نویسنده:ChokmeEXO
مترجم:Tania kh
دوشاتی کاپلی:چانهون
ژانر:عاشقانه،ملودرام
درخواستی برای خوانندهء گلم😊امیدوارم از خوندنش لذت ببری❤برای راحتی شما دوپارت یکجا همینجا آپ میشه
....................................
First Shot
پسر قدبلندِ مو مشکی خسته از تموم کارهایی که دیروزش انجام داده بود،هنوز هم خواب بود.هنوز توی خواب ناز بود و مطمئناً خواب میدید ولی هیچ چیزی ابدی نیست حتی خواب دیدن.اون باید به زودی بیدار میشد.
چانیول با صدای روی اعصاب زنگ هشدار موبایلش از خواب بیدار شد و با چشمهای بسته نشست.اون به زور یه چشمش رو باز کرد تا چک کنه چقدر زمان داره،شاید میتونست یه نیمچه چُرتی بزنه ولی متأسفانه ساعت 5 صبح بود.اون شُل و وِل از جاش بلند شد و حموم رفت و یه دوش 5 دقیقهای گرفت تا کارهای روزانهاش رو شروع کنه.
پس از نیم ساعت،حالا داشت جلوی آیینه موهاش رو درست میکرد تا بره سر کار.قهوهای هم برای خودش دم کرده بود کمی سرحال بیآد.راستش اون هرگز صبحونه نمیخورد جز روزهای یکشنبه.چانیول توی معروفترین کافه شهر کار میکرد.
اون از خونه زد بیرون.اون پس از چند دقیقه رسید و در کافه رو با کلید یدک در رو باز کرد.اون بلافاصله اتاق پشتی رفت و با انداختن وسایلش توی کمد،لباس کارش رو پوشید.اون با مهارت تموم دستگاهها و باقی چیزها رو چک کرد.کارش خیلی زمان نبرد،نیاز نبود حتی به ساعت نگاه کنه.میدونست چه زمان باید کافه رو باز کنه.رأس ساعت 7،با ساعت بدنش پیش رفت.
چانیول با لبخند علامت 'باز است' روی در رو درست کرد.نیم ساعت بعد کافه پر بود از مشتری.یه عالمه سفارش گرفته و به موقع تحویل داده شد ولی هنوز هم برای پسر جوان کافی نبود.اون دلش میخواست یه کاری انجام بده که حس رضایت بیشتری داشته باشه،که به خودش ثابت کنه میتونه از پس هر کاری برمیآد و خیلی هم سخت تلاش میکرد ولی اون حس شادمانی که میخواست رو هنوز در درونش حس نکرده بود.
اون زمانی که سمت مشتری بعدی میرفت یه حس آشنا بهش دست داد،حس کرد ضربانش بالا رفته،انگار که قلبش به زودی میخواد از داخل سینهاش بپره بیرون!
زمانی که اون شخص سرش رو بالا آورد و بهش نگاه کرد چانیول نتونست کامل اون رو بشناسه چون ماسک زده بود.چانیول تنها باادبانه احترام گذاشت و شروع کرد به گرفتن سفارش.
"سلام آقا،قصد دارید چی سفارش بدید؟"
اون دید که مرد چند دقیقهاس بهش خیره شده،این باعث میشد حس راحتی نکنه.شاید هم مرد نشنیده بود اون چی میگه پس تصمیم گرفته دوباره تکرار کنه.
"آقا،چی مـ..."
"میتونی یه کم باهام قدم بزنی؟توی اتاق پشتی اینجا؟لطفاً یه چیز مهمی هست که باید بهت بگم"
صدای مرد غریبه از پشت ماسک خیلی آشنا بود پس کمی خیالش رو راحت کرد.چانیول تصمیم گرفت تا همکارهاش متوجه نشون هرچه زودتر ببینه مرد چی میگه.
مرد مو مشکی غریبه مرموز رو به اتاق پشتی راهنمایی کرد.در رو باز کرد و منتظر شد اول مرد وارد بشه و خودش هم پشت سرش رفت.همین که در بسته شد مرد ماسک و کلاهش رو درآورد و فک چانیول پایین افتاد.
اون سهون بود.چانیول هرگز انتظار نداشت اون رو اینجا ببینه.مطمئن نبود که از دیدنش خوشحاله یا غمگین.برای اینکه بفهمه سهون چی میخواد ساکت موند.
"سلام"
سهون گفت،دستپاچگی از چهرهاش مشخص بود.
"این همه سال گذشته.آخه چی میخوای بهم بگی؟"
چانیول پرسید.تلاش کرد لحنش کنجکاو بنظر نرسه.
