Chapter17:زهر

115 17 0
                                        

همانطور که کوانتین قول داده بود،چای گلو درد جیلین را خوب کرد.ششهایش هنوز به خاطر سرفه میسوخت و جیلین مطمئن بود چی بیشتری در راه است،ولی بعد از چند ساعت استراحت، کاملا خوب شد.

تماسها و پیامها از طرف مادرش موبایلش را زیر اتش گرفته بودند و دلیل خوبی برای رد کردن انها داشت. بدن مادرش برای مبارزه با چنین چیزی به اندازه کافی قوی نبود.به جای ان شب را در خانه تیسپر ماند.و اولین کاری که قرار بود صبح انجام دهد این بود که پس از بیدار شدن و لباس پوشیدن به خانه ادواردو برود.ولی وقتی روی تخت تیسپر دراز کشید و منتظر ماه بود تا از پشت ابرها پیدایش شود،جیلین نمیتوانست بخوابد. مهم نبود که او چقدر خسته بود، مهم نبود که قرص های سرماخوردگی چقدر سستش کرده بود_جیلین فقط نمیتوانست بخوابد

او موبایلش را روشن کرد و به ساعت زیر نوت شیشه اش نگاهی انداخت و سپس صفحه ان را دوباره خاموش کرد.درست بعد از نیمه شب بود.سه ساعت
و جیلین درحال مبارزه با خواب بود.ولی در تمام این مدت،هیجان مانند یک هیولایی به سینه اش هجوم اورده بود.رفتن به خانه ادواردو،تنها...تا یک هفته قبل مجبور نبود درباره‌اش دو بار فکر کند.

ولی فرض بر اینکه انچه کوانتین گفت درست بوده باشد،اگر بر فرض ادواردو خطرناک باشد...
خب،هرچه که بود،جیلین زیاد حس تنها رفتن نداشت.

وقتی نتوانست بیشتر از ان تحمل کند،پتو را از روی خودش کنار زد و از تخت پایین امد.پاورچین در اتاق نشیمن حرکت کرد و از کنار کاناپه ای که تیسپر رویش خوابش برده و فقط یک سطر از مقاله اش را نوشته گذشت و به در ورودی رسید تا وسایلش را بردارد.

اتوبوسها در این ساعت شب کار نمیکردند و مجبور بود ۲۰ دلار خرج کند تا به انجا برسد.ولی درست وقتی که به امارت سیگوارد رسید حسی در انجا وجود داشت که راحت ترش کرد.مانند پیدا کردن یک جای گرم پس از چند روز سرما.

او دوبار در زد و وقتی کسی جواب نداد اماده بود تا با ناامیدی انجا را ترک کند ولی درست وقتی چند قدم عقب تر رفت در جلویی باز شد.

"عه،تو" فلیکس به چارچوب در تکیه داد.قیافه اش خواب الود بود و چیزی جز یک شورت به تن نداشت،و جیلین تمام سعیش را کرد تا به زخم های روی سینه اش زل نزند.فلیکس گفت."چیه؟"

" باید با کوانتین حرف بزنم"

"اینجا نی"

"کجاس؟"

فلیکس گفت."نمیدونم"

جیلین نفس عمیقی کشید و ان را بیرون داد"بزار با فلورا صحبت کنم"

چیزی درباره ان به نظر میرسید فلیکس میخواست بحث کند. ابروهایش را بالا برد و چانه اش را به سمت جیلین بلند کرد و پابرهنه روی پادری بیرون ایستاد"و چطور شده یهویی به اون گرگ سفید علاقه مند شدی؟"

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Historias para obsesionarse. Descúbrelo ahora