forty five

1.3K 303 93
                                        

ققنوسی که از آتش  بیرون میاد زیبا تر و قوی تر از گذشته است.

_____________________________________________________

«تو باید برگردی جین » پیامی که روی صفحه درخشان موبایلم چشمک می زد ذهنم رو بهم می ریخت.

«اما چرا باید برگردم من از اونجا فرار کردم تا دیگه باهاش روبه رو نشم » در جواب سانمی تایپ کردم .

ثانیه ای نگذشته بود که گوشی داخل دستم لرزید « با فرار کردن هیچ چیز درست نمی شه ، تو باید برگردی و بهش نشون بدی که چه چیزی رو از دست داده ، من بهت کمک می کنم »

لبخندی روی لب هام شکل گرفت ،  سانمی خیلی دوست داشتنی بود .

«هی دختر ، نکنه یادت رفته که من انتقالی گرفتم ، می خوای درس و دانشگاه و ول کنم برگردم !؟»

«اون با من ، کیم سوکجین  دلیل و بهانه های مزخرف نیار همراه با جونگوک وسایلتو جمع می کنی برمی گردی سئول چند هفته برای بهبود حال روحیت  بس بوده دیگه روی حرف من حرف نزن »

خنده ی کوچکی که از بین لب هام فرار کرد توجه هوسوک رو به خودش جلب کرد : با کی داری چت می کنی که لبخند از صورتت کنار نمی ره .

نگاهم رو به صورت مشکوکش دادم ، چشم هاش رو ریز کرده بود و با لب های خط شده بهم زل زده بود .

+فکر کنم یادت رفته که من اینجا بزرگ ترم .

غرغری کرد و صورتش رو به طرف دیگه ای چرخوند : خوبه والا تنها بدبختی که اینجا قراره از سینگلی بمیره منم .

_هوبی!

+چیه ؟ راست می گم دیگه  پنج سال شده و من هنوز نیمه ام رو پیدا نکردم ، بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم شاید نیمه ام مرده باشه و من تا آخر عمرم تنها بمونم .

_هوسوک ! تو که اینجوری نبودی ، انقدر تصورات بیخود نکن  یروزی بالاخره ملاقاتش می کنی .

+ امیدوارم زودتر اون روز برسه . با لب های جلو اومده زمزمه کرد و از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت .

هوا کم کم رو به تاریکی می رفت ، یونگی و جونگوک از ظهر که داخل اتاق رفته بودن دیگه بیرون نیومده بودن و این با کاری که جونگوک  صبح کرد یکمی نگران کننده بود .
وقتی با اون شدت و سریع جلو اومد و یونگی رو از هوسوک جدا کرد و به آغوش کشید  هممون خشکمون زد ، اونها همیشه خیلی محتاط بودن و جلوی کسی ابراز احساسات نمی کردن ، مخصوصا جونگوک .

و خب این که یکدفعه ای بیاد و اونقدر عمیق و با احساسات جوری که انگار دلتنگ یونگی بود جلوی ما بغلش کنه خیلی عجیب و نگران کننده ست .

با دیدن تهیونگ که بی توجه به اطرافش در حالی که صورتش از احساسات ناراحت کننده ای درهم بود به سمت آشپزخونه می رفت به سرعت از روی مبل بلند شدم و به دنبالش وارد آشپزخونه شدم : آم تهیونگ می تونم کمی باهات حرف بزنم؟

باشنیدن صدام به طور ناگهانی  از جا پرید و به سمتم چرخید : سوکجین شی منو ترسوندی !

لبخندی زدم : اوه معذرت می خوام فقط می خواستم قبل این که به اتاقت بری باهات حرف بزنم.

لب هاش با حالت معذبی بالا اومدن و باشه ای زمزمه کردن.

_اتفاق بدی افتاده نه؟ 

+چی؟ با بهت سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد .

به کابینت تکیه دادم و دست هامو روی سینه ام قفل کردم : می دونم که اتفاقی افتاده و به جونگوک هم مربوط میشه چون قبل از این که به اتاق تو بیاد کاملا خوشحال و آروم بود ولی وقتی از اتاقت بیرون اومد خیلی ناراحت به نظر می رسید و بدون لحظه ای صبر یونگی رو زیر بغلش زد و داخل اتاق برد . می دونم که شاید نخوای بهم بگی چی شده ولی بهتر نیست که با یکی در میونش بذاری؟

صورتش از ناراحتی درهم شده بود و تقریبا نزدیک به گریه کردن بود : می دونی ، خب من کسی بودم که جونگوک رو مجبور کردم که به خودش و یونگی یه فرصت دوباره بده ، از این بابت اصلا پشیمون نیستم چون می دیدم که چقدر کنار هم اروم و خوشحال بودن ولی ..

نگران به جلو خم شدم ، تهیونگ تقریا داشت گریه می کرد :  ولی؟

+اون... اونا ازشون عکس گرفتن و تقریبا ... تمام توییتر پر شده از عکسشون .. صبح منیجرمون بود که باهام تماس گرفت و بهم گفت هر چه زودتر جونگوک رو پیشش ببرم .

_خدااای من !  بهت زده دست هام کنار بدنم افتاد .

+ صورت یونگی داخل عکس معلوم نیست و همه فکر می کنن اونی که با جونگوک داخل اون عکسه یک دختره .

_چ...چه بلایی سرشون میاد؟  درحالی که صدام می لرزید پرسیدم .

+ کمپانی قطعا اونا رو از هم جدا می کنه  . صورت تهیونگ از اشک خیس شده بود : همه چیز تقصیر منه ....... جونگوک یونگی رو دوست داره ... اگه ...اگه از هم جدا بشن قلبش می شکنه.

=خدای من اینجا چه خبره ؟ تهیونگ! صدای هوسوک از ورودی آشپزخونه به گوش رسید  در حالی که با قدم های بلند خودش رو تهیونگی می رسوند که در حال گریه کردن بود .

دست هاش رو روی صورت تهیونگ گذاشت و نگاه اونو به سمت خودش برگردوند : چی شده ؟ چرا داری گریه می کنی ؟ با نگرانی پرسید .

+ هوسوک . تهیونگ با گریه گفت و تقریبا خودش رو داخل آغوش هوسوک پرت کرد .

چرا درست لحظه ای که فکر می کردم همه چیز درست شده،  موج بزرگی می اومد و قلعه شنی ضعیفم رو نابود  می کرد.

_____________________________________________________

من دلم برای تهیونگ اب شد شما رو نمی دونم Ó╭╮Ò
یچیز درباره تهیونگ بگم ، تهیونگ نشان نداره برای اینه که سر این موضوع و رابطه یونکوک  انقدر حساسه.(╥ω╥)
جینم که تقریبا فهمیدید که قراره  برگرده روزگار نامجون رو سیاه کنه 凸( •̀_•́ )凸 (این خیلی خوبه لعنتی تازه کشفش کردم😂)

[look like a Rose]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang