اول صبح از خونه بیرون زد و به طرف مقصدی که توی آدرس کدگذاری شده اونجرز بود رفت.
با رسیدنش به خونه، بدون اینکه قدمی جلوتر بزاره، کنار درختی ایستاد و به خونه زل زد.
خودش هم دقیقا نمیدونست داره چیکار میکنه...
میخواست باکی رو ببینه...
اون رو میشناخت...
نه از تعریفات استیو، که اون خیلی ازش حرفی نمیزد!
بیشتراز مستندهای کپتن و البته کمیک بوک هایی که دنیا بعداز ازدست دادنشون تو سال های 1970 شروع به چاپ کرد.
همون کمیک بوک هایی که تونی تو بچگی با شوق و ذوق جمع کرده بود و بعدا اونها رو به پسراش داده بود تا پدرشون رو بهتر بشناسند و مثل خودش، کپتن رو قهرمان زندگیشون بدونن...
پیتر چرا... اما هارلی از همون اول هم فرق داشت!
همون زمان که پیتر لحظه به لحظه بیشتر عاشق کپتن آمریکا و قهرمانبازی هاش شده بود، هارلی شیفته باکی شد...
طوری که گاهی ساعت ها با پیتر سر اینکه چرا بنظرش باکی "قهرمانتره" بحث میکردند
هارلی میگفت: کپتن آمریکا بدون وجود باکی، به این جایگاه نمیرسید و قطعا بدون کمک اسنایپرش نمیتونست هیچوقت اینقدر قدرت بگیره...
استیو فقط حرف های هارلی رو با لبخند معناداری تایید کرده بود...
اما پیتر قبول نمیکرد! به یه دلیل واضح...
چون هارلی بیشتراز پیتر ، میتونست باکی رو درک کنه وخودش رو جای اون بزاره...
ولی پیتر نه!
پیتراز همون اول هم دوست داشت قهرمان بشه...
اون شخصیت اصلی، نه دست راست یه قهرمان...
اما اون نمیدونست که چقدر مهمه یه قهرمان از طرف مورداعتمادترین فرد زندگیش حمایت بشه...
تونی بعداز اینکه بحثاشون بالا گرفت و استیوی رو دید که هر روز با یادآوری باکی داغوون تراز قبل میشه قانونی رو توی خونه گذاشت که هیچکس حق نداره دیگه حرفی دراین باره بزنه...
کم کم این بحث ها هم فراموش شد...
سال ها گذشت...
هارلی، باکی و تمام خاطراتش رو به حاشیه ذهنش برد...
کمی که سنشون بالاتر رفت متوجه خیلی از ناگفتنی ها شدند.
اینکه باکی و استیو دوست های معمولي نبودند...
و این حقیقت بیشتراز قبل هارلی رو طرفدار قهرمان توی ذهنش کرد. قهرمانی که فکر میکرد چون هیچ طرفداری نداره پس وظیفه اونه که ازش دفاع کنه...
طرفداریی که بعداز روبه روشدن با وینترسولجر و فهمیدن اینکه اون همون باکیِ کمرنگ تر وکمرنگ تر شد...
قهرمانِ توی ذهنش حالا دیگه قهرمان نبود!
اون حالا عضوی از هایدار بود که با پدرهاش جنگیده!!
هیچوقت فراموش نمیکرد که با چه استرسی همراه پیتر به عیادت استیو رفته بود.
کبودی زیرچشم استیو و لب های چاک خورده اش و زخم های گوشه و کنار صورتش دل هارلی رو به درد آورده بود. جوری که تاحالا حسش نکرده...
"باکی حق نداشت این کارو بکنه"
جمله ای که هارلی بارها با خودش گفته بود و هرلحظه عصبانیتش بیشتر قدرت میگرفت.
حتی وقتی فهمید که اون شستشوی مغزی داده شده بازم هم گوشه ذهنش شروع به قضاوتش کرد.
هارلی نیاز داشت که بیشتر بدونه...
اما کسی حرفی دراین باره نمیزد!!
وضعیت خونه بعداز حمله وینترسولجر دیگه مثل قبل نشد...
شاهد ناراحتی های تونی بود! اما ذره ذره آب شدنش رو ندید...
