چیزی درباره بوی رزها تیسپر را زمین گیر میکرد.طوری که بو میدادند.طوری که نسبت به گیاهان دیگر،سلطنتی تر بودند.مادرش عاشق رز بود.بنابراین تیسپر از رزها بدش می امد.ولی رزها،ملکه گلها بودند،نه؟
درست است.حتی اگر او از رزها متنفر بود،میخواست که ان گل یک رز باشد.
تیسپر ماشه را فشار داد و فلش نقره ای ان هوا را درید. انجا تاریک تر از ان بود که نور کم لامپها اجازه دیدن دهد. ولی تیسپر متوجه پرواز نامیزان و نامتعادل تیرش، در هوا شد.و ناامیدی کل وجودش را گرفت. یک خطای دیگر.
تیسپر از جیب پشت شلوارش موبایلش را در اورد. نور صفحه ان چشمانش را اذیت کرد.یا شاید ان،خواب غفلت بود که برای استراحت کردن غر میزد.ساعت،یک و بیست و سه دقیقه نیمه شب را نشان میداد.زمانی بود که معمولا داخل رخت خواب صورتی اش ولو میشد.ولی امشب تنها چیزی که میخواست،اماده کردن خودش بود.که تمام بوی ارامش بخش رز درون باغ سیگوار را به درونش بکشد و با سلاح جدیدش و نیروی ان اشنا شود.او اعتماد به نفسی میخواست که تمام ترس وجودش را نابود کند.میخواست زمانی به تخت برود که بداند وسیله ای که در دست دارد تنها راه نجات جیلین خواهد بود.
کوانتین قبل از رفتن به اتاق خودش برای او یک محل پرتاب اماده کرده بود.ان،چیز پیچیده ای نبود_فقط یک صفحه پرتاب قدیمی و بی نشان که بتواند تمام جاهایی که به ان پرتاب کرده بود را در تکه کاغذ علامت بزند.و هنوز هم نتیجه عدد صفر را نشان میداد.
برای بهتر کردن کارش،یک رز را در وسط صفحه چسباند. این قرار بود تمرکزش را جمع کند_ضربان قلبش را ارام و اماده کند.ولی اگر نمیتوانست صفحه سفیدی که ده مایل جلو تر از او قرار داشت را بزند_ پس شانسی برای زدن رز وسط ان نبود.
علاوه بر ان،حتی نمیتوانست تیری را که پرتاب کرده بود از میان بوته ها در ان تاریکی پیدا کند.دِوی فقط به او یک عدد داده بود_یک تیر تمرینی،که خیلی متفاوت تر از بقیه بود.طوری طراحی شده بود که در همان وزن و همان اندازه باشد ولی این تیر هیچ مایع سمی ای را درون خود حمل نمیکرد.فقط از روکش الومینیومی ساخته شده بود.و با اب که هر بار کمی از وزنش تغییر میکرد پر شده بود.ان تیر هیچگاه قرار نبود بشکند_ دِوی به او اطمینان داده بود.ولی با این حال هیچوقت هیچ شانسی نخواهد داشت.
تیسپر نور موبایلش را به سمت زمین گرفت تا دنبال تیر نقره ای بگردد.نباید زیاد دور شده باشه.من نمیتونم بیشتر از پنج فوت جلوتر از خودم پرتابش کنم.ولی تمام چیزی که میتوانست ببیند کود و قلوه سنگ های زیر پایش بود.
تیسپر صدایی شنید "ایناهاش." صدای او در ابتدا شبیه خودش نبود.پس وقتی برگشت با دیدن قد بلند فلیکس،مانند سایه ای در ان نور کم جلویش ناامید شد.
تیسپر خودش را از روی پاهایش بلند کرد و زبانش را روی دندانهایش کشید."امیدوار بودم الکس باشی"و به سمتش رفت تا تیرش که در دست فلیکس بود،بگیرد "حداقل اون بانمکه."
YOU ARE READING
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)