part 74

3.1K 228 163
                                        

جون تر ها همشون یه سالن بودن و پدر مادر ها هم‌ تو نشیمن بود
جدا از هم با مسائلی کاملا متفاوت
یه سینی مزه عالی چیده بود
با حس اینکه ممکنه توت‌فرنگی ها کم باشه یه ظرف دیگه هم در آورد و شروع کرد به قاچ کردن
با صدای جیغ و داد بقیه برای برد تو بازی ترسید و انگشت رو بردید
سریع یه دستمال برداشت و دورش پیچید ، با پیدا کردن چسب زخم روش گذاشت
همه جا رو تمیز کرد و سینی رو برداشت پیش بقیه رفت
بعد گذاشتن خوراکی ها خواست روی صندلی بشینه که با صدای وحشت کرده جیهوپ سمتش چرخید
جیهوپ : انگشتت ؟
در یک لحظه همشون سمتمش هجوم آرودن
کوک : زخمی شدی
نامجون : آسیب دیدی
تهیونگ : انگشت شست کوچولو موچولوت 
جین : باید بیشتر مراقب باشی ، بزار ببینم
با نگاه خیره بقیه لبخندی حرصی زد
جیمین : خوبم چیزی نیست که
یونگی : ولش کن ببینم چت شده
جیهوپ : بریم دکتر یا اورژانس خبر کنیم
کوک : تا وقتی خودم هستم چه احتیاجی خودم‌میبرمش
تهیونگ :ول کن ببینم بزار بوسش کنم خوب بشه
جیمین : چرا الکی نگران منید آخه
شیش تاشون انگشتشو گرفته بودن براش عزا گرفته بودن
دیگه کم‌کم‌ داشتن شورش رو درمیاوردن با بیچارگی لب زد
جیمین : ولم‌کنید آبروم رفت
یونگی : آبرو بره لجهنم مهم تویی
نامجون : آخ من قربونت بشم
جین : خیلی ... درد داشت ؟
جیهوپ : یا موقع بریدن خیلی ترسیدی ؟
کوک : بمیرم برات چرا صدام نکردی نفسم
تهیونگ : اینجوری نمیشه الان زنگ میزنم دکتر
یونگی : نه زنگ بزن اورژانس بیاد ممکنه یکی از عصب های مهمش رو بریده باشه
جین : و جیمین تو کم خونی هم داری ممکنه حالت بد بشه بگو با خودشون کیسه خون هم بیارن ممکنه اتفاقی واسش بیفته
سوکجونگ : وااای بسه دیگه سرم رفت بچه شبیه گوجه شد از خجالتش یه انگشت دیگه اتفاقی واسش نمی افته
جیها : درسته ، به عنوان یه دکتر تایید میکنم
جیهوپ : واقعا ؟
جیها : آره
کوک : اگه یه دفعه از کم خونی حالش خراب ...
سوکجونگ : واااای کووووک
بی حرف با لب هایی آویزون به جیمین زل زدن
جیمین : ممنونم از ته دلم ممنونم
هانجی : عشقتون خیلی کیوتههههه
لیا : خیلی گوگولی شدن خدااااا
کیونگ : منممممم میخوااام عرررررر





اشک هاشو پاک کرد و قبل از کامل بسته شدن پرده نگاه آخری به کل آرمی ها کرد دلش براشون تنگ می‌شد
همیشه اولش خوشحال و آخرش غمگین بودن
کاش میتونستن زمان زیادی رو با آرمی هاشون باشن
وقتی حال بده کوک و جین رو دید
اشک هاش رو پاک کردن و به آرومی هر دو رو بغل کرد
همین کارش باعث شد بقیه هم به بغلشون بپیوندن و یه بغل گرم و پر از محبت نصیبشون بشه
یه دوش سریعی گرفتن تا توی راه به خاطر اینکه عرق کردن اذیت نشن
به سه دسته تقسیم و سوار ون ها شدن
جین : عزیزم خوبی؟
جیمین : هوم خوبم
جین : اما اینطوری به نظر نمیای ، دو ساعت طول میکشه تا برسیم یکم بخواب 
باشه‌ای گفت و چشم‌هاشو بست ولی هر کاری کرد نتوست بخوابه
وقتی بیقراری های پسر رو دید
آهی کشید‌
می دوست که فکرش درگیر و این باعث میشه نتونه بخواب
با فکری که به‌ سرش خودش رو جلو کشید و دستشو سمت زیپ شلوار پسر کوچیک‌تر برد که جیمین سری مانع شد و ترسيده زمزمه کرد
جیمین : چیکار میکنی هیونگ ... راننده میبینه
جین : اوه درسته
سریع دریچه‌ای بین خودشون و راننده رو بست و قفل کرد و همچنین در رو هم از داخل بست و یه آهنگ بیس دار هم گذاشت
چون شیشه ها دودی بودن کارش رو راحت تر می‌کرد
پتوی کوچیکی از پایین صندلی برداشت و روی زمین پهن کرد
جین : شلوارت رو در بیار و دراز بکش
با بی حوصلگی لب زد
جیمین : انجامش ندیدم واقعا خستم




عشق پنهانWhere stories live. Discover now