Chapter51:هیولاها

80 23 51
                                        

او با نگاه کردن به عقب،کار اشتباهی کرد.

ایزی و الیزاوتا،داشتند تبدیل میشدند.زمین،پر از خون شده بود.انها در خزشان دوست داشتنی به نظر میرسیدند،ولی کشیک ها ماشین جنگی بودند.قوی ترین افراد در دسترس.حال تیسپر متوجه ان میشد.

انها از ناکجا اباد پیدایشان شده بود.در ابتدا چند نفر و حال ده ها.گرگها_انقدر گرگ که او نمیتوانست بگوید کدامشان طرف او و در حال جنگیدن هستند
او نمیدانست که ایا انه گرگ واقعی هستند یا گرگینه_ولی حدس زد پاسخ در صدای دردناک و شیطانی ای بود که از دور به گوش میرسید.انها نباید به گرگهای واقعی صدمه بزنند.ولی ان گرگها...
او میترسید پس از دخالت الیزاوتا به چه چیزی قرار بود تبدیل شوند.

تیسپر هنگام فرار کردن از روی شانه اش نگاه میکرد
فقط برای دیدن اینکه دو گرگ نقره ای روی هیولا
های غول پیکر فرود امدند.الیزاوتا و ایزی از روی پوزه شان به او نگاه میکردند.تا الان اینکار را چند بار انجام داده بودند.از ضربه دور ماندن،روی پاهای عقبشان بلند شدن و روی گردن گرگ دیگر فرود امدن.پوزه شان خون الود شده بود و خزی که متعلق به خودشان نبود در شکاف میان دندانهایشان دیده میشد.تیسپر درست سر وقت رو برگرداند تا از روی چاله گِلی که ایجاد شده بود،بپرد.

"عجله کن،تیس."مت فریاد زد و پشت درختان ایستاد و بین کنده درختان و سنگهای بزرگ جا خوش کرد."باید دووم بیاری."او در جایی میان این اشفتگی کلاهش را گم کرده بود.

تیسپر به تیردانش چنگ انداخت.ششهایش داشتند میسوختند. قلبش داشت از سینه اش بیرون میزد.
انها داشتند کوانتین را دنبال میکردند.ولی خدایا،او سریع بود.سریع و دقیق،داشت شاخ و برگ ها را از سر راهش کنار میزد.راهش را از میان شاخه ها و گل و لای و تیغ ها باز میکرد.و سپس،به یکباره ایستاد.

تیسپر نزدیک بود با سر به کمر او برخورد کند.اگر به خاطر ریشه هایی که داشت زیر پا له میکرد نبود حال روی زمین جنگل افتاده بود.

"داری چیکار میکنی؟"تیسپر به زور بین نفس های سختی که میکشید صحبت کرد"چرا وایسادیم؟"

کوانتین چیزی نگفت.فقط مستقیم زل زد.سپس تیسپر هیکل هایی را از میان سایه های درختان دید
بعضی گرگ و بعضی انسان.

"تعداد بیشتری وجود داره."متیو ناله کرد"جدی جدی؟"

کوانتین خودش را گم نکرد"برین عقب.قایم شین."

تیسپر میدانست عاقبت خوبی در انتظارشان نبود
انها بویشان را حس میکردند و از پناهگاهشان بیرون میکشیدند.انها پیداشان کرده و کارشان را میساختند.ولی تیسپر عقب رفت.به خاطر ترس از چشمانی بود که از میان درختان و کنار بوته داشتند او را تماشا میکردند.

"قایم شن؟"یکی از افراد در سیاهی شب پوزخند زد"واقعا،کوانتین.من میدونم زیاد اهل دعوا نیستی،ولی قایم شدن؟"

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Stories to obsess over. Discover now