"آ...راستش نمیدونم از کجا شروع کنم.میدونم همهچی برات عجیب شده و شاید حتی برات زیادی هم باشه ولی اومدم ازت معذرت بخوام.کاری که انجام دادم اشتباه بود و من از صمیم قلبم متأسفم.من به کاری که سالها پیش باهات انجام دادم مدام فکر میکردم.بدون تو بودن واقعاً سخت بود ولی روی اومدن نداشتم.میدونم شاید لایق شانس دوم نباشم...گندش بزنن...حتی لایق این نیستم که بخوای صدام رو بشنوی ولی بهت التماس میکنم لطفاً من رو ببخش!"
چانیول نفس عمیقی کشید.دیدن و شنیدن حرفهای پسر کوچیکتر شوکهاش کرده بود.پس از دقایقی سکوت بالأخره چانیول تصمیم گرفت حرف بزنه.
"سهون،تو فقط بعد 7 سال کوفتی ناگهانی اومدی سراغم و ازم طلب بخشش میکنی؟تو این همه راه از سئول اومدی تا بخوای ببخشمت و باهات حرف بزنم؟نمیخوام باهات بدرفتاری کنم ولی میشه یه لطفی بکنی و اجازه بدی اول کارم رو انجام بدم چون محض رضای خدا...تو داری حواسم رو پرت میکنی.بعدش اگه تونستم سر فرصت به حرفهات فکر میکنم.الآن نمیشه،باید صبر کنی!من به یه ذهن باز و همچنین به زمان برای این کار نیاز دارم...خودت هم میدونی"
پسر جوانتر لبخند ضعیفی زد که هیچ شباهتی هم به لبخند واقعی نداشت ولی سر تکون داد و موافقت کرد.اون سرش رو پایین انداخت و نگاهش رو به زمین دوخت و با پاهاش روی زمین خط فرضی کشید.
"زمان...اگه داشته باشم!"
سهون زیر لب گفت و این به گوش چانیول رسید.چانیول نفسش رو بیرون داد و آه کشید.
"کِی قراره بری؟"
"فردا،باید یه قسمت از سریال رو تا روز آدینه ضبط کنیم"
این وضعیت اصلاً کمکی به قلب درد دیده و شکسته چانیول نمیکرد.اون چیزی نگفت،اون عوض یه کاغذ برداشت و شمارهاش رو روی اون نوشت و دست پسر کوچیکتر داد.همین که سهون کاغذ رو گرفت شروع کرد به وارد کردن شماره داخل موبایلش.
"حدس میزنم بعداً من باید بهت پیام بدم"
"آ...آره..."
سهون خجالت زده لبخند زد و سر تکون داد.نمیدونست دیگه چی باید بگه پس فقط تعظیم کرد،بعد خداحافظی کرد و رفت و چانیول رو همونطور گیج و سردرگم به حال خودش رها کرد.
🔸️فلش بک🔸️
چانیول خیلی خوشحال بود که میتونه امروز سهون رو ببینه و کنجکاو بود بدونه سهون قصد داره دربارهء چی باهاش صحبت کنه.اونها نزدیک به 2 سال بود باهم زوج بودن ولی از زمانی که سهون به عنوان سولو آرتیست کارآموز یه کمپانی شده بود،اونها به ندرت زمان برای وقت گذروندن باهمدیگه داشتن.
چانیول ذوق زده جلوی سهون نشست و تا میتونست تلاش کرد با نگاه کردن به تک تک اجزای چهره پسر حسابی رفع دلتنگی کنه ولی با شنیدن اینکه سهون میخواد بره لبخندش رفت.
"ولی...هونی،تو مگه نگفتی هنوز مطمئن نیستی؟چرا الآن باید بری سئول؟"
"این چیزیه که کمپانی گفته...متأسفم چان"
"حالا من باید بدون تو چیکار کنم؟یعنی اینطوری رابطهامون میشه رابطه از راه دور؟"
"خُب...راستش اون چیزیه که میخواستم دربارهاش صحبت کنم..."
سهون با دیدن نگاه نگران چانیول با مضطرب لب گزید.
"مـ...من فکر کنم...فکر کنم باید بهم بزنیم"
"چی؟!"
چانیول شوکه نگاهش کرد و با تکرار حرف سهون ناباورانه اشکهاش جاری شد.این بود پاداش تموم انتظارهاش؟
🔸️پایان فلش بک🔸️
چانیول واقعاً سردرنمیآورد چی شده.پس از این همه سال،پس از اینکه خیلی تلاش کرد فراموشش کنه.اون حتی به دوباره حرف زدن با سهون فکر نمیکرد.چانیول تنها به جلوش خیره شده و توی افکارش غرق شده بود.
.
.
.
.
.
YOU ARE READING
EXO's Oneshots
General Fictionیه Book پر از وانشاتهای اکسو از هر کاپلی و هر ژانری.البته دختر و پسری هم قرار میگیره برای پیدا کردن وانشات مورد نظرتون لیست اول Book رو نگاه کنید زمان مشخصی برای آپ ندارم،هر وقت وانشات پیدا کنم میگذارم
