part 72

3.7K 305 134
                                        

ویو جیمین

نامجون : بیبی ؟ ... عزیزم خوبی
جیمین : هوم
نامجون : نمیخوای چشم هاتو باز کنی تا من فدای اون کهکشان های خوشگلت بشم نفسم
صدای آروم نامجون هوشیارم کرد به زور چشم هامو باز کردم ولی اصلا نمیتونستم ببینمش
انگار سنگینی بزرگی روی چشم هام بود
بی توجه بهش دوباره چشم هامو بستم تا بخوابم ولی به زور بلندم کرد
نامجون : آفرین پسر خوب دهنت رو باز کن اینُ بخور بیبی
با چشیدن طعم شیرین و خوشمزه‌ای شروع کردم به جوییدن ولی با دستی که به باسنم خورد و انگشتی که روی شیار باسنم حرکت میکرد دست از جوییدن برداشتم و با چشمی نيمه باز به جیهوپی که با نیش باز بهم‌ زل زده بود نگاه کردم
اما با حس ورود انگشتش داخلم ناله کوتاهی کردم و به دست نامجون چنگ زدم
نامجون : ششش آروم باش
جیهوپ : دارم‌ کِرِم بی حسی و کاهش درد میزنم چیزی نیست بیبی
جیمین : یعنی ...اصلا دلت نمیخواست ... انگشتم کنی
نیشخندی زد که با تاسف سری تکون دادم
انگشت کردن من شده یه مسابقه بعد از رابطمون
هر کی زود تر برسه انگشتم کنه انگار برنده ماراتون میشه
بعد از خوردن اون قرص بدمزه بی توجه به پسرا و درد کمر و باسنم دوباره دراز کشیدم
تنها چیزی که الان مهمه خوابه خواااااب
اما با حس دست های ماهری که داشتن تنم رو نوازش می‌کردن و ماساژ میدادن لبخندی زدم
ولی کم کم تسلیم خواب شدم

به آرومی تو جام تکون خوردم و با احتیاط نشستم ، چشمامو با دستم مالیدم
بالاخره یه دل سیر تونستم بخوابم
با ندیدن کسی آهی کشیدم و نگاهی به ساعت روی دیوار کردم ظهر بود
دستمو روی تشک کناریم کشیدم و با حس سرد بودنش فهمیدم خیلی وقته که رفتن
از نبودنشون کمی ناراحت شدم ولی کاریش نمیش کرد باید میرفتن کمپانی
اما چرا منو بیدار نکردن
مطمئنم‌ به خاطر نرفتن من کلی سر زنش شدن
به آرومی بلند شدم‌ و دستی به موهام کشیدم و از اینکه دردم زیاد نیست لبخندی زدم و وارد سرویس بهداشتی شدم

پشت میز نشستم و نگاهی به میز رنگا رنگ روش انداختم و با اشتها شروع کرم به خوردن
قلپی از آب پرتقال خوردم
جیمین : یعنی الان چیکار میکنن بهتره یه زنگ بهشون بزنم
سریع بلند شدم و وار اتاقم شدم و با برداشت گوشم خواستم زنگ بزنم ولی با دیدن شماره هیونگ اخمی کردم
چرا هیونگ بهم‌ زنگ زده و همین طور بقیه
چی شده
شمارش رو گرفتم و با استرسی که به جونم افتاد منتظرش شدم
سوکجونگ : اوه بالاخره پارک بزرگ افتخار داد بهم زنگ بزنه
با شرمندگی دستی به موهام کشیدم
جیمین : سلام هیونگ آاام واقعا معذرت میخوام ..
سوکجونگ :باشه باشه نیازی نست خودت رو ناراحت کنی
جیمین : هیونگ اتفاقی افتاده که زنگ زدین
سوکجونگ : باید اتفاقی بیفته تا بهت زنگ بزنم
جیمین : البته که نه ولی هم‌ شما و هم‌ بقیه زنگ زدین یعنی اتفاقی یک دفعه یادم افتادین هیونگ ؟ چی شده ؟
سوکجونگ : راستش نمیدونم چی طور بگم اما باید ببینیمت جیمین کی مساعدی ؟
جیمین :الان بیکارم
سوکجونگ : خوبه با بقیه همانگ میشم ساعت و مکان رو برات میفرستم
جیمین : باشه منتظرم
سوکجونگ : فقط نباید پسرا از این ملاقات با خبر بشن
باشه‌ای گفتمُ قطع کردم‌
امیدوارم اتفاقی نیوفتاه باشه
بیخیال زنگ زدن به اعضا شدم و سمت آشپزخونه رفتم و تا میز رو جمع کنم

عشق پنهانOù les histoires vivent. Découvrez maintenant