چیزی به اسم 'آدم خوب' وجود نداشت.
در تمام طول عمرش آن کلمات در نظر جیلین درست طنین میشد.چیزی به نام 'انسان خوب' وجود نداشت فقط انسانهایی بودند که کار خوب را جهت منفعت خودشان انجام میدادند.
او آن را در دختر مورد علاقه دوران دبیرستانش دید، وقتی کل راه را تا'سری لانکا'برای کار داوطلبانه ی فیلها پرواز کرد. گفت بلایی را که انسانها بر سر مادر طبیعت می آورند،دوست ندارد و رفت تا آن حس گناهی را که روی دوش هایش سنگینی میکرد کمتر کند.
آن را در پدرش دید، وقتی شیشه مشروبش را با کتاب مقدس معاوضه کرد. وقتی هرشب با خدای مسیحی اش رازو نیاز میکرد. وقتی به نظر میرسید توبه کرده ولی در کنج درهای کلیسا جیلین برق شرارت را در چشمان پدرش دید.
طوری صحبت میکرد انگار میتوانست با هر کلمه اش طمع تلخ مشروب را حس کند و جیلین خورده شدن ذره ذره انسانیت پدرش توسط شرارت را دید.
پدرش چشمانش را به روی طمع این جهان گشوده بود. تکبرش چیزی را درون جیلین بیدار کرد و پس از آنکه آنرا درون پدرش دید در مدرسه دید، در تلویزیون. آمده بود آن تکبر را که توعی تجلی داشت بیابد. میتوانست آن را زمانی که در هوا پخش میشد حس کند. تیره مثل دود.
ولی حتی فکر کردن درباره این چیزها،ورای وحشی گری، در نوع خود دورویی بود چون آن اصرار برای انسان بهتر شدن را در وجودش دید؛ اگر فقط کمی از خودش کمتر متنفر میشد.
آن ایراد یک انسان ناامید بود و طوری در اعماق استخوانش نفوذ کرده انگار راه فراری نداشت.
او یک انسان بود و انسانها ذاتا چیزهای وحشتناکی هستند.
"اینو دیدی؟" تیسپِر سریع چرخید. دم اسبی اش مثل شلاقی هوا را درید. وقتی متوجه شد که جیلین نگاه نمیکند لبخند پهنش از بین رفت و تابلو را با هوفی کنار گذاشت.
"خدایی جیلین؟! من زدم به هدف و تو توی هپروتی!"
او پلک زد و به سمت تابلو سربرگرداند.۲۰ مایل آن طرف تر در صحرا. تیسپر در مواقع عادی استعداد زیادی در زدن خطوط سفید داشت ولی امروز یک تیر بی نقص در دل مرکز زده بود.
جیلین گفت "ببخشید." و از ته دل گفت. ذهنش شلوغ بود.
اگر کسی میتوانست درکش کند آن تیسپر بود.ِ غرغر های تیسپر تمام شد و با آهی به سمت تابلو برگشت تا تیرهایش را جمع کند.
طی دوماه گذشته تمرین تیراندازی او برای جیلین مانند آلارم صبحگاهی بوده است. تیسپر دوست نداشت که با دخترهای دیگر در باشگاه تمرین کند بنابراین اصرار داشت تا در هوای سرد و خسته کننده ۶ صبح به صحرا بیاید.
حتی در تابستان سوزان، راه صحرا صبحها مانند جعبه یخ بود. باشگاه یک جای بی نقص فوق العاده برای تمرین تمام اعضا در تابستان باز بود. جیلین قبلا یکبار آنجا روی یک صندلی راحت در دمای کنترل شده محیط لم داد. ولی تیسپر ترجیح میداد تا مغز استخوان در این صحرای باز که طلوعش نیز فرقی به حال دما نمیکرد تمرین کند. تا زمانی که کسی اطراف نباشد تا تصادفا با تیرهایش نفله شود، مربی هایش مشکلی نداشتند.انها حتی به او یک تابلوی تیراندازی برای تمرین قرض داده بودند تا با خودش به بیرون ازش باشگاه ببرد.
YOU ARE READING
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)