بتا، آرام و بیخیال، در برابر تمام داد و فریادهای آلفا ایستاده بود. لبخندی که روی لبهایش میرقصید، تهیونگ را به مرز جنون کشانده بود. اون لبخند جوری بود که انگار از این شاهکارش نهایت لذت رو می برد.
تهیونگ با حرص و صدایی که به فریاد شبیه بود، غرید:تو یه دیوونهای!
بتا، همچنان با همان نیشخند اعصابخردکن روی لبهاش، نگاهش را به او دوخته بود. حلقهی دستانش دور کمر تهیونگ محکمتر شد؛ انگار میخواست مطمئن شود آلفا هیچ راه فراری ندارد.
تهیونگ از میان دندانهای به هم فشردهاش غرید:
چند بار باید بگم؟ من فقط و فقط به امگاها علاقه دارم! چرا نمیخوای اینو بفهمی؟
بتا، بدون اینکه حتی خم به ابرو بیاورد، با همان آرامش غیرقابلتحمل، کمر آلفا را نوازش میکرد. چشمان براقش برق خاصی داشت؛ برقی که خشم آلفا رو دوچندان میکرد.
جونگکوک سرش رو خم کرد، لبهاش به آرامی به گوش تهیونگ نزدیک شد. گرمای نفسش روی پوست او می نشست و ناگهان زبانش را به آرامی روی لاله گوشش کشید. تهیونگ با جیغی از جا پرید، چشمانش از عصبانیت برق میزد.
می لرزید،با صدای پر از خشم: ولم کن.
بتا، انگار نه انگار که صدایی شنیده باشد، تنها به نوازش کمر آلفا ادامه داد. این ریلکس بودن عجیبش، چیزی بود که تهیونگ را تا مرز جنون میبرد. اگر آزاد بود، بیشک بتا را با دستان خودش خفه میکرد.
شاید اگه دیشب خودش شخصا بتا رو به فاک داد بود ، الان حس بهتری می داشت؛ ولی گرگ احمقش شب گذشته مثل یک گرگ بی عقل تمام تنش رو دو دستی به بتا هدیه کرده بود .
جونگکوک با لبخندی موزیانه، آرام در گوشش زمزمه کرد: آروم باش بیب ، خودت گفتی اگه یکبار به فاکت بدم تو دیگه برای همیشه مال منی .
تهیونگ میان این آشفتگی و خشمش حتی نمیتوانست به یاد بیاورد که آیا واقعاً چنین حرفی زده یا نه! لب بتا رو با خشم گاز گرفت و غرید: اههه خدای من ...تو لعنتی به یه گرگینه مست که نزدیک راتش ، هیچ عقلی تو سرش نیست تجاوز کردی .
بتا اما انگار نه انگار که از لبش خون می امد، پیشانیاش را به پیشانی تبدار تهیونگ چسباند و او را مجبور کرد مستقیم در چشمهایش نگاه کند.
: یادم نمیاد که باهام مخالفتی کرده باشی ، هنوز به خوبی یادم که چطور داشتی مثل یه آبنبات خوشمزه لب هام میمکدی، میخواستی از جا بکنیشون.
تهیونگ با خشم، ناخنهای بلند گرگش را در بازوی بتا فرو برد و خراشی عمیق به جا گذاشت، ولی جونگکوک حتی پلک هم نمی زد. انگار نه انگار که از جای اون خراش ها خون جاری شده بود.
: بهتر خفه شی ، دلم نمیخواد اون شب نحس رو به یاد بیارم بتا .
صدای تهیونگ لرزان، اما همچنان خشمگین بود.
VOCÊ ESTÁ LENDO
دوست داشتنت یک اجبار
Lobisomemپیوند یک آلفا و بتا غیر ممکن ، حتی اگه بشه هم یک بتا نمیتونه تاپ باشه! : این عجیبه اما انگار این یه بچه ست ، شما باردارید . : ولی من یه آلفام !! فصل اول: تمام شده. فصل دوم: بزودی.... کوکوی
