اگه خورشیدی نباشه دیگه هیچ امیدی برای زنده موندن نهال ضعیف و زیبا باقی نمی مونه .
من اون نهال ضعیفم که برای ادامه دادن توی این راه سخت به روشنایی و زیبایی صورتت وقتی لبخند میزنی نیاز دارم .
برای من لبخند بزن .
_______________________________________________
+داریم کجا میریم ؟ تهیونگ درحالی که روی صندلی کنارم لم داده بود خیره به روبه رو پرسید .
_وقتی رسیدیم می فهمی . فرمون ماشین رو بین دست هام محکم تر فشار دادم ، از وقتی تهیونگ آماده از اتاقش خارج شده بود رفتار خیلی خیلی معمولی ای داشت ، نه مثل قبل ، دیگه از لبخند های زیبا و درخشانش خبری نبود ، دیگه خیره نگاهم نمی کرد . انگار با یه غریبه داخل یک ماشین نشسته بود .
با استرس و حالی که لحظه به لحظه بدتر می شد جلوی استودیو پارک کردم و به سمت تهیونگی که هنوز بی حرکت نشسته بود و با تعجب به اطراف نگاه می کرد برگشتم: می خواستم یجایی باشه که فقط خودمون دوتا باشیم تا بتونیم راحت با هم حرف بزنیم و غذا بخوریم بدون این که مشکلی برات پیش بیاد .
با دیدن نگاه خیره اش که مستقیم چشم هامو هدف گرفته بود دستپاچه به من و من افتادم: آم ... برای همین از دوستم جیمین خواستم تا برای چند ساعت استودیوش رو برام خالی کنه .
با استرس به دست هام خیره شدم ، نکنه از این ایده خوشش نیاد .
+پس چرا پیاده نمی شی ؟
_آه ... آم راست می گی ، بیا پایین خیالت راحت اینجا هیچکس نیست .
مضطرب از ماشین خارج شدم و به سمت ساختمون دویدم تا در رو باز کنم : اوه تهیونگ بیا تو .
بعد از روشن کردن چراغ ها به سمت تهیونگ که پشت سرم ایستاده بود و لبخند کمرنگی روی لب هاش نقش بسته بود برگشتم ،با دیدن نگاهم لبخندش سریع محو شد .
مچ دستش رو چنگ زدم و به سمت جایی که از صبح خیلی زود مشغول آماده کردنش بودم کشیدمش .
تهیونگ با دیدن زیرانداز و بالش های بزرگی که روی زمین قرار داشت با تعجب به سمتم نگاه کرد : کی اینارو آماده کردی؟
خجالت زده دستی پشت گردنم کشیدم : صبح زود .
+اوه هوبی! با شگفتی و خنده زمزمه کرد .
با ذوق از شنیدن اسمی که به صورت صمیمی بیان شده بود دستشو کشیدم : بیا اینجا ، تازه چند تا فیلم هم آماده کردم تا وقتی غذا می خوریم ببینیم .
به لپ تاب و کارتون فیلمی که کنارش قرار داشت اشاره کردم .
تهیونگ در سکوت بعد از در آوردن کفش هاش روی زمین نشست و یکی از بالش های کوچولوی کنارش رو بغل کرد .
مضطرب روبه روش نشستم و به جون دست هام افتادم ، الان وقت خوبیه که باهاش حرف بزنم نه؟
_ببخشید .
با تعجب سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد : واقعا بابت حرف های اون روزم معذرت می خوام ، من خیلی ... خب خیلی عصبی بودم و بدون فکر یسری چرت و پرت رو به زبون آوردم . واقعا خیلی قدر نشناس و عوضیم که با این که می دونستم تو می خوای کمکم کنی اون حرف هارو زدم ، تهیونگ ... می دونم سخته که بخوای منو ببخشی ... اما میشه بهش فکر کنی و کمی بهم سخت نگیری ؟
نگاه سخت و غیر قابل نفوذش به سرعت گرم و مهربون شد : هوسوک من همون روز بخشیدمت ، من بعد از اون روز دیگه از دستت ناراحت نبودم .
