چشم هاشو به آرومی باز کرد
نورآفتابی که روی چشماش افتاده بود، با بازکردن پلک هاش چشمش رو زد و باعث شد دوباره ببندتشون..
پاهاشو تو بغلش جمع کرد و توی جاش غلط خورد و دوباره سرش رو داخل بالشت فرو برد و پتویی که دور پاش پیچیده بود رو کشید و انداخت روی سرش تا نور چشماش رو نزنه...
اما دیگه خوابش پریده بود!
دوباره چرخید و با حرص پتو رو از روی صورتش کشید.
با انگشت های اشاره اش پلک های سنگینش رو ماساژ داد و چشمش رو به آرومی باز کرد و به سقف خیره شد.
با شنیدن صدای بسته شدن در خونه اخمی کرد و از جاش پرید و کورمال کورمال به طرف پنجره رفت. چشم هاشو ریز کرد تا زیر تابش نور تشخیص بده که چه کسی از خونه خارج شده....
و استیو رو دید که باهمون لباس های شب قبلش به طرف مقصدی نامعلوم شروع به دویدن کرد
نفس عمیقی کشید
اره.... اینم یه راهشه!
5مایل میدوعه تا ذهنش رو آروم کنه!!
عقب عقب رفت و دوباره خودش رو روی تخت انداخت و به سقف خیره شد!
میدوعه تا فراموش کنه چه اتفاقی افتاده!!
با یادآوری خاطرات شب گذشته آه از نهادش بلند شد و سری برای خودش تکون داد.
توی جاش نیم خیز شد و به جعبه قرص هاش که روی میز بود نگاهی انداخت...
و بعد به در اتاقش که هنوز قفل بود!!
شت!!
نباید در اتاق رو قفل میکرد!!
لعنتی برای خودش فرستاد و پتوش رو با حرص کنار زد.
استیو همیشه با وجود هرمشکلی هیچوقت تنهاش نمیذاشت...
همیچوقت از خودش نرونده بودش
نه حتی زمانی که میرفت و خودش رو توی کارگاهش حبس میکرد...
و اون دیشب....
ولی این بار فرق داشت! مگه نه؟
هيچوقت دعواشون اینقدر جدی نبود...
وجود باکی توی زندگیشون یه مسئله جدی بود نه؟
رفتن هارلی به خونش از اون هم جدی تر بود
ولی چرا بین همه این ها، رفتن استیو به پیش باکی و خبر ندادنش به تونی اینقدر ناراحتش کرده بود!!؟
ولی...
تونی با تموم ناراحتیش حق داشت در اتاقشون رو قفل کنه و فرصت یه لباس عوض کردن ساده رو از استیو بگیره؟؟...
نه!!!
به خودش حق نمیداد...
چون میدونست زیاده روی کرده...
اصلا استیو، دیشب رو چطور گذرونده بود؟
سرش رو روی کدوم بالشت گذاشته و به خواب رفته بود...
شاکی از خودش از تخت پایین اومد و به طرف حموم داخل اتاقش رفت....
شاید بهتر بود کمی صبر میکرد و اینقدر سریع واکنش نشون نمیداد....
اما چطور میتونست؟
صبرکردن....
فقط حرفش قشنگه!
چطور میشه به بمبی که درحال انفجاره بگی صبرکنه!!
چون اون دیشب همین بود، یه بمب درحال انفجار!!
و استیو هم اصلا متوجه حال خرابش نمیشد!!
البته قبول داشت که همیشه راه سریع تر رو انتخاب میکنه!
و توی اون شرایط عصبانی بودن براش راحت تر از صبرکردن و آروم بودن بود...
روبه روی دوش ایستاد و بدون اینکه حتی لباس هاش و دربیاره با خودش زمزمه کرد :
باید چیکار میکردم؟
اصلا کار درست تو اون وضعیت چی بود؟
وبعد با یادآوری جولیا با دو از حموم بیرون اومد و لپ تاپش رو روی تخت گذاشت و بازش کرد
نگاهی به آخرین تایمی که آنلاین بوده انداخت و بعد شونه بالا انداخت و شروع به تایپ کرد
مسلما هروقت آنلاین میشد میتونست جواب تونی رو بده...
"هی جولیا.... منم، دوباره!!!
نمیخوام مزاحمت بشم، اما توی یه مسئله ای نیاز به مشورتت دارم."
