من عاشق گلی شدم که خواستنش برای خودم هم به اون آسیب میزد هم به من .
_______________________________________________
وقتی هیجان زده ای ، وقتی استرس داری ، وقتی از اتفاق افتادن چیزی می ترسی زمان به سرعت نور سپری می شه.
زمان به سرعت نور سپری میشه و من لحظه به لحظه از درون شکسته و شکسته تر میشم . حس خیلی بدیه .
هر بار که کنار جونگوک لبخند می زنم ، هر بار که دست هاش رو می گیرم ، هر بار که می بوسمش با خودم می گم که ای کاش زمان توی همین لحظه متوقف بشه . مهم نیست که متوجه چیزی نباشم مهم نیست که منم با زمان متوقف میشم ، مهم اینه که کنار جونگوک باشم ، مهم اینه که دست هاش هنوز داخل دست هام باشه .
منتظر به در اتاق زل زدم تا کار جونگوک بالاخره تموم بشه و از اون حمام لعنتی بیرون بیاد .
خدای من چجوری قراره تحمل کنم؟
با باز شدن در از فکر بیرون اومدم و ابرو هامو برای جونگوکی که با حوله دور کمرش و قطره های براق آب رو سینه و شکمش خودنمایانه وارد اتاق شد در هم کشیدم : داشتی پوست جدید برای خودت می ساختی که انقدر طولش دادی ؟
جلو اومد و کنار تخت دست هاشو به کمر زد : مثل این که اصلا طاقت دوریمو نداری ! حالا کی اینجا برای دوست پسرش لوس میشه؟
نیم خیز شدم و دست هامو روی تخت گذاشتم : اره اصلا طاقت دوری ندارم ، تو هم که امروز فقط منتظر فرصت بودی منو بپیچونی بری سراغ گوشی و سیستمت تا تو روز تعطیلت هم کار کنی ، فکر نکن متوجه نشدم .
یکی از زانو هاشو روی تخت گذاشت و به سمتم خم شد : ما قراره تا آخر عمر کنار هم بمونیم و از کنار هم بودن لذت ببریم ، پس بخاطر این چیزای کوچولو ناراحت نباش .
تا حالا شده که از حرفی که خیلی عاشقانه و دوست داشتنیه قلبی ترک برداره ، قلب من ترک برداشت ، صدای شکستنش اونقدر بلند بود که ترسیدم به گوش های جونگوک هم رسیده باشه .
برای این که متوجه بغض داخل گلوم و چشم هایی که لحظه به لحظه پر تر می شد نشه دست هامو بالا بردم و دور گردنش حلقه کردم .
به سرعت پایینش کشیدم و لب هامو به پیشونیه صاف و مرطوبش چسبوندم .
+یونگی! با صدای شوکه ای پرسید .
صورتم رو پایین بردم و به چشم هاش خیره شدم: دوست دارم .
چشم هاش با شوک و تعجب اول گرد شد و بعد با مهربونی و شادی درخشید ، درخششی که قلبم رو شکشته تر از قبل کرد .
صورتش نزدیک تر شد و لب هاش با مهربونی بوسه ای پروانه ای روی لب هام کاشت : منم دوست دارم ، خیلی دوست دارم .
بدون این که اجازه عقب کشیدن رو بهش بدم جلو تر کشیدمش و لب هاشو دوباره درگیر یک بوسه طولانی کردم ، بوسه ای که نه قلبم نه دلم و نه حتی مغزم نمی خواست که تمومش کنم ، حتی اگه از بی نفسی می مردم ، می خواستم که ببوسمش ، نزدیک خودم نگهش دارم ،
می خواستم جونگوک رو کنار خودم داشته باشم .
KAMU SEDANG MEMBACA
[look like a Rose]
Fiksi Penggemar[ Completed ] هجده ساله شدن ارزوی من نبود ، اما زمان متوقف نمی شد و بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسید . روز تولد هجده سالگی ام [فصل دوم : a flower in my heart]
![[look like a Rose]](https://img.wattpad.com/cover/228475601-64-k684941.jpg)