Chapter61:کوسه

69 20 13
                                        

لیلابث به جیلین کمک کرد تا باندها را برداشته و زخمهایش را تمیز کند.و زیر ان باندها فقط خراش محوی از زخم باقی مانده بود.لیلابث گفت احتمالا انها هم به خودی خود محو خواهند شد.ولی برای جیلین مهم نبود.بی توجهی بی حس‌اش کرده بود.انقدر در خودش بود که هیچ چیز برایش مهم نبود.هیچ چیز جز دوستان و خانواده اش.که تا الان هیچکدام را ندیده بود.

ولی زمانی که به باغ رفت،فلیکس کاری را که به او سپرده بودند تمام کرده بود. انجا با لیوانی که چیزی قرمز درونش بود،و بدون دستکش و ژاکتی که همیشه به تن داشت،ایستاده بود.

جیلین قبلا او را دیده بود‌.بدون ان لباسها.ولی زمان زیادی را برای نادیده گرفتن زخمهایش صرف کرده بود. زخمهایی که افتخارات جنگ بودند.جیلین واقعا زخمهایی که بدنش را پر کرده بود دید.بیشترشان قدیمی و پینه بسته بودند ولی بعضی جدید و تازه بودند.انها همه جا بودند،روی بندهای انگشتش تا بازوهایش.

جولیا کنارش روی حصار نشسته بود و داشت بحث میکرد.مادر جیلین از ان نوع انسانهایی بود که میتوانست با همه صحبت کند_نه فقط ان،بلکه ان بحث را نیز لذت بخش میکرد.حتی با افرادی مثل فلیکس که به خاطر چیزی که او گفت از خنده غش کرد و عرق را از روی ابروهایش پاک کرد.جیلین نمی دانست که او چرا انجا بود ولی با دیدن لبخندش،درخششی را در سینه اش احساس کرد.بالاخره میتوانست روی او تمرکز کند،روی سلامتی و آرامشش.دیگر گرگ،جاسوس و ماه بدی وجود نداشت.

ولی درست زمانی که میخواست پیش مادرش برود، دستی از بازویش گرفت و کشید.

او چرخید و الکساندر را دید_چشمانش درشت و گونه هایش از سرما قرمز شده بودند.او جیلین را پشت بوته ها بغل کرد و لبخندش زنده شد.

به نظر میرسید که چیزهای زیادی برای گفتن دارد.ولی برعکس،الکس دستانش را درون جیبش گذاشت و لبخندش گشادتر شد"خوشحالم که حالت خوبه.جی،چه احساسی داری؟"

جیلین دستانش را گره زد و خود را به خاطر باد بغل کرد"نمیدونم.فکر کنم غیرواقعیه.حدس میزنم من_فقط هنوز کامل بیدار نشدم."چیزی اذیتش میکرد.اسمان تیره تر شد و باد شدیدتر.جیلین سردش نبود.چیز دیگری او را میلرزاند"نمیدونم چه فکری کنم.فکر کنم تا وقتی که همه اتفاقایی که افتاده یادم نیفته،فکری نکنم. هیشکی بهم چیزی نمیگه،پس..."

"احتمالا بهتر باشه به حالت طبیعی همه چیزو یادت بیاد.کوانتین راجع به اینکه همه چیز نرمال پیش بره خیلی سختگیره.میدونی،حالا که همه چیزای لیچوندی تموم شدن،"وقتی الکس متوجه حالت نامطمئن چهره جیلین شد،لبخندش محو شد"جیلین؟چی شده؟"

جیلین شانه بالا انداخت.چون هیچ چیز نمیتوانست حسش را توصیف کند."شاید برای تو تموم شده باشه، ولی احساس میکنم زمانو از دست دادم.و یا دارم خواب میبینم و قراره دوباره توی...کارخونه هیولای زیا از خواب بیدار شم.برای من تموم نشده الکس."الکس به او نگاه کرد و داشت دنبال کلمات درستی برای گفتن میگشت_ولی جیلین به انها احتیاجی نداشت.فقط نیاز داشت کسی به حرفهایش گوش دهد.پرسید "کی گفته همه چی تموم شده؟ الیویا چن هفته قبل از ماه بد تبدیل شد.میدونی چرا؟"

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Cerita yang bikin terobses. Temukan sekarang