Chapter35:زیا

94 19 1
                                        

ان دختر هر که بود،شگفت انگیز بود.

او بوی تندی میداد.مانند شراب.بوی گل مانند یاسمن
موهایش مانند اطلس روی شانه هایش ریخته بودند
رنگ ان بسیار منحصر به فرد و به طور غیر معمول رنگ پریده بود.هر لحظه که میگذشت بیشتر شبیه پری زنده میشد.جیلین همه چیز را میخواست که با او انجام دهد.او هرچه که بود،جیلین میخواستتش.

ان دختر راه نرفت.هوا حملش کرد.او به سمت جیلین مانند یک فرشته شناور شد.مثل یکی از انها نیز به نظر میرسید.طوری که لباس سفید با جواهرات نقره ای ای پوشیده بود که مانند ستاره در اطراف گردنش میدرخشیدند_مانند گنجینه ای فضا های منفی اطراف موهای سفیدش را بازتاب میکردند.ان موها،در نوع خودشان فرشته طور بودند_موهایش پایین ریخته و بدون هیچ بافت یا مدلی بودند و زیر نور خورشید میدرخشیدند.ولی جوان تر از ان بود که فرشته باشد، خیلی باطراوت تر،خیلی زنده تر

جیلین به خاطر بویی که در هوا پخش شده بود بینی اش را چین انداخت.ان بو مانند مواد شیمیایی حواسش را میسوزاند._چیزی بود که قبلا بویش کرده ولی نه به این شدت.جیلین در طول مسیر خوابیده بود. هرجا که رفته بودند.مردی با سوزنی که به بازویش زد او را در چند ثانیه بیهوش کرد.الان ظهر شده بود.انها پس از رسیدن پیاده شدند و دو مرد دیگر بهشان ملحق شد و راننده،وَنی را که با ان امده بودند پس از پیاده شدنشان،خارج کرد.

تا قبل از بیرون امدن،جیلین متوجه دستش نشده بود. دیگر سیاه و ورم کرده،نبود.ولی مثل همیشه رنگ پریده و رنگ گوشتی ای داشت.پاهایش نیز،دیگر سنگینی نمیکردند.دیگر راه رفتن را برایش درداور نمیکردند.

ان دختر به او گفته بود"این فقط یکم دارواشه، به اندازه نوک سوزن،که بهت کمک کنه راه بری"

ظهر شده بود و دختر دستش را گرفته و از صحرا خارج کرد و کمی پایین تر،برای پیاده روی به میان درختان برد._انها در مسیر باریک که با بوته های فانتزی اراسته شده بود و بوته ها برای اینکه توسط شاخ و برگ درختان اسیب نبینند پوشیده شده بودند،راه رفتند.

جیلین از دور یک ساختمان دید.ساختمانی که در مرکز منطقه نظامی ساخته شده بود.به او حس گردش دولتی دست میداد،مخصوصا وقتی که ان زن با موهای مرواریدی و پوست حنایی،کلیدکارتی را روی دستگاه کشید تا درهای الکتریکی باز شوند.

جیلین پرسید "اینجا کجاس؟" و باد سردی را در گردنش احساس کرد.ساختمان بسیار بزرگ بود و شیشه هایی به عنوان دیوار به کار رفته بود.افراد یکی پس از دیگری در یونیفرم های مشکی از کنارشان میگذشتند. هرکدام یک سنجاق بر یقه خود زده بودند_علامت خورشید درخشان.

آن دختر گفت "اینجا بیمارستان بود. حالا ازش برای تحقیق استفاده میکنیم"

"بوی گندی میده"

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Stories to obsess over. Discover now