وقتی تیسپر چهارده ساله شد،او را فرستادند تا با مادربزرگش زندگی کند.
مادربزرگ سوفی،از ان تیپ هایی نبود که پای درست کند. بافتنی ببافتد یا باغچه هایش را در هر بهار اب دهد.او در پارک ها به پرنده ها دانه نمیداد یا در کلاب های لحاف دوزی و کمپین های سپرده گذاری و وام دهی شرکت نمیکرد.
سوفی همه چیز بود و بیشتر از هرچیزی یک هرزه واقعی و سرسخت بود.
تیسپر اولین روزی را که به خانه سوفی اسباب کشی کرد را به یاد میاورد. نمیخواست انجا باشد،دلش برای فیلیپ تنگ شده بود.دلش برای دوستانش تنگ شده بود.دلش برای مادر و پدرش تنگ شده بود، حتی با وجود اینکه انها کسانی بودند که او را به انجا فرستاده بودند.
شاید با خود فکر میکردند که سوفی قرار بود سر و وضع او را 'درست کند'_به او درسش را یاد دهد با روشی که زنان سرسختی مثل خودش ان کار را انجام میدادند.سوفی در ان تابستان به او چیزهای زیادی یاد داد ولی نه انطور که انها امیدوار بودند.
اولین و بیشترین چیزی که سوفی یادش داد،این بود که چگونه خیاطی کند.
تیسپر پس از ان همه سال صدای او را کاملا واضح و روشن شنیده بود:"چرا اینهمه؟"
تیسپر قرار بود وسایلش را باز کند،قرار بود لباسهایش را کنار بگذارد و تختش را اماده کند.و ژاکتش هایش را درون چوب رختی های کوچکی که سوفی از انباری به او داده بود اویزان کند.
ولی به جای ان تیسپر روی تشک خالی اش نشست و روی محلافه لخت ان گریه کرد.
"چرا اینهمه فرزندم،چرا اینهمه اشک؟تمومش کن.
همین الان تمومش کن"سوفی چارچوب در را گرفته بود.
تیسپر به او گفته بود "نمیخوام اینا رو بپوشم مامان بزرگ" و چمدانی که روی زمین بود را لگد زده بود"اونا اجازه ندادن لباسایی رو که دوس دارم جمع کنم.تاب های گشاد یا بلوز هامو_مامانم همشونو انداخته دور. میدونم که اینکارو کرده.من نمیخوام این چیزارو بپوشم"
سوفی مسخره کرد"مامانت اینطوری بزرگت کرده؟اون زن توی کل زندگیش بهت یاد نداده که چطوری مشکلاتتو حل کنی؟خدایا،تیسپرلا"هیچ کس تا قبل از ان او را با اسم کاملش صدا نزده بود "بیا.همین الان بیا و اون لباسایی رو که اونقدر ازشون متنفری رو هم با خودت بیار"
ان روز او به تیسپر یاد داد که چگونه خیاطی کند. به تیسپر یاد داد که چگونه تی شرتش را به دامن و دکمه های اهنی را به ژاکت پر زرق و برق تبدیل کند.ان تابستان، او به تیسپر یاد داد که چگونه وسایل را برای خودش درست کند.که چگونه به خودش احترام بگذارد. چگونه بدون حمایت کسی زندگی کند.
مادربزرگ سوفی به او درسی را یاد داد که تمام عمرش با تیسپر مانده بود.
سوفی همیشه میگفت "وقتی روزگار سخت شه،"و با عصای چوبی اش به او اشاره میکرد"تو سرسخت تر میشی"
YOU ARE READING
Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}
Werewolf*بهترین داستان تخیلی سال ۲۰۱۸ *رتبه ۱ فیکشن گی *برنده جایزه بهترین داستان واتپد در سال ۲۰۱۹ در پس فرار از گرگ ها 'جیلین مکس ول' شیفته 'کوانتین برونکس' میشود و آن دو در کنار یکدیگر دیو درون قلب جیلین را آزاد می کنند . _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _...
{completed}](https://img.wattpad.com/cover/215987225-64-k925862.jpg)