انگشت هاش لحظه ای روی کیبورد از حرکت ایستاد و نفس عمیقی کشید
توی جاش جابه جاشد تا تسلط بهتری داشته باشه و دوباره مشغول تایپ شد
" من یه کاری کردم...
یعنی یه اتفاقی افتاد!... با پسرمون دعوامون شد و اون از خونه گذاشت و رفت.... "
نگاهی به جمله اش انداخت.
مطمئن نبود این اون چیزیه که میخواد باهاش صحبتش رو شروع کنه...
پاکش کرد و از اول نوشت
"یه اتفاقی افتاد!.... فهمیدم که تمام این مدت پسرم به دور از چشم من وقتش رو پیش دوست پسر سابق همسرم میگذرونده.... نمیدونستم راجع بهش چه حسی داشته باشم! حس میکردم بهم... حس میکردم... "
نه نه..... نمیتونست حرفی از حسش بزنه...
پاکش کرد و دوباره نوشت
"نمیدونستم چه حسی داشته باشم! پس موضوع رو با همسرم مطرح کردم و..... فهمیدم اون از این ماجرا خبر داشته.... انگار.... انگار فقط من بودم که نباید میدونستم!! پسرم بامن حرف نمیزنه اما.... میره خونه رقیب من! همسرم با من حرف نمیزنه.... اما....
گاااد.... من فقط نمیدونستم باید چیکار کنم
و انگار هیچکس متوجه حال من نمیشه!
من حق دارم ناراحت باشم!!
مگه نه؟
حق دارم نخوام پسرم یه جاهایی بره یا با یه کسایی رفت و آمد داشته باشه که براش خوب نیستن...
مگه نه؟؟؟ "
و توی ذهنش از خودش پرسید: الان مشکل هارلیه یا استیو؟
و ادامه داد
" مسئله این نیست که من به همسرم اعتماد نداشته باشم... اون همیشه به من راستش رو میگه... حتی گاهی بخاطر این اخلاقش ازش دلخور میشم! اما همیشه میدونم که اون یه حقیقت تلخ رو به یه دروغ شیرین ترجیح میده...
و میدونم که باید حرفش رو قبول کنم که اون ها فقط باهم دوستن و هیچ چیزی قرار نیست تغییر کنه...
اما.... "
به سه نقطه ای که گذاشته بود نگاه کرد
چقدر حرف پشت اون سه نقطه بود!
دوست نداشت استیو رو مجبور کنه، باکی رو کنار بزاره....
نه اون همچنین آدمی نبود!
اما... نمیتونم حساسیتش رو نسبت به باکی کنار بزاره...
شاید بنظر مسخره میرسید... اما حس میکرد اگه از اول میدونست استیو پیش باکی رفته، یعنی اگه استیو باهاش توی این مسئله صادق بود دراون صورت حساسیتش کم میشد...
ولی حالا انگار که موضوعی که استیو سعی درپنهانش رو داشت کشف کرده و این خودس حساسیتش رو بیشتر میکرد!!
ولی چرا باید حساس میشد؟
مگه استیو رو نمیشناخت؟
سری برای خودش تکون داد و باخودش زمزمه کرد
-من به استیو اعتماد دارم....
و به انعکاس چشم های خودش روی صفحه خاموش شده لپ تاپ زل زد و گفت
-مگه نه؟
.
⚠️ Sexual content ⚠️
پای برهنه اش رو روی کف سرد حموم گذاشت و دوش آب رو باز کرد و اجازه داد آب داغ عضلات منقبض شده ای بدنش رو آروم کنه.
چشم هاشو بست و دستی به موهای نیمه خیسش کشید و به یاد تمام دعوا ها و آشتی های بعدشون افتاد.....
همون دعواهای کوچیک و بزرگشون که درآخر با بهترین راهِ حل، اختلافشون رو حل میکردند!! سکس آشتی کنون...
اون ها این همه سال با وجود کج خلقی های همدیگه ساخته بودند، مسلما حالا هم میتونستند به همون روزهای خوب برگردند...
خیلی زود....
تنها چیزی که نیاز داشتن یه گفتگوی آروم به دور از دعوا بود!
و بعداز اون..... چیزی که خیلی لذت بخش ترش میکرد!
چشم هاشو باز کرد و به دیکش که حالا از تصور همآغوشی استیو هارد شده بود نگاه انداخت
لبش رو گزید و ضربان قلبش تندتر شد.
یه دستش رو روی دیوار گذاشت و دست دیگه اش رو به آرومی روی دیکش بالا و پایین برد.
