Chapter46:ضرورت

100 22 13
                                        

تیسپر بیدار دراز کشیده بود،داشت ماه موم مالی را تماشا میکرد.سه شب دیگر.این تنها وقتی بود که داشتند.

حس وقت هدر دادن به او دست میداد.همه انها دور اتش در حال خاکستر جمع شده بودند تا شب را سر کنند.تمام روز را در حال جستجو بودند،اطراف منطقه جنگلی را که در ان دیلن را پیدا کرده بودند.دقیقا مکانی که گرگها نمیخواستند انها انجا باشند.الان برای بار دوم تیسپر چشمان ریز و گردی را در تاریکی میدید که خیره نگاه میکردند،ولی گرگها فاصله خود را از انها حفظ کرده و عاقبت اجازه دادند، انجا بمانند.

شش ساعت برای پیدا کردن رد دیگری از کشیک ها تلف شد.هر ردی از انها بهتر از هیچی بود.ولی هیچی تمام چیزی بود که انها پیدا کردند و هیچی تمام چیزی بود که با ان روبرو شدند. هیچی جز یک مکان ممنوعه برای کمپ و ماندن در طول شب.

تیسپر از روی رخت خواب کیسه ای که در کنار ایزی و الیزاوتای خواب،پهن کرده بود بلند شد.مردها در جاهای کثیف و روی باقی وسایل خوابیده بودند.شاید این برای گرگها مناسب بود،ولی مت درون سویشرت قرمزش مانند کرم ابریشم به خود پیچیده و طناب کشی دور کلاه هودی اش را محکم روی صورتش بسته بود.لئو عین خیالش نبود_صدای خر و پف اش مانند بنشی همه جا را فرا گرفته بود.

با اینحال کوانتین و بیلی_درون چرخه‌شان نبودند.

تیسپر از میان پیکرها پاورچین رد شد و پاهایش را روی زمین کثیف گذاشت و ردپاهای ملایمش روی زمین ضمخت میماند.میتوانست صدای‌شان را بشنود،نه زیاد. به حدی ارام تا توجه‌اش جلب کند.

بیلی زمانی که تیسپر به انها روی نوک پاهایش نزدیک میشد داشت میگفت."تو اونی هستی که به من نیاز داره،نه اینکه راه دیگه ای هم داری."تیسپر پشت درختی قایم شد و در تاریکی میتوانست قیافه انها و خاکستری که بین انگشتان کوانتین میدرخشید را ببیند. او دود سیگارش را بیرون داد و ان را به سمت نور ماه به پرواز در اورد.

"من هیچوقت منکرش نشدم،تو سگ شکاری منی. غیر قابل جایگزین."

بیلی غر زد "من از سگ تو شدن خسته شدم.این اخرین شکار روباه منه،فهمیدی؟بهم گفتی من دیگه برده نیستم.و این تمام چیزیه که الان هستم.دیگه بسه‌مه. یه هرزه دیگه پیدا کن تا این اطراف جولان بده."

"فقط کمکم کن پیداش کنم،"کوانتین برگشت و دود سیگارش را بیرون داد"این تمام چیزیه که تا به حال ازت خواستم."

"تو گفتی من بهت بدهکار نیستم.گفتی_"

"تو بهم بدهکار نیستی،دارم ازت میخوام بهم لطف کنی."

"چیه اون لعنتی اینهمه خاصه؟"صدای بیلی خشمگین بود.و تیسپر به خاطر صدای دانگ ایجاد شده از برخورد چیزی به تنه درخت شکسته پرید.او از میان درختان نگاه کرد و کوانتین را دید که کمرش به تنه درخت شوکران برخورد کرده و بیلی داشت به او نزدیک تر میشد"بهم اون مضخرفات لیچوندی رو تحویل نده،چون اون اولین لیچوند نبود و قرارم نیست اخری باشه."

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Histórias para pegar e não largar. Descubra agora