کوانتین برنگشت.جیلین برای ساعت ها به فلیکس نگاه کرد که مانند سگی دلواپس سراسر تالار را قدم میزد.و منتظر صاحبش بود.میدانست که این موضوع برای خودش نیز یکسان است.جیلین کاری که لیسا به او گفت را انجام داد: روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست.
ولی هرچه که زمان میگذشت جیلین میتوانست مکالمه نگران لیسا با الکس را بشنود که در سکوت راهرو،پخش میشد.
"این شغل اونه مامان،اون حالش خوبه."
"قبلا هیچ وقت همچین چیزی وجود نداشته،الکس.
اگه گرگها به حدی کافی هستن که بتونن لئو رو شکست بدن..."
"اون کوانتینه،مامان"
"اره هست.اون کوانتینه"
نگرانی وجود جیلین را در بر گرفت و زمانی که انها به تخت خود رفتند تا بخوابند،خواب خود را از او گرفت. جیلین بلند شد تا پنجره را یکم باز کند.به اندازه ای که نسیم ارامش بخشی به همراه اواز قورباغه ها از دوردست به او برسد.سپس صدایی شنید.نه،صدای صحبت.صدایی که با او صحبت میکرد.مثل ان شب در جنگل.زمزمه هایی که درون گوشش بودند،با او به نرمی و در عین حال بلند صحبت میکردند.
پایی که با ان تا یک لحظه پیش نمیتوانست راه برود ناگهان روی زمین ایستاد.ناگهان،وزنش را بدون ذره ای درد،تحمل کرد. بدون یک سوال.و او داشت حرکت میکرد، به بیرون از اتاق،پایین راهرو،به سمت مرکزصدا.
مانند رویا بود.بدنش او را به سمت پایین پله ها برد. روی کف تالار.در ورودی باز بود ولی جیلین،به خاطر نور کورکننده نمیتوانست چیزی ببیند.نور شدیدی از هردو در به سمت او میتابید.سپس جیلین متوجه هیکلی شد که از توده نور به سمتش می امد.بدنی که در مرکز ورودی ایستاده بود.
موجودی تقربیا روی زانوهایش افتاد.سپس جیلین متوجه چیزی شیشه ای و استوانه که روی زمین افتاده بود شد.کوچک و بلند با سوزنی در سرش_نوعی دارت.
آن موجود غرید "بچه،"_مانند پلنگ زخمی فریاد زد و غرید"برگرد طبقه بالا"میتوانست فقط از روی لهجه اش بگوید که او فلیکس بود که جلوی نور را گرفته بود. فلیکس رو به او فریاد زد.صدای دادخواهی او برای جیلین فقط از دور مانند آژیر خطری می آمد. "برگرد، حالا!"
ولی جیلین نمیتوانست برگردد،پاهایش داشتند به سمت جلو حرکت میکردند.
نگاه کرد که فلیکس در خود پیچید.در حالتی که فقط نشان دهنده درد زیاد بود.دردی،بسیار دردناک. انگشتانش را در دستش مشت کرد و انها را مجبور کرد که روی زمین مشت بزنند.جیلین نیز برایش درد کشید _او تا به حال فلیکس را اینقدر اسیب پذیر ندیده بود. فلیکس،بلند شو.
سپس جیلین متوجه شد که نور خیره از پنجره و سپس درهای باز تابید_نور چراغ کامیون از فاصله دور با چرخهای کوچک تر از سایزش بود که جلوی راه دو جین نظامی را به طرف امارت روشن میکرد بعضی ها کوچک بودند.کوچکتر از انکه در دید باشند.دیگران مثل انسانها معمولی به نظر میرسیدند.انها ارایش ارام ولی محکمی به خود گرفته بودند،و از پله ها جیلین بالاخره توانست متوجه انچه که میدید شود.مرها.مردها با اسلحه و مردها با گرگها.
BINABASA MO ANG
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)