شاهد سردرگمی استیو بود، اما شکستنش رو ندید...
بعداز گذشت 4ماه و سرکوب تمام اون کشمکش های ذهنیش.... حالا دوباره تمامشون سرباز کرده بودند
کشمکش هایی که اون رو نیم ساعت دم در خونه باکی نگه داشت!
عزمش رو جزم کرده بود...
اون باید باکی رو از نزدیک ببینه
ولی اینکار بنظر احمقانه میرسید
وشاید بی هدف!
اصلا نمیدونست با دیدنش چی میخواد بهش بگه...
به خودش گفت: برو هارلی...
اینجا جای تو نیست
توی کار پدرهات دخالت نکن!
این دیگه مثل دفعه های قبلی نیست...
اونا ایندفعه واقعا ازت ناامید میشن!!
اما اون نیمه دردسرسازِ وجودش باعث شد که ناگهان جلو بره...
همونطور که به خودش لعنت میفرستاد، به جلوی خونه رسید. با شک از دو پلهی ورودی بالا رفت و جلو در ایستاد.
دست لرزونش رو روی زنگ در گذاشت و از حرکت ایستاد.
به انعکاس خودش تو شیشه کوچک کنار در، چشم دوخت و به فکر فرورفت.
با دیدن باکی چی میتونست بگه؟
از طرفداری هاش و علاقه ای که بهش داره بگه!؟
یا از ازبین رفتنشون!؟
یا حتی از ترسی که تو نگاه تونی میبینه!؟
میتونه ازش بپرسه که از زندگیشون چی میخواد؟
یا میتونه اعتراف کنه که با اومدنش، اونا دیگه یه روز خوش هم نداشتن...
نفس عمیقی کشید و سعی کرد به اعصابش مسلط بشه، قبل از اینکه باخودش به صلح برسه تا زنگ رو بفشره
باکی در رو باز کرد و رو به روش قرار گرفت
هارلی یکه خورد و یک قدم عقب رفت
نگاه باکی خشن بود و سرد. نگاهی به سرتا پای هارلی انداخت و ترس رو تو وجودش حس کرد. چاقویی که مخفیانه توی دستش بود رو توی آستینش فروبرد و گفت
-تو کی هستی؟؟
آب دهانش رو با اضطراب قورت داد و گفت
+من... من... هارلیم
اخم های باکی بیشتر درهم رفت
-نمیشناسم!!
ذهن هارلی از هر فکری خالی شد. توی چشم های باکی غرق شد. دیگه هیچ حرفی برای گفتن تو ذهنش نبود. با لکنت گفت
+اما... من... تورو میشناسم...
بنظرش مسخرهترین حرفی که میتونست رو زده بود! یه قدم جلو رفت و سعی کرد درستش کنه
+من... هارلی استارک راجرزم!
باکی لحظه ای به فکر فرو رفت و گفت
-هنوزم نمیشناسم...(چشم ریز کرد) استارک راجرز!؟
هارلی سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد
+پسر کپتن...
ابروهای باکی کم کم بالا رفت، با تعجب پرسید
-تو پسر استیویی؟ صبرکن ببینم.... استارک؟؟؟؟
ضربان قلب هارلی نامنظم تراز قبل توی سینه اش شروع به کوبیدن کرد
+اره بابام... بابام تونی استارکه...
-تونی؟
+پسر هاوارد استارک!!
-اوه!!
باکی با شنیدن اسم هاوارد صورتش منقبض شد و دندون بهم سایید. سربه زیر انداخت و از جلوی در کنار رفت.
هارلی با تردید قدم به داخل خونه گذاشت و در رو بست. باکی بی توجه بهش به طرف قهوه جوش رفت و مشغول دم کردن قهوه صبحگاهیش شد.
هارلی همونطور که چشم به داخل خونه چرخوند، معذب روی مبل نشست.
به خودش نهیب زد"اینجا چیکار میکنی هارلی؟!"
باکی زیرچشمی نگاهی به هارلی انداخت و قهوه اش رو از قهوه جوش به ماگش ریخت
هارلی نگاهی بهش انداخت و گفت
+عام.... ممنون من نمیخورم!
