Chaper23:فلَپ جک

105 21 4
                                        

*فلپ جک اسم بریتیش پنکیک هست.ولی یکم با هم فرق دارن.
فلپ جک رو با ارد جو،شکر،کره،تخم مرغ،شیر و شربت درست میکنن ولی پنکیک رو با ارد گندم،شیر و تخم مرغ درست میکنن.

                               ***
چهار ساعت پس از ان،قلب جیلین درون سینه اش پرپر میزد،هروقت برمیگشت و کوانتین را میدید به دیواره های گلویش میکوبید.کوانتینی که یکی از دستانش روی صورتش و دیگری زیر بالشش بود.
جیلین به یاد اورد در جایی خوانده بود که این حالت به معنی قدرت است.قدرت و ثروت.اینها قطعا کلماتی بودند که او را توصیف میکردند.ولی هنوز فقط دو قطعه از پازلش حل شده است.هنوز چیز زیادی از معمای کوانتین بروکس وجود دارد که باید حل شود.

او به جیلین اجازه داده بود از لپ تاپش استفاده کند و سپس کنارش به خواب رفته بود._صورت ارامش زیر نور صفحه لپ تاپ میدرخشید.جیلین هیچ جوابی درباره لیچوند و هیچ اطلاعاتی درباره گرگینه ها و اداب و رسومشان و یا کتابی درباره فرهنگشان پیدا نکرد.

تنها چیزی که توانست یاد بگیرد این بود که کوانتین بروکس موقع خواب، ابروهایش را در هم میکشید.

او گهگاهی خود را در خواب عقب میکشید،پیشانی اش چین میخورد انگار شاید داشت درد میکشید.،یا چیز دیگر.شاید عصبانی یا شاید ترسیده بود؛کوانتین داشت خواب چیزی را میدید.داشت این حالات را انجام میداد،بی صدا و فقط با چهره اش.و حالات چهره اش کاری میکرد که جیلین تقریبا میخواست از خواب بیدارش کند.میخواست کابوس را از کوانتین دور کند.

به جای ان انگشتش را روی پیشانی کوانتین فشار داد. نور به نوک بینی کوانتین سر خورد.به اندازه ای نبود که بیدارش کند ولی برای بار سومی که اینکار را انجام داد، چهره کوانتین ارام شده بود.

هنوز میتوانست ان را حس کند_ضربانی که با هم به اشتراک میگذاشتند.انها با هارمونی تُنهایشان را مینواختند._حتی وقتی که کوانتین خواب بود.بعضی وقت ها جیلین احساس میکرد ضربان قلبش  شروع به بالا رفتن میکرد.دیگر اوقات خیلی ارام میزد در حدی که خودش شک داشت ایا ضربان دارد یا نه.همان موقع بود که لپ تاپ را زمین گذاشت و به اتاق خود رفت که متوجه شد تپش قلبش عادی شده و به حالت نرمال خود بازگشته است.

ساعت چهار صبح تصمیم گرفت بخوابد.ولی انگار چشم روی هم گذاشتن بود که طلوع خورشید از میان پرده های کنار زده شده به اتاق جیلین تابید.

غرش عمیقی درون جیلین وجود داشت ولی این بار مثل گرسنگی پیش از ان نبود.اینبار متفاوت بود_وسیع تر. نه فقط شکمش،بلکه ستون مهره هایش نیز شروع به انقباض کردند.و مجبورش کرد روی تشک راست بنشیند،انگار داشتند به ستون مهره هایش چاقو فرو میکردند و مثل چنگال اسپاگتی ان را می چرخاندند.

وقتی جیلین بلند شد،مجبور بود دیوار را بگیرد تا تعادلش را حفظ کند.پرده ها را کشید و جلوی نوری را که به چهره اش میتابید گرفت.سپس راهش را به سمت راهرو کج کرد و بی صدا از پله ها پایین رفت.

Bad Moon[BxB](persian Translation){completed}Stories to obsess over. Discover now