ققنوسی که از آتش بیرون میاد زیبا تر و قوی تر از گذشته است.
_____________________________________________________
«تو باید برگردی جین » پیامی که روی صفحه درخشان موبایلم چشمک می زد ذهنم رو بهم می ریخت.
«اما چرا باید برگردم من از اونجا فرار کردم تا دیگه باهاش روبه رو نشم » در جواب سانمی تایپ کردم .
ثانیه ای نگذشته بود که گوشی داخل دستم لرزید « با فرار کردن هیچ چیز درست نمی شه ، تو باید برگردی و بهش نشون بدی که چه چیزی رو از دست داده ، من بهت کمک می کنم »
لبخندی روی لب هام شکل گرفت ، سانمی خیلی دوست داشتنی بود .
«هی دختر ، نکنه یادت رفته که من انتقالی گرفتم ، می خوای درس و دانشگاه و ول کنم برگردم !؟»
«اون با من ، کیم سوکجین دلیل و بهانه های مزخرف نیار همراه با جونگوک وسایلتو جمع می کنی برمی گردی سئول چند هفته برای بهبود حال روحیت بس بوده دیگه روی حرف من حرف نزن »
خنده ی کوچکی که از بین لب هام فرار کرد توجه هوسوک رو به خودش جلب کرد : با کی داری چت می کنی که لبخند از صورتت کنار نمی ره .
نگاهم رو به صورت مشکوکش دادم ، چشم هاش رو ریز کرده بود و با لب های خط شده بهم زل زده بود .
+فکر کنم یادت رفته که من اینجا بزرگ ترم .
غرغری کرد و صورتش رو به طرف دیگه ای چرخوند : خوبه والا تنها بدبختی که اینجا قراره از سینگلی بمیره منم .
_هوبی!
+چیه ؟ راست می گم دیگه پنج سال شده و من هنوز نیمه ام رو پیدا نکردم ، بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم شاید نیمه ام مرده باشه و من تا آخر عمرم تنها بمونم .
_هوسوک ! تو که اینجوری نبودی ، انقدر تصورات بیخود نکن یروزی بالاخره ملاقاتش می کنی .
+ امیدوارم زودتر اون روز برسه . با لب های جلو اومده زمزمه کرد و از روی مبل بلند شد و به سمت اتاقش رفت .
هوا کم کم رو به تاریکی می رفت ، یونگی و جونگوک از ظهر که داخل اتاق رفته بودن دیگه بیرون نیومده بودن و این با کاری که جونگوک صبح کرد یکمی نگران کننده بود .
وقتی با اون شدت و سریع جلو اومد و یونگی رو از هوسوک جدا کرد و به آغوش کشید هممون خشکمون زد ، اونها همیشه خیلی محتاط بودن و جلوی کسی ابراز احساسات نمی کردن ، مخصوصا جونگوک .
و خب این که یکدفعه ای بیاد و اونقدر عمیق و با احساسات جوری که انگار دلتنگ یونگی بود جلوی ما بغلش کنه خیلی عجیب و نگران کننده ست .
با دیدن تهیونگ که بی توجه به اطرافش در حالی که صورتش از احساسات ناراحت کننده ای درهم بود به سمت آشپزخونه می رفت به سرعت از روی مبل بلند شدم و به دنبالش وارد آشپزخونه شدم : آم تهیونگ می تونم کمی باهات حرف بزنم؟
باشنیدن صدام به طور ناگهانی از جا پرید و به سمتم چرخید : سوکجین شی منو ترسوندی !
لبخندی زدم : اوه معذرت می خوام فقط می خواستم قبل این که به اتاقت بری باهات حرف بزنم.
لب هاش با حالت معذبی بالا اومدن و باشه ای زمزمه کردن.
_اتفاق بدی افتاده نه؟
+چی؟ با بهت سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد .
به کابینت تکیه دادم و دست هامو روی سینه ام قفل کردم : می دونم که اتفاقی افتاده و به جونگوک هم مربوط میشه چون قبل از این که به اتاق تو بیاد کاملا خوشحال و آروم بود ولی وقتی از اتاقت بیرون اومد خیلی ناراحت به نظر می رسید و بدون لحظه ای صبر یونگی رو زیر بغلش زد و داخل اتاق برد . می دونم که شاید نخوای بهم بگی چی شده ولی بهتر نیست که با یکی در میونش بذاری؟
صورتش از ناراحتی درهم شده بود و تقریبا نزدیک به گریه کردن بود : می دونی ، خب من کسی بودم که جونگوک رو مجبور کردم که به خودش و یونگی یه فرصت دوباره بده ، از این بابت اصلا پشیمون نیستم چون می دیدم که چقدر کنار هم اروم و خوشحال بودن ولی ..
نگران به جلو خم شدم ، تهیونگ تقریا داشت گریه می کرد : ولی؟
+اون... اونا ازشون عکس گرفتن و تقریبا ... تمام توییتر پر شده از عکسشون .. صبح منیجرمون بود که باهام تماس گرفت و بهم گفت هر چه زودتر جونگوک رو پیشش ببرم .
_خدااای من ! بهت زده دست هام کنار بدنم افتاد .
+ صورت یونگی داخل عکس معلوم نیست و همه فکر می کنن اونی که با جونگوک داخل اون عکسه یک دختره .
_چ...چه بلایی سرشون میاد؟ درحالی که صدام می لرزید پرسیدم .
+ کمپانی قطعا اونا رو از هم جدا می کنه . صورت تهیونگ از اشک خیس شده بود : همه چیز تقصیر منه ....... جونگوک یونگی رو دوست داره ... اگه ...اگه از هم جدا بشن قلبش می شکنه.
=خدای من اینجا چه خبره ؟ تهیونگ! صدای هوسوک از ورودی آشپزخونه به گوش رسید در حالی که با قدم های بلند خودش رو تهیونگی می رسوند که در حال گریه کردن بود .
دست هاش رو روی صورت تهیونگ گذاشت و نگاه اونو به سمت خودش برگردوند : چی شده ؟ چرا داری گریه می کنی ؟ با نگرانی پرسید .
+ هوسوک . تهیونگ با گریه گفت و تقریبا خودش رو داخل آغوش هوسوک پرت کرد .
چرا درست لحظه ای که فکر می کردم همه چیز درست شده، موج بزرگی می اومد و قلعه شنی ضعیفم رو نابود می کرد.
_____________________________________________________
من دلم برای تهیونگ اب شد شما رو نمی دونم Ó╭╮Ò
یچیز درباره تهیونگ بگم ، تهیونگ نشان نداره برای اینه که سر این موضوع و رابطه یونکوک انقدر حساسه.(╥ω╥)
جینم که تقریبا فهمیدید که قراره برگرده روزگار نامجون رو سیاه کنه 凸( •̀_•́ )凸 (این خیلی خوبه لعنتی تازه کشفش کردم😂)
BINABASA MO ANG
[look like a Rose]
Fanfiction[ Completed ] هجده ساله شدن ارزوی من نبود ، اما زمان متوقف نمی شد و بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسید . روز تولد هجده سالگی ام [فصل دوم : a flower in my heart]
![[look like a Rose]](https://img.wattpad.com/cover/228475601-64-k684941.jpg)