لذتی که حالا میخواست از استیو بگیره...
چشم هاشو بست و آه کشید
میتونست تصورش کنه...
که با اون هیکل مردونه اش زیر دوش، بدنش رو هرلحظه بیشتر از قبل به تونی نزدیک میکنه و با هر ضربه ای که داخل تونی میزنه، اون رو توی این حس ناب غرق میکنه...
دلش میخواست همین حالا استیو اونجا بود و ترتیبش رو میداد....
دیگه براش مهم نبود سرچی دعوا کردند
اگه اون حالا اینجا بود، تونی میتونست همه چیز رو فراموش کنه و با ناله اسم استیو رو صدا بزنه
و استیو توی گوشش حرف های قشنگ و سکسی بزنه...
بگه که چقدر دوستش داره و هیچوقت تنهاش نمیزاره...
اونقدر که جفتشون ارضا بشن....
و بعداز اون... میتونستن یه صحبتی باهم داشته باشن
و تونی اونقدر اطمینان پیدا میکرد که حرف دلش رو راحت به زبون بیاره و از ترس "مسخره" بودن افکارش اون هارو برای خودش نگه نداره....
فاک!
اصلا استیو میتونست همین حالا بیاد و جوری هوش از سرش ببره که دیگه نیازی به صحبت بعدش نداشته باشند...
چون تونی میتونست توی اون لحظه همه چیز رو فراموش کنه و براش مهم نباشه که استیو هردفعه از خونه برای چه مقصدی بیرون میره...
حرکت دستش روی دیکش سریع ترشد
نفس کشیدنش نامنظم شد و هر لحظه به اومدن نزدیک تر میشد....
اون فقط میخواست حسش کنه
استیو رو برای خودش...
تمامش رو....
نه اون روح شکسته و خسته اش رو
بلکه تمام اون قسمت هایی از وجودش رو که خودش ساخته بود و یا تیمار کرده بود و استیو رو به این کسی که حالا هست تبدیل کرده بود....
لحظه ای از نفس افتاد و بعد... ارضا شد
کمرش رو به دیوار چسبوند و چند نفس عمیق کشید
با بیحالی مشغول شستن خودش شد و بعد خیلی سریع دوش رو بست و از حموم بیرون اومد
قبل از بستن حوله دور خودش به دیک سافت شده اش نگاهی انداخت و خشم سراسر وجودش رو گرفت!!
به حال رقت انگیزی خودش پوزخندی زد و کلافه به طرف کمد لباسش رفت و لباس هاشو بیرون کشید و بعداز خشک کردن موهاش جلوی آینه مشغول پوشیدنشون شد...
از خودش عصبانی بود!
بیشتراز همه!
با اینکه استیو رو مقصر میدونست اما بخاطر ضعفی که درمقابل استیو داشت به خودش لعنت میفرستاد.
استیو میتونست حماقت درونش رو بیدارکنه...
نباید میگذاشت این اتفاق بیوفته!
به طرف لپ تاپش رفت و نگاهی به چتش با جولیا انداخت
هنوز آنلاین نشده بود...
فاک!!
باید با استیو حرف میزد
ولی چی میگفت؟؟
باید خواسته اش رو بیان میکرد
ولی چطور از حساسیتش به باکی میگفت بدون اینکه منظورش رو بد برسونه...
اون میخواست مطمئن باشه...
که چیزی بینشون نیست
ولی چطور میتونست مطمئن بشه...
نگاهی به خودش توی آینه انداخت
چیزی به ذهنش رسیده بود...
شاید میتونست اوضاع رو سامون بده
باید با استیو حرف میزد
استیو شنونده خوبی بوده!
فقط باید توجه اش رو جلب میکرد...
میتونست اول صحبت اش رو با این جمله شروع کنه
"من معذرت میخوام!!"
و بعد خواسته اش رو بیان کنه...
اونقدرها هم سخت نبود!
تونی میتونست انجامش بده....
.
باتردید از پله ها پایین اومد.
استیو تازه برگشته بود و مشغول صبحونه خوردن...
لب هاشو تر کرد و نفس عمیق کشید و به طرفش رفت.
کنار کانتر ایستاد و چشمی به اطرافش گردوند
استیو نیم نگاهی بهش انداخت و چشم ازش گرفت و خودشو مشغول نشون داد
تونی به طرف کتری رفت
برای خودش قهوه ریخت و روبه روی استیو نشست
صداشو صاف کرد و به صورت استیو زل زد
-هی...
استیو به آرومی سرش رو بلند کرد و توی چشم هاش خیره موند!
فشار دستش روی لیوان قهوه اش بیشتر شد و سرش رو پایین انداخت.
نگاه های خیره استیو معذبش میکرد...
نگاهش رو به پله ها معطوف کرد و گفت
-پیتر کجاست؟
استیو دست از خوردن کشید و به صندلیش تکیه داد
+فکرمیکردم گفتی دیگه نمیخوای باهام حرف بزنی....
تونی محزون به طرفش برگشت
توی ذهنش گفت: خودم میدونم چه اشتباهی کردم، لازم به یادآوری نیست...
و استیو انگار حرف ناگفته اش رو از نگاهش خوند که دستی به صورتش کشید و کوتاه اومد
با ملایمت جواب داد
+دیشب که دعوا میکردیم خونه بوده تونی!!!.... و همه حرفامون رو شنیده! صبح بدون خداحافظی زد بیرون
تونی دستشو جلوی دهانش گرفت
-اوه نه...
استیو به عکس العمل تونی سرتکون داد و ناراحت سر به زیر انداخت....
لحظه ای سکوت بینشون حکم فرما شد
جفتشون از اتفاقات افتاده پشیمون بودند
مطمئنا دعواشون سرهرچیزی که بود ارزش بهم ریختن خانواده قشنگشون رو نداشت...
اما اونا زمانی که سرهم داد میکشیدند متوجه این قضیه نبودند!
بچه هاشون!!
مهمترین دارایشون...
استیو سر بلند کرد و گفت
+رفته خونه نات و کلینت. حالش هم خوبه...
این حرفش کمکی به اصل ماجرا نمیکرد!!
که اون شاهد دعوای پدراش بوده...
این چه تاثیری میتونست روش بذاره
بعداز هارلی حالا نوبت پیتر بود که از خونه بره؟
اون چه مرگشون شده بود؟
تونی لب هاشو جمع کرد و سری برای خودش تکون داد. لیوان قهوه اش رو رها کرد و به صندلی تکیه داد.
اشتهاشو از دست داده بود!
لحظه ای نگاهشون تو نگاه هم گره خورد...
تونی با یادآوری حرف هایی که میخواست به استیو بزنه سر به زیر انداخت و گفت
-من.... معذرت میخوام.... که کنترلم رو از دست دادم و داد زدم....
و سرش رو بلند کرد تا تاثیر حرفش رو ببینه
استیو درجواب گفت
+منم معذرت میخوام... نباید اونجوری حرف میزدم...
تونی چشماش برقی زد و لبخند محوی روی صورتش نشست
الان بهترین موقعیت برای حرف زدن بود
حال جفتشون آروم بودند...
تونی باید به استیو میفهموند که اشتباه کرده....
-من فقط... من فقط ناراحت شدم چون...
چطور میگفت؟
چطور موضعش رو دربرابر باکی مشخص میکرد...
استیو با صبر بهش چشم دوخته بود
اجازه داد تا کلمات رو پیدا کنه و کنارهم بچینه
-من... اصلا ازت نمیخوام پیش باکی نری و بهش سر نزنی... نمیخوام مجبورت کنم اونجوری که من میخوام باشی و زندگی کنه! اینجور رابطه درستی نخواهیم داشت!...
اره درسته...
چون اونجوری استیو رو برای همیشه از دست میده
استیو هیچوقت زیر بار حرف زور نمیره!!
تونی خوب میدونه که اون چقدر لجبازه
البته جفتشون لجبازن..
به شکلهای متفاوت!
-فقط اگه میشه....
چشم هاشو بست و لحظه سکوت کرد
نمیخواست درخواستش اشتباه برداشت بشه...
امیدوار بود استیو متوجه منظورش بشه و بد برداشت نکنه!
-اگه میشه از این به بعد قبل از اینکه بری پیشش... به من خبر بدی... که بدونم... که قراره بری اونجا و...فقط همین اصلا چیز زیادی نمیخوام!
نفس عمیقی کشید و به استیو زل زد
اگه میدونست چه موقع هایی وقتشون رو باهم میگذرونند شاید از حساسیتش کم میشد
شاید بهتر میتونست با اینکه اون ها فقط دوستن کنار بیاد
چون درحال حاضر حس خوبی به بیرون رفتن استیو نداشت
هربار از خونه بیرون میزد، حس میکرد قراره به پیش باکی بره و این فکر سمی تا مغز استخونش نفوذ میکرد و فرصت هر فکرمثبتی رو ازش میگرفت!
