقه دارن شنیده بود و به موعظه های مادر روحانی گوش کرده بود که چطور از وجودشون بدمیگفت و نفرینشون میکرد!
به عنوان زنی که درستیز با باورهای اشتباه جامعه، فرمانده نظامی شده بود خیلی خوب میتونست طردشدگی رو تو گفتار استیو بخونه...
هیچکس حق نداشت بخاطر چیزی که هست مجازات بشه!!
این رو پگی بهتراز هرکسی میتونست درک کنه!
-اوه استیو.... ابدیت عشق هیچ ربطی به ازدواج نداره! عشقی که تو رگ هاتون جریان داره باعث اون ابدیت میشه نه 4تا کلمه کشیش و یک سند ازدواج!! عشقتون رو گذر زمان نشون میده... اینکه چطور تو خوشی و ناخوشی، مریضی و سلامت، امنیت و جنگ در کنارهم موندید و باهم تمامش رو از سر گذروندید... میدونم که شاید هیچوقت هیچکس حرفی از عشقتون نزنه! جامعه شمارو بهترین دوست های هم میدونه... اما برای من... برای دوستاتون... شماها عاشق ترینین! هیچ چیزی از عشق های دیگه کم ندارید... حتی اگه نتونید هیچوقت رسمیش کنید!!
+اما ما هیچوقت نمیتونیم...
میون حرفش پرید وگفت
-استیو تمومش کن! تو آدم نتونستن نیستی! چرا فکرمیکنی نمیتونی از پسش بربیای!! تو... یک تنه یه کشور رو به زانو درآوردی... قدرت تو فرای این حرف هاست... به خودت، به حست، به قلبت باور داشته باش!
لبخند محزونی زد و سرتکون داد. حرف های پگی بیشتراز قبل به فکر فروبردش...
اما از یه چیز مطمئنش کرد...
اون قرار نیست هیچوقت باکی رو از دست بده!!
چون به حسش وبه قلبش اعتماد داشت...
بعداز کمی صحبت، به همراه پگی از بار بیرون اومدند و به طرف مقر اصلی اردوگاه حرکت کردند. سربازی همون لحظه بهشون نزدیک شد و احترام نظامی گذاشت.
_کپتن راجرز.... همین الان از طریق جاسوس هامون باخبر شدیم که آرنیم زولا به زودی با قطاری واگنی لهستان رو به مقصدی نامعلوم ترک میکنه.... از من خواستند مطلعتون کنم تا افرادتون رو آماده کنید....باید هرچه سریعتر دستگیرش کنیم!!
پگی بازو استیو رو گرفت و گفت
-این میتونه نقطه پایان جنگ باشه.... زولا مغز متفکر هایدراست
استیو به تایید حرفش سرتکون داد و گفت
+من میرم دنبال باکی.... همه افراد رو خبرکن
و سریعا به طرف اتاقشون دوید. اون باید قبل از شروع آخرین عملیاتشون باکی از افکارش مطلع میکرد...
وقت کمی هم برای این کار داشت...
اما میدونست چطور میخواد انجامش بده!
.
استیو با ورودش به اتاق با عجله باکی رو صدا کرد و باکی با شنیدن اسمش خودش رو بهش رسوند.
-هی استیو.... اتفاقی افتاده؟
سرش رو به طرفین تکون داد و روبه روش ایستاد. نمیخواست وقتش رو ثانیه ای هم هدر بده...
دو بازوی باکی رو گرفت و ثابت نگهش داشت. باکی از رفتارهای استیو تعجب کرده بود اما بیهیچ حرفی ایستاد و منتظر شد تا استیو خودش رو توضیح بده.
استیو نفس عمیقی کشید. کوبش قلبش نامنظم شده بود. هیجانش از کاری که میخواست بکنه باعث شده بود که اشک هاش چشم هاشو ترکنند.
به چشم های بی قرار باکی زل زد و شروع کرد
+"از وقتی که یادم میاد دوستت داشتم...
اما جرئت ابرازش رو نداشتم
چون فکرمیکردم قراره طردبشم
از تو.... از مادرم.... از همه دور و وریام
اما تو به من جرئت ابرازش رو دادی...
کمکم کردی از اون شرایط سخت عبور کنم
هیچوقت تنهام نزاشتی...
تو مریضیم...
تو ناراحتیم...
(دست هاشو توی دست های باکی گذاشت و ادامه داد)
از وقتی که دیدمت....برای اولین بار تو اون روز بارونی توی حیاط مدرسه، وقتی میون دعوا منو بیرون کشیدی و به جای من مشت خوردی، میدونستم که با همه آدم های دورم فرق داری...
طوری که باهام حرف میزدی...
هیچوقت تحقیرم نکردی...
بخاطر وضعیتی که داشتم...
چون تو خود واقعیم رو میدیدی...
چیزی ورای گوشت و پوستم...
تو خاص بودی....
ما درکنارهم خاص بودیم...
جوری میتونستیم ساعت ها باهم بخندیم که هیچکس نمیتونست...
چون ما با همه فرق داشتیم!
از همون روزها میدونستم که هیچوقت نمیتونم هیچکسی رو مثل تو پیدا کنم
هیچکس نمیتونه جای تورو بگیره...
هیچوقت نمیتونم به کسی اعتماد کنم اونجوری که به تو اعتماد دارم....
باکی من سر جونم بهت اعتماد دارم....
وفکر میکنم بیشتر مردم کل زندگیشون رو درجستجوی چیزی که ما داریم سپری میکنن..."
