57.Nighttime Cuddles

79 2 0
                                        

نویسنده:Claudy1425

مترجم:Tania Kh

وانشات دختر،پسری:چن و میا

ژانر:عاشقانه


درخواستی یکی از خواننده‌های عزیزم😊امیدوارم دوستش داشته باشی.

...........


"آه،یعنی آدمیزادِ شیرین من دلش برای من تنگ شده بود؟"

*°*

"نگران نباش،خیلی طول نمیکشه...
تا یه چشم بهم بزنی و بدون اینکه متوجه بشی،میرم و برمیگردم عشقم...
میدونی که چطوری‌ام...زود برمیگردم،بهت قول میدم"

چشمهام از خستگی میسوخت.پلکهام سنگین بود و با هر پلکی که میزدم مجبورش میکردم روی هم نیافته.
هر سوزش و گزگز بهم هشدار میداد نیاز به خواب دارم.بدنم آماده خاموش شدن و خوابیدن بود ولی نمیخواستم.

به چهرهٔ خندونش فکر میکردم و دلم میخواست همچنان منتظرش بمونم.صدای خنده‌هاش و لبخند برام مثل اشعه نور خورشید گرما بخشه.اون با تموم وجود بهم عشق می‌ورزه.من هرگز نمیتونم باهاش رقابت کنم.
زمانی که اسمش به زبونم میآد اون ذوق میکنه و گره دستهاش دور بدنم محکم‌تر میشه و طوری بهم محبت میکنه که دلم میخواد تا پایان دنیا در آغوشش باشم.

ولی خُب فکر کنم زمانی که دوست پسرت گرگینه باشه،خواب همیشه از چشمت دزدیده میشه‌.اون یا ماه توی آسمون،کدومشون جذاب‌تره،نمیشه فهمید.
‌‌
داخل ملافه غلتی زدم،از نرمیش لذت بردم.چقدر گرم و نرمه.خودم رو مثل بوریتو(یه نوع غذا)بینشون پیچوندم.هنوز هم نمیتونم بخوابم،سرم رو جوری روی بالشت گذاشتم که زاویهء دیدم دقیقاً روبه در باشه.

چشمهام به زور بسته میشه و زمانی که بازش میکنم،با عجله توی جام میپرم و ساعت رو چک میکنم.ساعت 2:43 صبح رو نشون میده.

اون پیش از 11 شب از اینجا رفت ولی قرار بود زود بیآد.تا برگرده چرا نمیشه خودم رو راضی کنم و یه کم استراحت کنم؟
بُغ کرده دوباره روی تخت دراز کشیدم.موبایلم رو چک کردم.چشمهام دوباره سنگین شد ولی باید بیدار میموندم.تاریکی اتاق هم هیچ کمکی بهم نمیکرد.پیش از اینکه دوباره توی افکارم غرق بشم،در اتاق با یه صدای 'غیژ' به آرومی باز شد.

زودی سمت مخالف چرخیدم و لحاف رو روی خودم کشیدم،نمیخواستم بدونه بیدار بودم.چشمهام رو بستم و دعا کردم اون متوجه نشه.قلبم توی سینه محکم میکوبید.اگه متوجه میشد بیدارم هرگز تا آخرش نمیشنیدم چیکار میکنه یا چی بهم میگه.

"میا،میدونم بیداری"
صدای قشنگش رو از اون سمت تخت شنیدم.به زور میشه گفت شبیه به زمزمه‌اس.جرأت تکون خوردن نداشتم،حتی زمانی که حس کردم تشک تخت کمی فشرده شد،کسی روش نشست و لبهای نرمی بوسهء کوچیکی روی پیشونیم گذاشته شد.همچنان محکم چشمهام رو روی‌هم فشار میدادم.

"من میتونم صدای تپش‌های قلبت رو بشنوم،عزیزم.وانمود کردن رو تموم کن"
اون نخودی خندید،نفسهای گرمش به گردنم میخورد و باعث میشد تنم به لرزه در بیآد.دیگه فایده نداشت پس بالأخره چشمهام رو باز کردم و چرخیدم تا ببینمش.سعی کردم با شونه بالا انداختن همه چی رو به شوخی برگزار کنم.

"هاهاهاها...گیرم انداختی عـ..."

"تموم این مدت بیدار بودی؟"
ناگهانی ازم پرسید.نمیتونستم بهش دروغ بگم چون با نگاه 'چِرت و پِرت ممنوع!' توی تاریکی مستقیم بهم زُل زده بود.با وجود قدرت‌های فرا انسانی که داشت نمیشد از زیرش در رفت.

"شاید

Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.

"شاید..."
زمزمه کرد.بلافاصله لبخندش بزرگ شد و کامل روی تخت اومد.ملافه رو از روم کنار زد که باعث شد از سرمای اطراف نق بزنم ولی خیلی زود در آغوشش غرق شدم.احساس گرما و امنیت داشتم و حس میکردم براش خیلی مهم هستم.

"آه،یعنی آدمیزادِ شیرین من دلش برای من تنگ شده بود؟"
اون سربسرم گذاشت،بوسهء کوچیکی به موهام زد.من از خجالت سرم رو توی سینه‌اش پنهون کردم و بدنش رو بوییدم،بنظرم بوی فندق میداد.رفتارم باعث خنده‌اش شد و بیشتر توی آغوشش فرو رفتم.

کارهاش هم قلبم رو گرم میکرد و در عین حال احساس امنیت میداد.وجودش دیوونه‌ام میکرد،دلم میخواست توی وجودش غرق بشم.
اون سرم رو از آغوشش درآورد و با لبخند نگاهی بهم انداخت و با انگشت چونه‌ام رو بالا آورد.میخواست بهتر ببینه.حس کردم دست آزادش دور کمرم حلقه شد،مو به تنم سیخ شد.اون تاری که روی صورتم ریخته بود رو با انگشتش کنار زد.

"میدونی،من امروز زودتر از شکار برگشتم"
پیشونیم رو بوسید.

"چی؟واقعاً؟!"
من میدونستم سوهو از بی‌نظمی و بهم ریختگی توی برنامه‌ها خوشش نمیآد.

"خُب چیکار کنم،دلم میخواست پیشت باشم و بغلت کنم"
اون من رو توی بغلش فشار داد،لبخند کوچیکی روی لبش بود که به ندرت میشد ازش ببینم.اون همزمان هم کیوته و هم هات...یه ترکیب خیلی خطرناک!

"عاشقتم"
اون گفت،پیش از اینکه لبهام رو مهمون یه بوسهء آتشین کنه.من چشمهام رو بستم،پروانه‌های توی دلم شروع کردن به پرواز.

اون بدنم رو بالا کشید و روی سینه‌اش خوابوند.پاهام از دوسمت آویزون شد.اونقدر بوسید تا نفس کم آوردم،بعد جاهامون عوض شد و حالا اون روی من خیمه زده بود.زیر بدنش زندانی شده بودم ولی کیه که ناراضی باشه!

"حالا بگیر بخواب دختر خوب،باشه؟"
اون موهام رو نوازش کرد و لبم رو بوسید.زندانی بودن بین بازوهاش و زیر لحاف با احساس وجودش کنارم بهترین چیز توی دنیاست.اینشکلی شب برای من در آرامش کامل میگذره و این بهترین تجربه‌ایه که یه عاشق میتونه داشته باشه.

..........................................

امیدوارم هم شما از خوندنش لذت برده باشید و هم دوست عزیزی که درخواست داده بود😊

EXO's OneshotsWhere stories live. Discover now