جیلین زنگ نزد یا پیام نداد.به خاطر این نبود که تلاش نکرد،ولی هربار که اسم کوانتین را در لیست مخاطبینش میدید،ترس برش میداشت.ترس از اینکه او جواب ندهد.ترس از اینکه جواب دهد.ترس از اینکه مجبور شود ان بوسه را نادیده بگیرد،در حالی که از قبل توسط الکستریسیته ان شکار شده بود.
دو_تقریبا سه ماهی گذشت و هنوز بعضی مواقع احساس کرختی میکرد.وزوزی که درون خونش بود هر شب که دراز میکشید مانند تب وجودش را در برمیگرفت.مانند شبحی باعث میشد ملافه های زیرش داغ شوند.
الکس درباره اکثر چیزهایی که مربوط به کوانتین بودند او را در جریان میگذاشت.لیسا شغلی تحت عنوان هماهنگ کننده عروسی پیدا کرده بود._گفت خانه بدون کوانتین خیلی خالی بود.بدون گرگهایش خیلی ساکت بود.زمانی که درباره فلیکس از او پرسید،الکس گفت او هیچگاه در اتاقهای امارت سیگوارد زندگی نمیکند.مانند مهمان رفت و آمد دارد.در تخت های مختلفی میخوابد ولی هیچگاه تخت مشخصی برای خودش ندارد.و از زمانی که کوانتین رفت،سر زدن هایش نیز متوقف شد. الکس نمی دانست که کجا رفته یا کجا را خانه می نامد هیچکس نمیدانست.
و وقتی که درباره خود کوانتین پرسید،الکس نیز از او خبر چندانی نداشت.او گفت:کوانتین برای گرفتن خبر زنگ میزند.
اون همیشه خسته تر از اونیه که مدت طولانی پای تلفن بشینه.درباره تو هم میپرسه.فقط هیچوقت نفهمیدم چی جوابشو بدم.تو خودت بعضی وقتا باید بهش زنگ بزنی.
او باید زنگ میزد.باید تمام ان سوالها درباره اینکه چه چیزی بود و یعنی چه میپرسید_لعنتی! باید زمانی که ان نامه قبولی را دریافت کرده بود ان دکمه زنگ زدن را فشار میداد.باید از کوانتین تشکر میکرد _اینکه یک جورهایی همه چیز را درست کرده بود.برای اینکه به او اخرین شانس را داده بود تا مادرش به او افتخار کند.ولی اینکار را نکرد.باید سوالاتش را میپرسید،ولی اینکار را نکرد.برای همین شروع کرده بود به کور شدن درباره هر چیزی که بود.هر چیزی که قرار بود به سراغش بیاید.
ولی جیلین فراموش کرده بود که گرگها در جامعه انسانها چقدر عمیقا متحد بودند. از یک هفته قبل داشت روی مقاله بیوشیمی خود کار میکرد تا اینکه در را باز کرده و پشت ان موهای قرمز و یک جفت چشم آبی دید.
ایزی هیجان زده تر از ان بود که درباره چیزهایی که میدانست به جیلین بگوید.گفت قمر به خانه برگشته تا با کنسولش صحبت کند.داشت تصمیم میگرفت که کار زیا تا چه حد خیانت بوده و باعث بالا بردن پرچم جنگ در منطقه خودش شده بود.جیلین متوجه نبود که دقیقا کنسول قمر چه بود و چرا به ان احتیاج داشت. کنجکاو بود که ایا زیا نیز کنسول داشت،یا با میل خودش هرکاری میخواست انجام میداد.ان کنسول نمیتوانست آنطور دستی باشد.(کنترل همه چیز رو به دست بگیره)چون قمر همچنان باید حرکتی میزد.
ایزی گفته بود "مطمئنا،اون عجله ای نداره.برای نمایشگاه(گالا) بعدی یه ملاقات ترتیب داده.حدس میزنم اونموقع تصمیمشو میشنویم."
YOU ARE READING
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)