یه Book پر از وانشاتهای اکسو
از هر کاپلی و هر ژانری.البته دختر و پسری هم قرار میگیره
برای پیدا کردن وانشات مورد نظرتون لیست اول Book رو نگاه کنید
زمان مشخصی برای آپ ندارم،هر وقت وانشات پیدا کنم میگذارم
ژانر:ملودرام،عاشقانه وانشات طولانی درخواستی برای خواننده گلم❤راستش واژههای نویسندهاش خیلی به دلم نشست بنابراین تصمیم گرفتم این رو برای خواننده چانبک شیپرم ترجمه کنم
پ.ن:جاهایی که از زبون بکهیونه علامت - یا لاین رو میتونید ببینید.سایر شخصیتها اسمهاشون گفته میشه و بعد جلوش حرفهاشون.
.......................
سالهای زیادی،IQ مردم براساس لیست باهوشترین آدمهای تاریخ مثل انیشتین،ادیسون،ابن سینا و...دستهبندی میشد.یکی از تعریفهای IQ توانایی وفق دادن با محرکهای محیطی است ولی از سال 1990 با کشف هوش هیجانی،دانشمندان با چهره دیگهای از رفتارهای انسانی آشنا شدن.این مورد در علم همچنان جای کنکاش بسیار داره.
Deze afbeelding leeft onze inhoudsrichtlijnen niet na. Verwijder de afbeelding of upload een andere om verder te gaan met publiceren.
10 فوریه گریه نکن...
-این کلمه مدام بر روی لبم میآمد.نمیخواهم بشنوم...درد بدی در سینهام پیچیدهاست،نمیتوانم نفس بکشم،دوباره در حال خواب دیدنم؟ اون با گچ سفید توی دستش یه قلب کوچیک و در کنارش یه قلب بزرگ روی زمین سرد کشید.هر کدوم از اونها اعدادی داخلش قرار داشت. 1،7،0،76،200 -دارکوب کوچولو...امروز یک سوراخ روی درخت ایجاد کرد.خدای جنگل قدیمی خشمگین شد و نوکش را تبدیل به خنجری زهرآگین کرد.دارکوب کوچک بیچاره،هر سوراخی که روی تنه درخت میکَنی بیفایدهاست...غذایت سمی و غیر قابل خوردن شده.اگر دوستانت را لمس کنی آنها همگی میمیرن. اوه ای دارکوب کوچک غمگین...اشکهای سمیهمونطور که روی گونهات میریزند همچون مروارید میدرخشند... گچ سفید توی دستهای بکهیون با نوشتن هر سطر کوچیک و کوچیکتر میشد.پسر ریزنقش قصهء ما میدونست مرد قدبلند دست به سینه پشتش ایستاده. چانیول: "بیون بکهیون،دوباره توی حیاط پشتی خونهء من چیکار میکنی؟" بکهیون صورتش رو با دستهای کوچولوش پوشوند و به طرز بانمکی از راست به چپ سرش رو تند تند تکون داد.چانیول به رفتارهای بچگونهء همسایهاش خندید و کنارش نشست.غمگین نگاهی به انگشتهای زخم شدهاش انداخت. چانیول: "بیا بریم داخل خونه و یه نگاهی به انگشتهای کوچولوت بیاندازیم.انگار بدجور زخم شده" اون دستهای ریز بکهیون رو توی دستهای بزرگش گرفت و اون رو داخل خونهاش راهنمایی کرد.توی خونه،بکهیون روی صندلی چوبی نشسته و منتظر اومدن چانیول بود.چانیول از آشپزخونه با یه جعبه توی دستش اومد.اون جلوی بکهیون نشست و جعبه رو باز کرد بعد چسب زخم رو برداشت.اون رو با دقت دور انگشتهای ظریف پسر پیچوند. بکهیون با چشمهای گرد به دست چپش نگاه میکرد.چسب طراحی قلب روی خودش داشت و از نظر بکهیون خیلی بانمک بود.چانیول متوجه چشمهای اشکی بکهیون شد. چانیول: "درد میکنه؟گریه نکن پسر خوب" -نوک انگشتها میسوزه،انگار سمی شده... چانیول به طرز حرف زدن داستان گونهء بکهیون عادت داشت.بکهیون هیچ مشکل عقلی نداشت فقط با دیگران متفاوت بود،از یه دید دیگه به دنیا نگاه میکرد و چانیول هم این رو به خوبی میدونست.اون دست بکهیون رو گرفت و بوسهای بهش زد.گونههای بکهیون صورتی شد و برای اولین بار توی اون روز لبخند زد.