وقتی جیلین به خودش امد،روی کول مرد ریشو بود بدنش خسته و کوفته مانند یک کیسه شده بود.انها یک طوری توانسته بودند بیرون بروند.و حال سردی هوا بود که او را به هوش اورد.او به اطرافش نگاه کرد_ دیوار سفید و یکدستی که اطرافشان را احاطه کرده بود،صدای کامیون که از دور می امد و صدای تلق و تلوق دروازه بزرگ الکتریکی که به نظر کیلومتر ها انطرف تر میامدند.
جیلین از پشت مرد سر خورد و تلوتلو خورد ولی از پشت چند نفر او را از بازویش گرفتند تا اینکه توانست به تنهایی بایستد.
دختر کوچک گفت "اشکالی نداره.بیا اینجا،بیا."و به ارامی شانه هایش را گرفت و به دیوار تکیه اش داد "ساکت باش،باشه؟داریم سعی میکنیم یه نقشه... بکشیم."
جیلین سرش را تکان داد.گلویش خشک تر از ان بود که بخواهد صحبت کند.دختر لبخند زد و دستش را تکان داد"من نِتی ام."به مرد ریشو اشاره کرد و گفت"اینم بو ئه."و سپس به مرد خوش قیافه"اُلی."نتی چرخید و اسم تک تک افراد انجا را به او گفت.بیشترشان دختر بودند"اینا کشیک های اُرِگون هستن.لیانا،رابی،فرانکی و سم.و خودم.من یکی از اونام."
"نتی،ساکت،"الی از روی شانه اش نگاه کرد"دارن میان این طرف."
هر هشت نفر انها بی حرکت ماندند.تا اینکه صدای قدم ها در داخل ساختمان قطع شد.در شیشه ای کشویی ساختمان انها را از دید خارج کرد.
بو به سمت او برگشت"تو قبلا بیرون بودی مگه نه؟به جز دروازه،خروجی دیگه ای رو میشناسی؟"
جیلین گفت"یه دروازه دیگه وجود داره،ولی فقط میرسه به یه خونه مزرعه ای قدیمی.خونه زیا.فکر...
فکر نمیکنم جز این خروجی دیگه ای وجود داشته باشه."
بو ناله کرد "عالیه."جیلین میتوانست تو دماغی بودن صدایش را بشنود._مثل مت ولی خشن تر"پس فقط یه راه خروج وجود داره و این کونی های سفیدپوش 'سالم' هم دارن اونجا نگهبانی میدن"
جیلین پرسید"سالم؟" ولی نتی حرفش را قطع کرد.
پرسید "حصار چطور؟اون نمیتونه روی حصار یه سوراخ بزرگ درست کنه،مثل همون کاری که توی زندان کرد؟"
الی گفت "نتی یه نگاه بهش بنداز."صدایش از بو ارام تر بود"این یارو به سختی روی پاش داره وایمیسه. خودشم، ممکنه حصار رو از نقره ساخته باشن.و شاید الکستریسیته یا هر زهرمار دیگه ای."
جیلین وقتی انها داشتند صحبت میکردند،به چهره هایشان نگاه میکرد.ولی انگار هیچ کلمه ای برایش معنی نداشت.هیچ چیز نمیفهمید.خسته تر از ان بود که فکر کند.که بشنود.صحبت انها مانند صدای اب به گوشش میرسید_سپس صدایی شنید که باعث شد اب را تبدیل به موج کند.یک غرش درون باد ایجاد شد. سپس صدای دومی بود که با ان همراه شد.دو صدای برجسته در فاصله بسیار دور.
بو،نتی،الی و دیگران_همه به سمت صدا برگشتند
همه به یک سمت خیره شدند و به فریاد گرگ با دقت گوش کردند.
STAI LEGGENDO
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Lupi mannari*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)