_اما من حرف های خیلی بدی بهت زدم .
+ولی همش حقیقت بود . با لبخندی که به شدت غمگین بود و سری پایین افتاده زمزمه کرد .
دیدن این حالت صورتش قلبم رو می شکست ، کمی به جلو خزیدم و با تردید دست های ظریف و بزرگش رو توی دست هام گرفتم : چرت و پرت نگو تهیونگ همه چیز که فقط اون نشان و نیمه های کوفتی نیست .
دست هاشو محکم تر فشردم : درسته تا به امروز فکر می کردی تنهایی ، هیچکس وجود نداره که به تو احساسات توجه کنه ، ولی تهیونگ .
به چشم هاش خیره شدم ادامه دادم : منم مثل تو ام ، درسته نیمه ای داشتم ، ولی قبل از این بتونم حتی دوستش داشته باشم اون دیگه وجود نداشت، ، منم دیگه نیمه ای ندارم درست مثل تو ، اما تهیونگ تو تنها نیستی ، منم تنها نیستم ، ما همدیگه رو داریم .
خجالت زده از حرف هایی که زده بودم سرم رو پایین انداختم و به دست هایی خیره شدم که بین دستم هام خیلی ظریف ولی در عین حال خیلی قوی به نظر می رسید .
_هوسوک . صدای بم و آرومش داخل گوشم پیچید . به آرومی سرم رو بالا بردم و به چشم هاش نگاه کردم . چشم های خمارِ قهوه ای رنگش درست مثل سیاهچاله ای منو داخل خودش می کشید : من تو رو دارم؟
در حالی که تقریبا هیچ فاصله ای بین صورت هامون وجود نداشت پلک زدم : اره . به آرومی زمزمه کردم .
درست یک ثانیه بعد اتفاقی افتاد که هیچ وقت حتی بهش فکر هم نمی کردم .
ما همدیگه رو بوسیدیم ، یک بوسه طولانی و واقعی با لب هامون ، درحالی که نفس هامون یکی شده بود همدیگه رو برای مدت طولانی ای بوسیدیم .
و بعد از دقایقی که به کندی می گذشت با نفسی که گرفته بود از همدیگه جدا شدیم .
در حالی که پیشونیش رو به پیشونیم تکیه می داد به چشم هام خیره شد : من واقعا می خوام که تو رو برای خودم داشته باشم .
درست همون لحظه بود که فهمیدم از دست رفتم .
_______________________________________________
خیلی صافتن لعنتیا نیمسمکشکشحشجشکتسد≧﹏≦
من مردم براشون 😍
راستی سلام ، انقدر احساساتی و هیجانی شدم سلام یادم رفت . فقط اون قسمت که تهیونگ یواشکی از کارایی که هوسوک براش کرده بود ذوق زده شده بود لبخند میزد ولی تا دید هوسوک نگاهش می کنه لبخندشو خورد و قیافشو جدی کرد عهسمشمشم پسر قند عسل صافتم .
خب خب اینم از این دو بچه صافت گوگولیمون که عاقبت بخیر شدن و اینا 😊 دیگه داریم به زمان بستن بار و بندیلمون و خداحافظی از دنیای قشنگ لوک لایک رز نزدیک میشیم خیلی نزدیک 😞 و من چقدر ناراحتم 😣
خلاصه دقیقا تو اون زمانی که مغز من گرم میشه هی تند تند پشست سر هم ایده میاد توش هزار تا کار میریزه سرم . اخه این انصافه 😞
حالا من چجور تحمل کنم چند وقت واتپدو بذارم کنار آخه ، واقعا تف تو امتحانات 😒واقعا نمی تونم😪
DU LIEST GERADE
[look like a Rose]
Fanfiction[ Completed ] هجده ساله شدن ارزوی من نبود ، اما زمان متوقف نمی شد و بالاخره روزی که ازش وحشت داشتم رسید . روز تولد هجده سالگی ام [فصل دوم : a flower in my heart]
![[look like a Rose]](https://img.wattpad.com/cover/228475601-64-k684941.jpg)