twenty six

1.7K 385 79
                                        

می شه خنده هات رو دلیلی برای زندگی دونست .

____________________________________________________

«جونگوک»

نمی دونم کسی تا حالا شب و روزش با هم گره خورده یا نه ، در واقع این اصطلاحیه که از خودم ساختم چون چند هفته اخیر اصلا متوجه شب و روز نمی شدم تمام فکرم جایی خیلی دور تر داخل اتوبوسی مونده بود که برای اولین بار اون  پسر مو مشکی رو دیدم.
نمی تونستم از ذهنم بیرونش کنم ، خیلی تلاش کرده بودم خیلی خودم رو با چیزای دیگه مشغول کرده بودم اما نشده بود .

لعنت به چشم های فراموش نشدنیت .!

تهیونگ چند هفته بود که به طرز خیلی مشکوکی نا پدید می شد و بعد از دو ساعت با یک لبخند بزرگ و شاد و شنگول بر می گشت ، معلوم نبود داشت مخ کدوم بدبختی رو می زد .

در حال خرد کردن پیازچه ها بودم که یکی محکم در خونه رو کوبید . با تعجب از آشپزخونه خارج شدم .

تهیونگ در حال پرت کردن جوراب هاش گوشه راهرو بلمد داد زد : هییییی جونگووووو من اومدم.

_چند وقت دیگه که برای تعمیر در اومدن پولشو از تو میگیرم.

+ساکت باش ، برو تا من یکم استراحت می کنم لباساتو بپوش می خوام ببرمت جایی.

_کجا؟

+حرف اضافه نزن  برو لباستو بپوش.

بعد از پوشیدن لباس هام کلاه و ماسکمو برداشتم و به دنبال تهیونگ رفتم.

_کجا می خوایم بریم هنوزم نمی خوای بگی؟

+یکم صبر داشته باش قراره با یکی از دوستای جدیدم آشنات کنم اسمش جیهوپه .

تا آخر مسیر دیگه حرفی زده نشد  ، رستورانی که انتخاب کرده بود جای دنج و خلوتی بود .

مثل این که کل رستوران رو  رزرو  کرده بود چون بجز من و تهیونگ هیچکس دیگه ای داخل رستوران نبود .

تهیونگ سریع پشت میز نشست و موبایلشو از جیبش بیرون کشید و مشغول اسمس دادن شد .

با بی قراری پاشو روی زمین می کوبید . اخم کردم: چرا استرس داری؟

+آااا من نههه .

باصدای زنگ موبایلش با لبخند پهنی ایستاد : اومد.

نگاهش به سمت من چرخید : جونگو ما برات یه سوپرایز آماده کردیم لطفا بلند شو  و چشم هاتو ببند .

با شَک نگاهش کردم که لب هاشو آویزون کرد : جونگوکی لطفا سوپرایزمو خراب نکن .

بی حوصله نفسمو رها کردم و از روی صندلی بلند شدم .

چشم هامو  بستم ، می دونستم که اگه به حرفش گوش نکنم تا دو ماه باهام حرف نمی زنه پس سعی کردم از طریق گوش هام بفهمم داره چه غلطی می کنه.

صدای چند جفت پا که آروم آروم نزدیک میشدند توجهمو جلب کرد .

برای چند لحظه تمام محیط اطرافم ساکت شد و بعد ....

لب های سردی روی لب هام فشرده شد .

به سرعت چشم هامو باز کردم .

برای یک لحظه نگاهم با چشم های آشنا و شیطونی برخورد کرد ولی بعد مو های مشکی رنگی رو دیدم که خیلی آشنا بود خیلی خیلی آشنا .
دست هایی که چشم های پسر رو گرفته بودند  کنار رفتن و چشم های بهت زده و گشاده شده ای که هر شب تصورش می کردم نمایان شد .

_____________________________________________________

فرست کیس 🎈🎆🎊🎁🍬🍭🍫🍮🍰🍡🍢🍥🍓
آاااااااااااااا بالاخره بعد از بیشتو شیش پارت .

اوم امروز کلا رو مود خوبی بودم افرودیته رو دوباره آپ کردم یه نیم بوسه یونکوکی براتون نوشتم خلاصه برید حال کنید .

[look like a Rose]Where stories live. Discover now