جیمین ویو
نگاهمو از جونگوک که بهم خیره شده بود گرفتم و چشمامو بستم
بغضی توی گلوم بود که مدام میخواست منفجر بشه اما باید جلوش رو میگرفتم
من خوب یاد گرفتم که چه طور تظاهر به خوب بودن کنم
آب دهنمو همراه با بغضم قورت دادم
این دیگه آخرش بود
حتی از گوشه ذهنمم رد نمیشد که بخواد همچین کاری کنه
اونم اینجا بین این همه آدم
یه آدم چه قدر میتونه بیرحم باشه که بخواد همچین کاری رو با یه انسان انجام بده
چشمامو باز کردم و نیم نگاهی به جونگوک که بی توجه به هر چیزی هنوز بهم خیره شده بود کردم
با صدای جیغ و گریه های اون دختر قدمی به جلو برداشتم و نگاهی به وضعیتش کردم
لباس هاش پاره شده بود کل بدنش جای چنگ بود مخصوصا روی رون هاش
پوزخندی زدم
جونگوک من که خیلی ملایم و آرومه
جیمین: همگی ساکت باشین
جلوش زانو زدم و نگاهی به چشمای سرخش کردم و لب زدم
جیمین : حالت خوبه ؟
هقی زد و از دستمو با دو تا دستش گرفت
هایون : نیستم هق من بدبخت شدممم
جیمین : اشکال نداره درست میشه
هایون : چه طوری هققق من چه طوری میتونم با این شرایط زندگی کنم چه طور میتونم ازدواج کنم
ابرویی بالا انداختم
جیمین : ازدواج ؟
پوزخندی زدم و تو یه حرکت از چونش گرفتم و محکم فشار دادم
جیمین : نکنه میخوای باهاش ازدواج کنی؟
هایون: باید تاوان کارش رو بده
فشار دستمو بیشتر کردم تا جایی که حس کردم صدای استخونش روشنیدم
هایون : ولم کن دااااری فکمو میشکونی آااااخ
ولش کردم و اینبار از موهاش گرفتم و مجبورش کردم بلندشه
جیمین : چه طور تونستی باهاش اینکارو کنی هاااااان
سیلی محکمی بهش زدم و با تمام نفرتی که ازش داشتم داد زدم
جیمین : عوضی حرومزاده
دوباره از موهاش گرفتم با تمام توانم بهش چنگ زدم
دلم میخواست تک تک موهاشو از جا در بیارم
جیمین : اونم آدمی مثل جونگووووک تو عقلت رو از دست دادیییییییییی
قبل اینکه دوباره بهش حمله کنم و خفش کنم یونگی و جیهوپ گرفتنم
جیمین : ولمممم کن هیونگ میخوام بکشمش
نامجون : آقایون لطفا بیایین داخل
مامور های پلیس ریختن تو اتاق که زنیکه هرزه با چشمای گرد بهشون نگاه می کرد
نامجون : ببرینش دیگه نمیخوام یک دیقه دیگه اینجا بمونه
هایون : نهههههه نههه من کاری نکردم اونی که باید ببرین اونه جئون جونگوک
تهیونگ سمت دوربین مخفی که وسط گل ها گذاشته شده بود رفت و برداشت
تهیونگ: خوب اینم از مدرکِ هرزه بازیت
دوربین دست مامور پلیس داد
با بدبختی اون دختر رو برداشت و بردن که نفسی راحت کشیدم و نگاهمو به کوک که هنوز مثل مجسمه ایستاده بود کردم
موهایی که لای انگشتام مونده بودُ با انزجا روی زمین انداختم و با گفتن اینکه میخواییم تنها باشیم بیرون رفتن
نامجون زیر لب بهم فهموند که بهتر خودم آرومش کنم و بقیه رو برداشت و از اتاق خارج شد
جیمین : کوکی ؟
کوک : تو ... میدونستی ... آخه چه طوری ؟
نزدیکش شدمو با دستام صورتش رو قاب کردم
جیمین : تهیونگ موقعی که داشتن حرف میزدن صداشون رو شنیده ما هم خواستیم بیاییم بندازیمش بیرون ولی نامجون یه همچین نقشه ای کشید
کوک : اوه ... پس چرا ... چرا به من نگفتین ...
جیمین : برای اینکه طبیعی تر بشه
کوک : خیلی بدجنسین
ارومسرش رو بغل کردم و شروع کردم به نوازش کردن کمرش
چند دیقه ای بدون حرف فقط بغلم کرده بود
کوک : ممکن بود من به جای رد کردنش باهاش رابطه برقرار میکردم ، این احتمال رو در نظر داشتین ؟
کمی از فاصله گرفتم و روی لب هاش زمزمه کردم
جیمین : معلومه که نه ، من بیش تر از هر چیزی بهت اعتماد دارم یا بهتره بگم داریم برای همین یه همچین کاری کردیم
کوک : ترسیدم ... خیلی خیلی ترسیدم وقتی جلوی در دیدمت فک کردم ... فک کردم قرار نیست دیگه تو روم نگاه ...
دستمو رو دهنش گذاشتم که چشم غرهای بهش رفتم
جیمین : دیگه از این چرت و پرت ها نگی ها وگرنه میزنم تخم هاتو لح میکنم اوکی ؟
کوک : اوکی
جیمین : حالا برو رو تخت دراز بکش زود باش
کاری گفتم رو کرد دستش زیر سرش گذاشت و بهم نگاه کرد
جیمین : به کجاهات دست زد ؟
کوک : غیرتی شدی ؟
پوکر بهش نگاه کردم که با خنده لب زد
کوک : وقتی بیدار شدم نشسته بود رو جئون کوچولو
جیمین : کجاش کوچولوعه دقیقا ؟ و اما اون هرزه گوه خورده
خودمو روش پرت کردم و دقیقا روی تنش دراز کشیدم و سرمو رو سینش گذاشتم
جیمین : نباید کسی جز من شماها رو لمس کنه فقط من
کوک : فقط تو
لبخندی زدم و محکم تر بغلش کردم که حلقه دستاش رو دورم تنگ تر کرد
جیمین : بهترین جا واسه خواب اینجاست
کوک : معلومه میتونی برای همیشه بیای اینجا بخوابی
جیمین : اوووه چه خووووب
BINABASA MO ANG
عشق پنهان
Romanceوقتیی6عضو بی تی اس یه دفعه تصمیم به فاصله گرفت و نادیده گرفتن بیبی گروهشون میکنن تا با عشقی که بهش دارن آسیب نبینه ولی نمی دونن چه طور قلب کوچیک جیمینی شونُ میشکنن سون سام زندگی روزمره انگشت ، غمگین ، اندکی کمدی، هپی اند ،اسمات، و...... شروع : ۱۴...
