وقتی جیلین بیدار شد،این قیافه تایلر متفاوت نبود. بلکه صدای ساکت کردن کسی با عصبانیت و اهنگ زیری از رادیو ماشین در حال پخش شدن بود.کمرش از عرق پوشیده شده و شکمش خالی و سنگین بود.از جایش بلند شدن برایش تلاش غیرقابل درکی بود.
اتاقی که جیلین خودش را در ان یافت چیزی جز یک تخت بزرگ و یک کمد از چوب درخت بلوط نداشت که لیسا سیگوارد داشت داخل کشو های ان را از لباس پر میکرد.وقتی صدای جیلین را شنید با لبخند گرمی به سمتش برگشت و پیراهن نصفه تا شده ای را در دست داشت.با ذوق گفت "عصر بخیر" و پیراهن را داخل کشوی باز کمد گذاشت."فکر کردم دیگه هیچوقت قرار نیست بیدار شی" پیراهن دیگری را تا کرد"چیزی یادت میاد؟"
جیلین گِل و گرگ را به یاد میاورد.ان چشمان نارنجی و یال خونی اش.مردی که شبیه تایلر بود.
جیلین عرق را از روی صورتش پاک کرد و بوی صابون را روی پوستش احساس کرد. مشکوکانه گفت"کسی منو حموم کرده؟"
لیسا گفت "اه،اره،تو کثیف شده بودی،همه جات از گل و لای پوشیده شده بود"وقتی متوجه نگاه جیلین شد، قهقه زد"فرزندم،خواهش میکنم.من خودم دو تا بچه داشتم و تمام اون تمرینهایی که سر استفراغ مستی یه پسر نوجون انجام دادم.یه کوچولو کثیفی روی مرد جوون در مقابل اون هیچی نیست"
سپس جیلین متوجه تی شرتی که پوشیده بود شد.تی شرت از بندی که او هیچوقت اسمش را نشنیده بود.یک زوج که بالای سر انها کلماتی به زبان دیگر نوشته شده بود.
لیسا توضیح داد "اینا مال الکساندرن، پایین یه دیگ بار گذاشتم،برو یه لقمه غذا بخور"
جیلین با شنیدن ان کلمات گرسنگی را احساس کرد.
پس تصمیم گرفت سوالاتش را نگه دارد پس از پر کردن شکمش و راضی شدن بپرسد.درست وقتی از روی تخت بلند شد، در زانوهایش احساس ضعف کرد. میز کنار تخت را گرفت و وقتی دوباره توانست خود را کنترل کند با احتیاط تخت را دور زد تا پنجره را باز کند،جایی که صدای بحث کردن میامد.بیرون،داستانی در جریان بود.کوانتین و فلیکس جلوی کاپوت باز ایستاده بودند و درباره مشکلی که برای ماستنگ به وجود امده بود با هم بحث میکردند.
قبل از انکه جیلین به تالار اصلی برسد میتوانست بوی جوشیدن محتویات دیگ را احساس کند ولی حس گرسنگی شکمش را کنار گذاشت و به سمت بالکن رفت، به جایی که مرد شبیه تایلر انجا ایستاده بود.بازوهایش را به هم قفل کرده و پشتش را به نرده چوبی تکیه داده بود.در این نور هیچ چیزش شبیه تایلر نبود.او یک پسر خیلی بلند با موهایی بود که به نظر میرسید با چاقوی جیبی کوتاه شده اند.و صورت باریکی داشت که باعث درخشش میشد،حتی اگر احتمالا نمیدرخشید. دوباره توجهش را روی ماشین گذاشتو جیلین نگاهش را دنبال کرد،به جایی که کوانتین و فلیکس هردویشان به سمت کاپوت خم شده بودند.
فلیکس ناله کرد "این پمپ خنک کننده لعنتی نیست. ببین، میتونی ببینی که مایع داره تکون میخوره"
YOU ARE READING
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)