باکی سربلند کرد و بعداز لحظه ای مکث خیره توی چشم هاش شد و سرد گفت
-این مال تو نیست!
لب های هارلی از تعجب باز موند.
باکی ماگش رو گرفت و به طرف هارلی رفت و روبه روش نشست. هارلی نگاهش همچنان به چشم های سرد باکی بود.
باکی قهوه اش رو مزه کرد و با دیدن نگاه های خیره هارلی گفت
-مطمئنی نمیخوای؟
هارلی با گیجی جواب داد
+... نه!
سریعا سرشو تکون داد و نگاهش رو از باکی گرفت
+نه منظورم اینکه... نه نمیخوام
باکی خنده اش رو از این گیجی بامزه هارلی خورد و لبخند محوی زد و به مبل تکیه داد. هارلی فاکی زیرلب گفت و سعی کرد حواسش رو جمع کنه
-چی تورو به اینجا کشونده؟
هارلی سوالش رو بی جواب گذاشت چون خودش هم جواب درستی برای این سوال نداشت...
باکی دوباره پرسید
-باباهات خبر دارن که اینجایی؟
نگاه هارلی به طرف دست فلزیش رفت. به یادآورد که چطور با همون دست، سپر کپتن آمریکا رو گرفت و به طرفش پرت کرد!!
با استرس آب دهانش رو قورت داد و نگاهش به چشم های باکی برگشت
+نه!
باکی با تاسف سرتکون داد و سرزشگرانه گفت
-اومدنت به اینجا کار عاقلانه ای نبود... هارلی....
واین همون لحنی بود که اون خوی پرخاشگر هارلی رو بیدار میکرد، پوزخندی زد وگفت
+چرا؟ چون تو وینترسولجری و ممکنه به من صدمه بزنی؟
باکی با خونسردی جواب داد
-نه... من... نیستم... چندوقتیه که نیستم!
+چرا اینجایی؟
شونه بالا انداخت و با ناچاری گفت
-شاید چون چاره ای ندارم؟
هارلی با یادآوریِ دیالوگ معروفی که از باکی توی کمیکهاش خونده بود لبخندی زد وگفت
+دستورِ کپتنه...
باکی سرش رو کج کرد و به چشم هاش خیره موند. زیرلب زمزمه کرد
-دستورِ کپتنه!
هارلی میتونست ساعتها اونجا بشینه و براش از اینکه چطور طرفدارش شده و اون رو یه قهرمان میدونه بگه و با حرف ها و سوالاش کلافه اش کنه...
اما نه!
اومدنش اشتباه بود!
نه تو این وضعیت...
وقتی هنوز خودش هم نمیدونه که برای چی اونجاست...
باید میرفت. سرش رو تکون داد واز جاش بلند شد.
+من.... من.... ببخشید!! من نباید اینجا میومدم!
و بدون اینکه منتظر جواب باکی بشه به طرف در رفت.
باکی هم از جاش پاشد.حالا با تعجب بهش خیره شده بود.
هارلی رفت، اما دستش روی دستگیره در ثابت موند. یکدفعه به طرف باکی برگشت و با ترسی که توی چشم هاش لونه کرده بود گفت
+تو که نمیخوای اون رو از ما بگیری، میخوای؟
.
کلیدش رو از جیبش درآورد و توی قفل چرخوند. در ورودی رو باز کرد و به داخل رفت.
با ورودش به خونه لحظه ای همه نگاه ها به طرفش برگشت. مورگان به طرفش دوید و فریاد زد
(مورگان) - هارررررل
تقریبا همه با فریاد مورگان خندیدند و کلینت که نزدیک ترین شخص به هارلی بود، اون رو درحالی که از تعجب چشم هاش گرد شده بود به بغل کشید وبازوشو دور گردنش حلقه کرد و موهاش رو بهم ریخت و خندید.
-هییییی....
(کلینت) - چطوری پسر؟؟
هارلی که از بهم ریختن موهاش متنفر بود تقلا کرد که از میون بازوهای قدرتمند کلینت بیرون بیاد.
کلینت گره دست هاشو کمی شل کرد و هارلی بالاخره موفق شد خودش رو از بغلش بیرون بکشه و ازش فاصله بگیره.
کلینت همچنان به این حرکاتش میخندید.
هارلی با اینکه از حضور غیرمنتظره سم و کلینت و نات توی خونه اشون متعجب بود، کوله اش رو کنار مبل گذاشت و مورگان رو که به میز تکیه داده بود و منتظر توجه هارلی، ریز ریز میخندید رو به بغل گرفت.
مورگان با احتیاط دستش رو روی موهای هارلی کشید و اول سعی کرد مرتبشون کنه و بعد مشغول بازی باهاشون شد.
هارلی بوسه ای به لپ مورگان زد و به طرف تونی و نات که گوشه ای مشغول صحبت بودند رفت.
-هی عمه نات
نات با دیدنش لبخند مهربونی زد وجاش پاشد و بوسه ای به گونه اش نشوند
(نات) - خوبی؟
سری تکون داد و به طرف تونی برگشت
-هی دد...
تونی فقط جوابش رو با لبخندی داد.
هارلی بعداز این ایستادن رو جایز ندید و به طرف پیتر و سم رفت که سخت مشغول بازی با پی اس بودند.
روبه روی استیو نشست و مورگان رو روی پاش جابه جا کرد.
سم درحالی که برای پیتر کری میخوند برای هارلی سری تکون داد. پیتر بیتوجه به سم با مهارت حواسش جمع بازیش بود.
هارلی میدونست که تو سرعت عکسالعمل هیچکس به پای پیتر نمیرسه!
اما تلاش های سم و کلینت برای شکست دادن پیتر ستودنی بود...
کلینت هم لحظه ای بعد بهشون ملحق شد و کنار استیو نشست و مثل اون چشمش رو به صحفه نمایش دوخت تا برای بار دیگه شاهد باختِ سم باشه.
سم بادی به غبغب انداخت و یه تای ابروش رو بالا داد و گفت
(سم) - هارلی خودتو واسه راند بعد آماده کن!!
پیتر و هارلی نگاه معناداری ردوبدل کردند و هارلی با خنده گفت
-عام.... من هنوز نمیفهمم شما با کدوم اعتماد به نفسی بعداز هربار باختن از ما... بازم حریف میطلبین....
مورگان خندید و دم گوش هارلی گفت
(مورگان) - تازه عمو کلینت هم دست قبلی رو به پیت باخت...
(کلینت) - هی مورگان!!!!
پیتر و مورگان بهم نگاه کردند و خندیدند.
کل کلای پیتر و هارلی با سم و کلینت همیشه جزو مفرح ترین قسمت های دورهمیشون بود...
بدون اونا خونه بی سروصدا میموند...
هارلی همونطور که میخندید نگاهش به استیو خورد که با لبخندی عمیق بهش خیره شده بود.
خنده اش کم شد و به نگاه پدرش زل زد
استیو لب زد
+خوبی؟
هارلی چشم هاشو باز و بسته کرد و سرش رو به آرومی پایین و بالا برد.
آرامش نگاه استیو به وجودش تزریق شد و برای لحظه از تمام افکار منفیش فاصله گرفت
دیگه سروصدای باخت سم و خوشحالیِ پیتر رو نمیشنید...
دیگه براش هیچی مهم نبود. استیو با وجود تمام سردرگمی هاش هنوزم میتونست اطمینان رو به دل پسراش بشونه و این وضعیت آشفتهِ خونه رو مدیریت کنه...
همون کاری که هر پدری انجام میداد!!
هارلی بعداز اینکه مورگان از بغلش بیرون پرید به خودش اومد و توی جاش جابه جا شد.
سم و کلینت و پیتر سروصداشون رو به نیمه دیگه پذیرایی بردند و هارلی و استیو رو تنها گذاشتند.
هارلی باشرم پرسید
-دد بهت گفته که من.... دعوا... کردم دیگه؟
هارلی خودش رو برای هر خطابه ای آماده کرد. شاید تنبیه شاید سرزنش شاید نصیحت...
استیو به جلو خم شد و لبه مبل نشست. چشم هاشو کج وکوله کرد و لبخند بامزه ای زد
+درجریان هستی که من تو جوونیام زیاد دعوا میکردم دیگه؟!...
