Chapter16:بیمار

118 17 1
                                        

تیسپر به صفحه لپتاپش خیره شده بود_کار نمیکرد فقط خیره شده بود تا انکه سفیدی بینهایت درون ان نیز به او خیره شد.سه ساعت گذشته بود.جام شرابش را دوباره پر کرده بود و خودش را برای مقاله ای که هیچگاه قرار نبود بیاید اماده میکرد.
شاید به خاطر تلویزیون بود.هر وقت که صفحه اش با رنگ جدیدی نمایان میشد،او را محو میکرد.شاید به خاطر ان پسری بود که روی متن کنفرانس صبحش لبخند میزد.و شاید به خاطر جیلین بود که در اتاق کناری اش سرفه های خشک میکرد.

ناله کرد و لپتاپش را بست و روی میز قهوه اش گذاشت.راهش را به سمت اشپزخانه کج کرد.سپس از قفسه لیوانها یک لیوان کوچک برداشت و نصف ان را با شیر و عسل پر کرد.در حالی که ان را به هم میزد با دمپایی های سفید گربه ای اش به اتاق نشیمن رفت تا لیوان را روی میز کارش بگذارد.

"جی،تو همه اسپری رو استفاده کردی؟"

صدای ناله نفرت انگیز کوچکی از زیر پتوی روی تختش امد.

تیسپر زمزمه کرد "جیلین" و پتو را کنار زد و جیلین را زیرش دید که روی تشک مثل توپ جمع شده بود.
به خاطر تغییر دمای ناگهانی تکان خورد و برگشت به تیسپر نگاه کرد.موهایش به خاطر عرق روی پیشانی اش خیس شده بودند.

جیلین غر زد. "برو کنار"

"فقط شیرو بخور،بچه ی گنده.و اگه اینهمه بد درد میکنه،شاید اون اسپری گلو رو که بهت دادم باید استفاده کنی"

"شکمم اون چیزارو پس میزنه"صدای جیلین مندرس و بدبخت به نظر میرسید،و وقتی خودش را بالاتر کشید ناله کرد.سپس شیر را از تیسپر گرفت و با چند شکلک درداور ان را سر کشید."بیشتر"وقتی تمام کرد بریده نفس کشید و تیسپر لیوان را از او گرفت.

"لبنیات مخاط رو بیشتر میکنه و من خلط تو رو روی کتان مصریم بیشتر از این نمیخوام.چرا فقط چای رو امتحان نمیکنی؟"

جیلین صدای سستی از خود دراورد و پتو را دوباره رویش کشید تا خود را زنده به گور کند.

"تو خیلی قدرنشناسی.یه پسر خوبی برات چای جادویی اورده.چای بخور"

از زیر پتو جیلین جواب داد"چیزی به اسم چای جادویی وجود نداره.اون فقط اب سبزه است.قرار نیست کمکی کنه"

"من توش شیر و عسل میریزم.و تو اون چای لعنتی رو میخوری"تیسپر قبل از اینکه جیلین بتواند با او بحث کند از اتاق خارج شد.و کتری را برای چای اماده کرد.او کوله پشتی ای را که کنار در ول شده بود را برداشت و روی پیشخوان گذاشت.

داد زد. "توی کیفته اره؟"و وقتی داخلش را باز کرد با اولین چیزی که روبرو شد ژاکت پشمی جیلین بود.و کنار ان یک کیسه سوراخدار وجود داشت.
تیسپر ان را به ارامی در اورد و به کشی که درش را بسته بود نگاهی انداخت.

"این چایه؟"او بینی اش را چین انداخت و ان را به سمت نور گرفت"کیسه ها کجان؟"

سپس چیزی چشم تیسپر را گرفت. بار دوم به جیب کوله جیلین نگاهی انداخت و تکه کاغذی از ان بیرون اورد.به اطراف نگاه کرد تا مطمئن شود کسی تماشایش نمیکند سپس ان را باز کرد و جلویش گرفت تا سطر اول پذیرش اپلیکیشن کالج را بخواند.

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}La tua prossima ossessione. Scoprilo ora