Chapter45:آنا

84 17 5
                                        

او از ان مدل چشمها داشت،از انهایی که همیشه جهان را موشکافانه بررسی میکنند.حتی دیگر درختان نیز قابل اعتماد نبودند.

بعضی وقتها،در بهشت سفید برفی اش،جیلین فراموش میکرد که داشت خواب میدید.با این حال اینبار میدانست. میدانست چون کوانتین مانند یک اثر هنری جلویش ایستاده بود.پوست اعیانی‌اش در این برف سفید،ده برابر تیره تر دیده میشد.بدون حرکت در همان جایی که قبلا بود،ایستاده بود_اینبار گرگ نه،بلکه انسان.و در حضورش،جیلین نمیترسید.برای اینکه میدانست.او اصلا از کوانتین نمیترسید.

بدن کوانتین تکان نخورد.حتی مردمک چشمانش نیز حرکت نکرد.ولی جیلین میتوانست به هم خوردن موهایش در ان باد یخبندان را ببیند.حلقه های پرکلاغی موهایش در ان طوفان در حال جنگیدن بودند.ان،تنها قسمت متحرک بدنش بود.بقیه وجودش در ان هوای یخبندان،مجسمه مومی شده بود.تنها کاری که جیلین میتوانست انجام دهد،زل زدن بود.همه چیز جز او خشکش زده بودند،و این عجیب بود.این مکانی که داشت خوابش را میدید.چون صدایی جز صدای قدمهایش در این حیات وحش نمیپیچید.برف جمع اوری شده زیر پاهایش خرد میشد وقتی که داشت پابرهنه نزدیک تر میرفت.یک قدم،و سپس دیگری.

"کوانتین،"او فقط باید زمزمه میکرد؛هیچ بادی نبود
صدای هیچ جانوری نمیپیچید.فقط او و صدای افتادن برف.دوباره صدا زد "کوانتین،"ولی کوانتین یک مجسمه بود،پوست برهنه ای داشت و دانه های بلورین در اطراف شانه و روی صورتش جا خوش کرده بودند،دانه ها کوچک و مانند الماس میدرخشیدند.

"از من میخوای چیکار کنم؟"احساس کرد که روی زانوهایش افتاد.التماس کرد.کوانتین همیشه جواب میداد،همیشه روشش را بلد بود.او به جیلین چیزی را که نیاز داشت بشنود میگفت؛فقط لازم بود صحبت کند، لعنت بهش،فقط حرف بزن.

جیلین ناله ناخوش ایندی سر داد"چیکار کنم؟بهم بگو چیکار کنم!"

سپس جیلین دوباره دست یخ زده را احساس کرد.
ظریف و ملایم وقتی که از پشت،اطراف مچش حلقه شدند"با قلبت،صحبت کن"ان دختر در گوش جیلین گفت و صدایش در ان فضای تهی مانند هزاران اکو پخش میشد"اون میتونه صدای قلبتو بشنوه."این برف نبود که موهایش را سیخ کرد،بلکه صدای او و حس کردن ان بود.و داشت مچ دستانش را بلند کرده و دستان جیلین را به سمت صورت کوانتین هدایت میکرد. انگشتان جیلین تا نشد و با نزدیک کردن دستانش به گرمای صورت کوانتین،در انتها صورتش را درون کف دستانش گرفت.

و سپس چشمان کوانتین،همانطور که تیره و خیره به فضایی دور بودند،بسته شدند.

جیلین با نا مطمئنی ای که به سینه اش فشار میاورد، نگاهش کرد.ناله کرد "نه...نه...بیدار شو،خواهش میکنم بیدار شو.من بهت احتیاج دارم."
جیلین با نوک انگشتان بی حس شصتش دانه های برف را از مژه های کوانین کنار زد و زمانی که او چشمانش را باز نکرد،به عقب برگشت تا از روی شانه اش به کسی که راهنمایی اش کرده بود نگاه کند،ولی هیچکس را پیدا نکرد.

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}La tua prossima ossessione. Scoprilo ora