هارلی خندید و استیو ادامه داد
+نترس نمیخوام نصیحتت کنم!... میدونی که نظرم راجع به قلدرا چیه!؟
هارلی سرتکون داد و جواب داد
-اریک فقط یه احمقه.... آدم جواب احمق هارو نمیده...
اخم های استیو درهم رفت. قیافه زمانی رو به خودش گرفت که متوجه چیزی نمیشه...
+پس چی شد که باهاش دعوا کردی؟
هارلی شونه بالا انداخت
-تقصیرمن نبود... خیلی اتفاقی شد...
+تقصیر اون پسره بود که....عا... چی بود اسمش؟
با تردید گفت
-جاستین؟
ابروهای استیو بالارفت
+دوستته؟
لبخندی از این واژه روی لب هاش نشست
-تقریبا...
استیو سرتکون داد. هارلی قبل از اینکه استیو حرفی بزنه ادامه داد
-نگران من نباش پاپز من از پس خودم برمیام!!
استیو دوباره تکیه داد و با اطمینان گفت
+حتما همینطوره.... نگران تهدیدی که تونی کرد هم نباش، هیچ آدم عاقلی بعداز اینکه آیرونمن تهدیدش میکنه حرکت اشتباهی ازش سرنمیزنه... دیگه همه چیز تموم شده هارلی...
هارلی میخواست بگه که اما اون یه احمقه و احمقا هرکاری ازشون برمیاد.... ولی پشیمون شد. اریک مشکل اونه و باید خودش حلش کنه...
پیتر همراه با دوتا سیب به سمتشون اومد و یکیشو برای هارلی انداخت.
هارلی تو هوا گرفتش و چشمکی به پیتر زد. پیتر کنارش نشست وسم و کلینت هم به جمعشون اضافه شدند.
پیتر با هیجان گفت
(پیتر) - هارل بنظر میرسه که اوضاع تو پایگاه فوق العاده شده!!
هارلی بیخیال گازی به سیبش زد وگفت
-اوه جدا؟!
(پیتر) - اوهوم.... (به کلینت و سم نگاه کرد و نامطمئن گفت) انگار که هایدرا اونجرز رو تهدید کرده...
هارلی که حالا کمی مشتاق شده بود با تعجب به طرف پیتر برگشت
-یعنی چی؟
(کلینت) - اینقدر هم که پیتر فکرمیکنه چیز بزرگی نیست.... یه گرافیتی روی دیوار انبار گذاشتند که مثلا تهدید کنن...
گرافیتی؟؟؟؟
قلب هارلی در لحظه از حرکت ایستاد
(سم)- اینقدر بزدل بودند که حتی نتونستن روی دیوار ساختمون های اصلی این گرافیتی رو بکشن...
هارلی با دهنی باز به طرفشون برگشت
هایدرا؟!؟
استیو جدی جواب داد
(استیو) - بزدل بودن یا نبودنشون مهم نیست، اونا سیستم دفاعی پایگاه رو هک کردن و بدون اینکه شناسایی بشن به داخل اومدن.... این خودش به اندازه کافی بزرگ هست!!
اوه وای نه....
هارلی توی بهت فرو رفته بود. پیتر همچنان با هیجان گفت
(پیتر) - یعنی ممکنه خطری بزرگتر از اون چیزی که ما فکرمیکنیم وجود داشته باشه؟!
فااااک.... خطر؟؟
(استیو) - نمیدونم پیتر.... ما هنوز هیچ اطلاعاتی از اون گرافیتی نداریم...
اوه اما هارلی میدونست.... اون خیلی خوب هم میدونست!!

VOCÊ ESTÁ LENDO
Marvelous Drama Season 1
Fanficشیپ: استیو و تونی / استیو و باکی ژانر: درام، عاشقانه وضعیت: فصل اول توصیحات: باکی برگشت... بعداز سالها!!! قرن ها شاید... خیلی دور، خیلی محال! برگشت و... زندگی تونی و استیو بخاطرش دستخوش تغییراتی شد! تونی: هیچوقت فکرنمیکردم یه روز عاشق بشم! ازدوا...