همیشه بعد از هر طوفانی یک روز گرم و آفتابی وجود داره .
اما
چقدر بد می شه که قبل از رسیدن اون روز از بین بری.
_____________________________________________________
«سوکجین»
نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم ، همه چیز خاک گرفته بود ، انگار که سال ها از آخرین باری که کسی داخل این خونه زندگی کرده بود می گذشت .
ساک بزرگم رو کنار در رها کردم و بعد از بستن در به سمت کاناپه مورد علاقه رفتم و خودم رو روی پارچه خاک گرفته اش پرت کردم .
واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه .
گرد و خاک و منظم بودن خونه نشون می داد که یونگی بعد از رفتن من دیگه به این خونه برنگشته .
موقع رفتنم چقدر عصبانی و ناراحت بود . با به یاد آوردن قیافه ی بامزه و خنگش وقتی فهمید دارم می رم لبخند بزرگی روی لبم نشست .
_ بهت گفته بودم که خیلی زود برمیگردم یونگی شی ، ولی اینبار تو منو تنها ول کردی .
پاهام رو روی عسلی روبه روی مبل دراز کردم و سرم رو به عقب تکیه دادم .
کیم نامجون
دلم برای اون عوضی نامرد تنگ شده بود ، درسته که دبگه مثل قبل از پس زده شدن هام ناراحت نیستم ولی ...
دلم برای نگاه کردنش وقتی در نهایت آرامش کتاب می خوند و چشم هاش با دیدن بعضی چیز ها برق می زد تنگ شده .
هیچ وقت برای دو روز هم از هم دور نبودیم چه برسه به سه ماه و بیست و دو روز .
کاش تو هم ذره برای من دلتنگ شده باشی نامجون .
****
با دیدن سونگمین که پشت یکی از صندلی های کافه نزدیک دانشگاه نشسته بود و خیلی خیلی غمگین نوشیدنیش رو هورت می کشید خنده ای کردم .
پسره ی لوس .
وارد کافه شدم و اروم به سمت سونگمین رفتم ، اونقدر غرق فکر و دنیای خودش بود که متوجه ایستادنم کنارش نشد .
_سه ماه گذشته و تو هنوز لوس تر از همیشه میای اینجا ماتم می گیری !
بهت زده سرش رو بالا آورد و با دیدنم به سرعت از روی صندلی بلند شد و داد زد : هیونگگگ تو برگشتی .
لبخندی زدم و دست هامو براش باز کردم : من برگشتم .
دست هاشو دور کمرم انداخت و مثل یک کوالا آویزونم شد . لبخندی زدم و نگاهم رو از کلاه منگوله دارش گرفتم و اونجا بود که متوجه یک جفت چشم که خیره نگاهم می کرد شدم .
قلبم از حرکت ایستاد .نامجون ، اون نامجون عوضی .
نمی تونستم نگاهمو از چشم های خوش حالتش بگیرم.
چرا طوری نگاهم می کرد که انگار دلتنگم بود ؟! چرا با اون نگاه کشنده اش داشت صورتم رو می خورد .
تمام این چرا ها با دیدن دختر آشنایی که کنارش نشسته بود از ذهنم محو شد ، پوزخندی روی لبم نشست .
دیگه برام اهمیت نداره کیم نامجون ، می تونی هر چه قدر که دوست داری اون دختر رو بازیچه ی خودت کنی .
من کاری می کنم که خودت دورش بندازی و برای برگشتنم پیش خودت التماسم کنی .
_____________________________________________________
سلام شیرین عسلا 🍩
امیدوارم که دلتون برام تنگ شده باشه😄 خب اگه هم نشده که دیگه نمدانم چ بگویم 😒
انقد این چند وقته خسته شدم که دیگه مغزم موقع نوشتن هنگ می کنه و بعضی وقتا کلا یادم می رفت داشتم چی می نوشتم پس اگه اشتباهی چیزی تو پارت دیدید ازش چشم پوشی کنید .
نویسنده دوستون داره(๑•ᴗ•๑)♡
YOU ARE READING
[look like a Rose]
Fanfiction[ Completed ] هجده ساله شدن ارزوی من نبود ، اما زمان متوقف نمی شد و بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسید . روز تولد هجده سالگی ام [فصل دوم : a flower in my heart]
![[look like a Rose]](https://img.wattpad.com/cover/228475601-64-k684941.jpg)