sixty seven (end)

2.1K 331 241
                                        

من عاشق گلی شدم که  خواستنش برای خودم هم به اون آسیب میزد هم به من .

_______________________________________________

وقتی هیجان زده ای ، وقتی استرس داری ، وقتی از اتفاق افتادن چیزی می ترسی زمان به سرعت نور سپری می شه.

زمان به سرعت نور سپری میشه و من لحظه به لحظه از درون شکسته و شکسته تر میشم .  حس خیلی بدیه .

هر بار که کنار جونگوک لبخند می زنم ، هر بار که دست هاش رو می گیرم ، هر بار که می بوسمش با خودم می گم که ای کاش زمان توی همین لحظه متوقف بشه . مهم نیست که متوجه چیزی نباشم مهم نیست که منم با زمان متوقف میشم ، مهم اینه که کنار جونگوک باشم ، مهم اینه که دست هاش هنوز داخل دست هام باشه .

منتظر به  در اتاق زل زدم تا کار جونگوک بالاخره تموم بشه و از اون حمام لعنتی بیرون بیاد .

خدای من چجوری قراره تحمل کنم؟

با باز شدن در از فکر بیرون اومدم و ابرو هامو برای جونگوکی که با حوله دور کمرش و قطره های براق آب رو سینه و شکمش  خودنمایانه وارد اتاق شد در هم کشیدم : داشتی پوست جدید برای خودت می ساختی  که انقدر طولش دادی ؟

جلو اومد و کنار تخت دست هاشو به کمر زد : مثل این که اصلا طاقت دوریمو نداری ! حالا کی اینجا برای دوست پسرش لوس میشه؟

نیم خیز شدم و دست هامو روی تخت گذاشتم : اره اصلا طاقت دوری ندارم ، تو هم که امروز فقط منتظر فرصت بودی منو بپیچونی بری سراغ گوشی و سیستمت تا تو روز تعطیلت هم کار کنی ، فکر نکن متوجه نشدم .

یکی از زانو هاشو روی تخت گذاشت و به سمتم خم شد :  ما قراره تا آخر عمر کنار هم بمونیم و از کنار هم بودن لذت ببریم ، پس بخاطر این چیزای کوچولو ناراحت نباش .

تا حالا شده که از حرفی که خیلی عاشقانه و دوست داشتنیه قلبی ترک برداره ، قلب من ترک برداشت ، صدای شکستنش اونقدر بلند بود که  ترسیدم به گوش های جونگوک هم رسیده باشه .

برای این که متوجه بغض داخل گلوم و چشم هایی که لحظه به لحظه پر تر می شد نشه دست هامو بالا بردم و دور گردنش حلقه کردم .

به سرعت پایینش کشیدم و لب هامو به  پیشونیه صاف و مرطوبش چسبوندم .

+یونگی! با صدای شوکه ای پرسید .

صورتم رو پایین  بردم و به چشم هاش خیره شدم: دوست دارم .

چشم هاش با شوک و تعجب اول گرد شد و بعد با مهربونی و شادی درخشید ، درخششی که قلبم رو شکشته تر از قبل کرد .

صورتش نزدیک تر شد و لب هاش با مهربونی بوسه ای پروانه ای روی لب هام کاشت : منم دوست دارم ، خیلی دوست دارم .

بدون این که اجازه عقب کشیدن رو بهش بدم جلو تر کشیدمش و لب هاشو دوباره درگیر یک بوسه طولانی کردم ، بوسه ای که نه قلبم نه دلم و نه حتی مغزم نمی خواست که تمومش کنم ، حتی اگه از بی نفسی می مردم ، می خواستم که ببوسمش ، نزدیک خودم نگهش دارم ،
می خواستم  جونگوک رو کنار خودم داشته باشم .

[look like a Rose]Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang