fifty

1.2K 274 75
                                        

همیشه بعد از هر طوفانی یک روز گرم و آفتابی وجود داره .

اما

چقدر بد می شه که قبل از رسیدن اون روز از بین بری.

_____________________________________________________

«سوکجین»

نگاهم رو اطراف خونه چرخوندم ، همه چیز خاک گرفته بود ، انگار که سال ها از آخرین باری که کسی داخل این خونه زندگی کرده بود می گذشت .

ساک بزرگم رو کنار در رها کردم و بعد از بستن در به سمت کاناپه مورد علاقه رفتم و خودم رو روی پارچه خاک گرفته اش پرت کردم .

واقعا هیچ جای دنیا خونه خود آدم نمیشه .

گرد و خاک و منظم بودن خونه نشون می داد که یونگی بعد از رفتن من دیگه به این خونه برنگشته .

موقع رفتنم چقدر عصبانی و ناراحت بود . با به یاد آوردن قیافه ی بامزه و خنگش وقتی فهمید دارم می رم لبخند بزرگی روی لبم نشست .

_ بهت گفته بودم که خیلی زود برمیگردم یونگی شی ، ولی اینبار تو منو تنها ول کردی .

پاهام رو روی عسلی روبه روی مبل دراز کردم و سرم رو به عقب تکیه دادم .

کیم نامجون

دلم برای اون عوضی نامرد تنگ شده بود ، درسته که دبگه مثل قبل از پس زده شدن هام ناراحت نیستم ولی ...

دلم برای نگاه کردنش وقتی در نهایت آرامش کتاب می خوند و چشم هاش با دیدن بعضی چیز ها برق می زد تنگ شده .

هیچ وقت  برای دو روز هم از هم دور نبودیم چه برسه به سه ماه و بیست و دو روز .

کاش تو هم ذره برای من دلتنگ شده باشی نامجون .

****

با دیدن  سونگمین که پشت یکی از صندلی های کافه نزدیک دانشگاه نشسته بود و خیلی خیلی غمگین  نوشیدنیش رو هورت می کشید  خنده ای کردم .

پسره ی لوس .

وارد کافه شدم و اروم به سمت سونگمین رفتم ، اونقدر غرق فکر و دنیای خودش بود که متوجه ایستادنم کنارش نشد .

_سه ماه گذشته و تو هنوز لوس تر از همیشه میای اینجا ماتم می گیری !

بهت زده سرش رو بالا آورد و با دیدنم به سرعت از روی صندلی بلند شد و داد زد :  هیونگگگ تو برگشتی .

لبخندی زدم و دست هامو براش باز کردم : من برگشتم .

دست هاشو دور کمرم انداخت و مثل یک کوالا آویزونم شد . لبخندی زدم و نگاهم رو از کلاه منگوله دارش گرفتم و اونجا بود که متوجه یک جفت چشم که خیره نگاهم می کرد شدم .

قلبم از حرکت ایستاد .نامجون ، اون نامجون عوضی .

نمی تونستم نگاهمو از چشم های خوش حالتش بگیرم.
چرا طوری نگاهم می کرد که انگار دلتنگم بود ؟! چرا با اون نگاه کشنده اش داشت صورتم رو می خورد .

تمام این چرا ها با دیدن دختر آشنایی که کنارش نشسته بود از ذهنم محو شد ، پوزخندی روی لبم نشست .

دیگه برام اهمیت نداره کیم نامجون ، می تونی هر چه قدر که دوست داری اون دختر رو بازیچه ی خودت کنی .

من کاری می کنم که خودت دورش بندازی و برای برگشتنم پیش خودت التماسم کنی .

_____________________________________________________

سلام شیرین عسلا 🍩

امیدوارم که دلتون برام تنگ شده باشه😄  خب اگه هم نشده که دیگه نمدانم چ بگویم 😒
انقد این چند وقته خسته شدم که دیگه مغزم موقع نوشتن هنگ می کنه و بعضی وقتا کلا یادم می رفت داشتم چی می نوشتم پس اگه اشتباهی چیزی تو پارت دیدید ازش چشم پوشی کنید .

نویسنده دوستون داره(๑•ᴗ•๑)♡

[look like a Rose]Where stories live. Discover now