اشکی از چشم هاش چکید. باکی مسخ شده به چشم هاش خیره بود... اشکش رو سریعا پاک کرد و ادامه داد
+" باکی.... فکرنمیکنم هیچوقت بفهمی چه تاثیری روی من داشتی...
بخاطر تو من میخندم و لبخند میزنم...
بخاطر تو بیشتراز همیشه جرئت رویاپردازی دارم....
به آینده خوشبینم و از وجود تو قدرت میگیرم...
همه این ها بخاطر توعه!
میخواستم تو بهترین مکان.... تو بهترین زمان ممکن اعترافاتم رو بکنم اما میدونم که تو شرایط فعلیمون همین که حالا درکنارهمیم بهترین موقعیته و نباید از دستش بدم... پس... "
و روی زانوی های لرزونش نشست.
-اوه گاد...
باکی با دهانی باز نگاهش میکرد. هنوز هم درحال پردازش کردن حرف ها و حرکات استیو بود
استیو لبخند شیرینی زد وگفت
+"من حلقه ای ندارم که بدم....که بگم با این حلقه قلبم رو به نامت میکنم... اما میدونم خودت بهتراز هرکسی میدونی که قلب من فقط برای تو میتپه!!... پس بزار بجاش باهات عهد ببندم که همیشه دوستت داشته باشم بخاطر کسی که هستی...
که بهت احترام بزارم و حمایتت کنم...
همیشه.... به هر نحوی....
و اعتماد کنم بهت.... تو سختی های پیش رومون...
و همیشه درکنارت بایستم...
توی خنده ها و گریه هامون
توی مریضی و سلامتیمون
دوستت دارم و خواهم داشت....
از امروز تا آخرین روز عمرم!
توی این دنیا و دنیای بعد
جیمز بیوکانان بارنز.... منو به عنوان شریک خوشی و غمت میپذیری؟"
باکی به سختی لب باز کرد
-استیو....
و بغضش ترکید. استیو از جاش پاشد و مقابلش قرار گرفت
+تو داری گریه میکنی؟
-نه...
ازش رو برگردوند و بعد به طرفش برگشت درحالی که به پهنای صورت اشک میریخت
-فاک.... اره....
استیو جلو رفت تا ببوستش، اما باکی دستش رو روی قفسه سینه اش گذاشت و مانعش شد.
اشک هاشو پاک کرد وگفت
-منم میخوام بگم.... میخوام باهات عهد ببندم...
نفس عمیقی کشید و لحظه ای فکرش رو جمع کرد. چشم هاشو بهم فشرد و با یادآوری تمام خاطرات کوچیک و بزرگشون لبخند عمیقی زد وگفت
+"من بایه نگاه عاشقت نشدم استیو....
من این مسیرِ عاشقی رو قدم به قدم طی کردم...
وبا چشم باز انتخابت کردم
تمام سختی هاش رو خودم به جون خریدم و عاشق تک تک اخلاقیات خوب و بدت شدم!
عاشق خنده ها و جدیت شدم...
عاشق نگاه نافذت و قلب مهربونت شدم...
حتی... حتی عاشق بدخلقی ها و غر زدنات شدم
(با یادآوریشون خندید و اشک گوشه چشمش رو پاک کرد)
من به سرنوشت اعتقاد دارم !!
اما به این هم اعتقاد دارم که ما خودمون سرنوشتمون رو میسازیم
و من این رو با تو میخوام
حتی توی صدتا زندگی بعدی
توی صدتا جهان مختلف
توی هر نسخه از واقعیت...
من پیدات میکنم
و انتخابت میکنم
چون عاشقتم... بیشتر از حد تصورت...
و بهت قول میدم همیشه تا آخر خط باهات میمونم! "
و بدون دادن فرصتی به استیو، یقهاش رو گرفت و اون رو به جلو کشید و بوسه ای پر حرارت به لب هاش نشوند. بوسه ای که باعث غلیان تمام احساساتشون شد...
استیو صورت باکی رو حصار دست هاش کرد. لحظه ای از لب های باکی دست نمیکشید.
لب هاشو روی لب های باکی قفل کرده بود و میمکید و میبوسید و جونی دوباره از اون طعم لب ها میگرفت.
باکی بعداز مدتی به آرومی بوسه اشون رو قطع کرد و ازش فاصله گرفت.
پلاکش رو از گردنش درآورد و به گردن استیو انداخت. دستی روی اسم حک شدهاش کشید وگفت
+ما حلقه نداریم.... اما این پلاک چیزی فرای یه حلقه است! از الان به بعد تو من رو داری و من تورو...
استیو به پلاک گردنش خیره شد و لبخند زد. پلاک خودش رو از زیر یونیفرمش درآورد و به گردنش انداخت. نگاهی بهم انداختند و لبخندشون عمیق شد.
خوشحالی به بندبند وجود استیو نفوذ کرده بود.
اون حالا پلاک جیمز بیوکنان بارنز رو به گردن انداخته بود...
از حالا به بعد!!!
اون باکی رو داشت....
و باکی اون رو....

YOU ARE READING
Marvelous Drama Season 1
Fanfictionشیپ: استیو و تونی / استیو و باکی ژانر: درام، عاشقانه وضعیت: فصل اول توصیحات: باکی برگشت... بعداز سالها!!! قرن ها شاید... خیلی دور، خیلی محال! برگشت و... زندگی تونی و استیو بخاطرش دستخوش تغییراتی شد! تونی: هیچوقت فکرنمیکردم یه روز عاشق بشم! ازدوا...