+میتونم اینکارو بکنم!!
با این حرف استیو، نفس حبس کرده توی سینه اش رو آزاد کرد و لبخند رضایتمندی زد...
استیو درجواب لبخندی زد و تونی توی جاش جا به جاشد. جلو رفت و لیوان قهوه اش رو برداشت
اونها میتونستند از پسش بربیان
از این مشکل هم باهم گذر میکردند....
باهم!!!
جرعه ای از قهوه اش نوشید.
حالا که استیو قبول کرده بود نوبت به حرف بعدیش میرسید
حالا با اطمینان بیشتری حرفش رو بیان میکرد...
-پس متوجه شدی که کجارو اشتباه کرده بودی دیگه؟اره؟
ابروهای استیو از تعجب بالا رفت
+ببخشید؟؟؟
لحظه ای مکث کرد و بعد چشم ازش گرفت
سرش رو با عصبانیت تکون داد و با اخم به طرف تونی برگشت
+چی؟؟؟!!!
از جاش پاشد.
انگار نمیتونست عصبانیتش رو کنترل کنه
ضربان قلب تونی بالا رفت
انتظار این واکنش رونداشت.
مگه اون همین الان بخاطر حرفاش معذرت خواهی نکرده بود....؟
استیو دست به کمر زد و گفت
+اوه تونی.... درست وقتی فکر میکنم که داری سعی میکنی همه چیزو درستش کنی بیشتر از قبل گند میزنی!!
تونی تک خنده عصبی کرد و صداشو بالا برد
-کجای حرفم اشتباه بود؟؟؟ ... تو خودت هم همین الان به این نتیجه رسیدی که اشتباه کردی!!!
استیو شروع به خندیدن کرد
اما چشم هاش عصبانی تراز قبل شده بود
درست مثل یه دریای طوفانی
که میتونست تونی رو تو خودش غرق کنه...
+«ما» به این نتیجه رسیدیم که اشتباه کردیم!!!
تونی با سردرگمی جواب داد
-منم همینو گفتم!!!
+حرف تو با حرف من زمین تا آسمون فرق داشت!
-اصلا متوجه نمیشم!!... یعنی تو نمیخوای بفهمی کجارو اشتباه کردی تا دیگه تکرارش نکنی؟
استیو لحظه ای لب از هم باز کرد که حرف بزنه و دوباره بست...
نفس عمیقی کشید و همونطور که دست به کمر زده برای چند ثانیه به سقف خیره شد و بعد با لحنی دلخور گفت
+... میدونی چیه...
دست هاشو از هم باز کرد
+من دیگه اصلا حوصله یه جروبحث دیگه رو ندارم و الان.... درحال حاضر نمیتونم تو و این غرور مسخره ات رو تحمل کنم...
سویچش رو از روی میز برداشت و به طرف در ورودی رفت
غرور!؟
تونی که معذرت خواهی کرده بود؟
این اسمش غروره؟
سرش رو هستریک تکون داد و با حرص داد زد
-اره برو.... فرار کن!!!... و برو پیش دوست پسرت و بزار اون آرومت کنه...
اوه... دوباره زیاده روی کرده بود!
لب هاشو جمع کرد!
نباید بحثو به طرف باکی میکشوند!!
ولی فاک بهش...
اون خیلی عصبانی شده بود!!
رگ های گردن استیو بیرون زده بود و صورتش سرخ سده بود...
با عصبانیت به طرف تونی برگشت. چشم هاشو ریز کرد وگفت
+نه من نمیرم پیش "دوست پسرم"!!! ولی نگران نباش هروقت خواستم برم قبلش خبرت میکنم که "درجریان" باشی!!!
و بدون حرف دیگه ای درو محکم بهم کوبید و رفت..

YOU ARE READING
Marvelous Drama Season 1
Fanfictionشیپ: استیو و تونی / استیو و باکی ژانر: درام، عاشقانه وضعیت: فصل اول توصیحات: باکی برگشت... بعداز سالها!!! قرن ها شاید... خیلی دور، خیلی محال! برگشت و... زندگی تونی و استیو بخاطرش دستخوش تغییراتی شد! تونی: هیچوقت فکرنمیکردم یه روز عاشق بشم! ازدوا...