ویو یونگی
کش و قوسی به کمرم دادم و بلند شدم یک و نیم ساعت از تموم شدن شیفتم گذشته بود ولی به خاطر تموم کردن کارام مونده بودم
با پوشیدن کتم از اتاق بیرون اومدم همین که خواستم بیرون برم که با دیدن مدیر گروه تعظیمی کردم
مدیر : آقای مین چرا تا این موقع موندین آخه نیازی نیست خودتون رو خسته کنید ما انجام میدادیم
یونگی : ممنوم از لطفتون ولی دوست ندارم کارم رو نیمه تمام بزارم قبلا هم گفتم از پارتی بازی خوشم نمیاد
مدیر : اوه البته متوجه شدم
تعظيم دوبارهای کردم و با خداحافظی ازش فاصله گرفتم
سریع سوار ماشین شدم و راه افتادم
بین راه خوراکی و غذا گرفتم تا از گشنگی نمیرم
به زور با دست های پر در رو باز کردم که یه تپه مو به پام چسبید
پوکر بهش نگاه کردم و وارد خونه شدم وسایل ها روی کانتر گذاشتم
یونگی : پامو ول کن موچی ! پسر بدی شدی ؟
به پاپی کوچولویی که سریع ازم جدا شد و کنارم ایستاد و سرش رو بالا گرفت لبخندی زدم
یونگی : حس کردم قیافه تاتا مایک به خودت گرفتی موچی
واق واق سگ باعث شد که یادم بیاد که باید بهش غذا بدم
یونگی : آاااح تهیونگ رو اگه بگیرم خفه میکنم من حال ندارم واسه خودم غذا بکشم حالا باید به تو هم برسم
یاد تولد جیهوپ افتادم که تهیونگ با لباس های گِلی و یه سگ کوچیک تو بغلش اومد
جیمین هم با دیدنش عاشقش شد و مجبور شدیم سگ رو به سرپرستی بگیریم
دستی روی سرش کشیدم و با نگاه کردن بهش یاد یونتان افتادم
روزی که از دستش دادیم تهیونگ انگار دنیاش به آخر رسیده بود
بدتر از هر چیزی نگران بودم که افسرده بشه اما خوشبختانه در کنار هم دیگه و حضور جیمین کنارش این اتفاق نیفتاد
آهی کشیدم و بلند شدم
یونگی : هی موچی کوچولو بیا بریم کنسرت هوپی رو تماشا کنیم ... میدونی امروز جین هیونگ رفته بود اونجا آااح منم میخواستم برم ولی یکسری قوانين این اجازه رو بهم نمیده و این واقعا بده
با صدای در و زنگ گوشیم چشمام رو باز کردم و با اخم نگاهی به ساعت که ۷ صبح رو نشون میداد دادم
یونگی : کدوم خری این وقت صبح اومده آخه
با غرغر بلند شدم در رو باز کردم با دیدن جینهیونگ و جیهوپ با تاسف سری تکون دادم و دعوتشون کردم داخل
یونگی : سر صبحی چی میخوایین که از خواب نازنینم بیدارم کردین
جین : اولا با توجه به شناختی که ازت دارم هر چی فحش دادی خودتی
خنده بلندی کردم
یونگی : از دست تو هیونگ
جیهوپ : از اونجایی که جناب عالی به خودت نمیرسی با جین هیونگ واست غذا درست کردیم و آوردیم
جین : آره بخور جون بگیر
یونگی : آح واقعا دلم غذای خونگی میخواست ممنونم ... ولی قبل من باید به خودتون برسین ، یه نگاه به خودتون بکنید مدام دارین وزن کم میکنین و از این قضیه اصلا خوشم نمیاد
وقتی جوابی نشنیدم سری تکون دادم و وارد آشپزخونه شدم و سه تا قهوه آماده کردم
انگار امروز منم قراره اینجوری بگذره
YOU ARE READING
عشق پنهان
Romanceوقتیی6عضو بی تی اس یه دفعه تصمیم به فاصله گرفت و نادیده گرفتن بیبی گروهشون میکنن تا با عشقی که بهش دارن آسیب نبینه ولی نمی دونن چه طور قلب کوچیک جیمینی شونُ میشکنن سون سام زندگی روزمره انگشت ، غمگین ، اندکی کمدی، هپی اند ،اسمات، و...... شروع : ۱۴...
