Chapter60:کابوس ها

83 24 24
                                        

عاقبت جیلین درون پتویی پیچیده شده و توسط یکی از گشت هایی که دیر به صدا زدن کوانتین پاسخ داده بود به داخل حمل شد.قرار بود توسط خدمتکارها حمام شود تا شفادهنده ها راحت بتوانند بررسی‌اش کنند و سپس بقیه زمان را استراحت کرد.کشیک ها بیرون فرستاده شدند.همه انها به جز ایزی_که سریع ترین دونده بود.انطور که کوانتین گفت او را فرستاده بود تا نزدیک ترین کلینیکی را که در این شرایط قابل اعتماد تر بود پیدا کند.

زخمی ها ماندند ولی بقیه به بیرون فرستاده شدند.این عجیب بود.سکوتی که پس از ان حاکم شد.

تیسپر روی لبه ایوان نشست و به ایمانی نگاه کرد که داشت به زخم روی شانه کوانتین میرسید.زخم باید توسط شفادهنده ها به درستی درمان میشد ولی به نظر میرسید ایمانی انقدر جذب زخم شده بود که به کسی جز خودش اجازه بررسی نمی‌داد.مت روی کاناپه افتاده بود و روی شانه سدی خوابیده بود._سدی نیز روی شانه الکس خواب بود.الکس نیز روی یکی از چندین کوسن های دکوری لیسا خوابیده بود.و تنها یک گرگ وجود داشت که ظاهر گرگی خود را حفظ کرده بود.بیلی،که کنار کوانتین خوابیده بود.وفادارانه، عاشقانه یا از روی غریزه حفاظت از او.

شاید زمان زودتر از آنچه فکر میکرد گذشته بود،چون در یک چشم به هم زدن تیسپر تنها کسی بود که هنوز بیدار بود و چیزی نداشت که با ان وقتش را پر کند.او نمیتوانست بخوابد.نه پس از ان شب.مطمئن نبود که حتی در کل بتواند بخوابد.خواب ان چشمان زرد و ان ماه قرمز وحشتناک را میدید_کابوسهایی که تا فردا خواهد برگشت.اینکه جیلین دیگر هرگز قادر به رها شدن از طلسم نخواهد بود.اینکه مجبور بود شاهد ناله ها و فریادهایش را هنگام شکستن استخوانها و بیرون آمدن لیچوند از وجود جیلین شود.

"این توصیه رو داشته باش،باشه؟زیاد فکر نکن،وگرنه دیوونه میشی."تیسپر پلک زد و به فلیکس نگاه کرد_به درخشش چشمانش و مردمک جواهرنشانش که در نور میدرخشید.

تیسپر ابجویی را که فلیکس به او تعارف کرد را گرفت و سردی ان را زیر انگشتانش حس کرد"حالا این توصیه کی هست؟"

"یه مرد دیوونه،"فلیکس کنار او نشست و ابجویش را با حرکت سریعی باز کرد"خودم."

تیسپر میل به نوشیدن نداشت ولی قوطی را کف دستش نگه داشت"اون کی بود؟همون زنه که موهای مشکی داشت؟"

"قمر،ملکه مون."

"اون ملکه تون بود؟اون دختر؟به زور شنوزده سالش میشد.اون کسی بود که اینهمه وقت صرفِ تماس گرفتن باهاش کردیم؟ولی اون که کاری نکرد.فقط اومد یه جورایی برامون تصمیم گرفت. نمیفهمم_"

فلیکس گفت "قبول دارم اون عجیبه،زیاد با کلمه نمیشه توضیح داد ولی خودش به همه چیز رسیدگی میکنه."

"و اگه نتونه چی؟اگه زیا برگرده_فردا یا روز بعدش چی؟"

"برا چی برگرده؟برا یه پسر؟چون از فردا اون فقط یه پسر معمولیه"

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Stories to obsess over. Discover now