داستان همیشه زیبا هستند چون هر اتفاقی هم که رخ بده پایان همیشه زیباست .
___________________________________________________
نگاهم رو بین پوستر های چسبیده به شیشه های ایستگاه اتوبوس چرخوندم، تصویر آلبوم جدید خواننده ها ، فوتوشوت مدل ها ، پوستر فیلم های جدید ....
پس مردم عادی چی؟ چرا تمام تبلیغات و خبر مربوط به افراد مشهور بود! چرا هیچ پوستری راجب اوضاع مردم عادی وجود نداشت ؟
با شنیدن صدای اتوبوس نگاهمو از پوستر ها گرفتم و از روی صندلی یخ زده بلند شدم. چند قدم به جلو برداشتم تا به موقع به اتوبوس برسم ولی با برخوردم به فردی هر دو روی زمین یخ زده سر خوردیم و روی هم افتاد .
ناله ای از درد زانو و ران هام کردم و سعی کردم جسم سنگینی که روم افتاده بود رو کنار بزنم.
_هی !! نمی خوای از روم بلند بشی ؟
رو به پسر قد بلندی که روم افتاده بود گفتم . پسر که مثل یک فرد معروف صورتشو رو پوشونده بود با چشم های گرد و بزرگش نگاهی به صورت درهم من انداخت .
دست هاشو کنار صورتم روی زمین گذاشت و با فشار کوچیکی از روی زمین بلند شد .
بعد از تکون دادن لباس هاش نگاهی به من که هنوز روی زمین دراز کشیده بودم انداخت .
_اگه جلوتو نگاه میکردی نمیخوردی به من و دست و پای من الان سالم بود . حالا نمیخوای کمکم کنی بلند شم؟
حق به جانب گفتم .
ابروهاشو بالا انداخت و دستشو به سمتم دراز کرد . بعد از گرفتن دستش از روی زمین بلند شدم و سنگ ریزه های کف دستم رو تکون دادم .
+الان حالت خوبه؟ پسر با یک صدای زیبا گفت .
_خوبم ، ولی لطف کن چشمای درشتت رو باز کن و راه برو اگه دختر بودم دستم می شکست خیلی سنگینی ....
با دیدن اتوبوس که داشت راه میفتاد حرفم رو قطع کردم وبه سمت اتوبوس دویدم .
*****
دستت چی شده؟ جین با دیدن زخم سطحی کف دستم پرسید .
_امروز می خواستم سوار اتوبوس بشم که یه پسر گنده خورد بهم و افتادیم زمین لعنتی انقدر سنگین بود که نگو .
جین درحالی که از خنده ریسه میرفت روی پام کوبید .
_چیز خنده داری گفتم ؟ با تعجب پرسیدم.
+نه ولی فکر کنم طرف گنده نبود فقط تو خیلی کوچولویی . و دوباره زیر خنده زد .
_کیم سوکجین من کوچولو نیستم تو درازی ، در ضمن من هنوز جای رشد دارم.
+یونگی از شانزده سالگی داری همین رو میگی .
_با من حرف نزن .
+ببخشید (درحالی که هنوزم میخندید ) ببخشید فقط میخواستم باهات شوخی کنم .
و به طور ناگهانی خنده از روی صورتش ناپدید شد : امروز یکمی ناراحتم ببخشید که اذیتت کردم .
YOU ARE READING
[look like a Rose]
Fanfiction[ Completed ] هجده ساله شدن ارزوی من نبود ، اما زمان متوقف نمی شد و بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسید . روز تولد هجده سالگی ام [فصل دوم : a flower in my heart]
![[look like a Rose]](https://img.wattpad.com/cover/228475601-64-k684941.jpg)