part45

750 143 112
                                    

قطرات ریز و درشت آب  سرد به روی تنش  سر می خورد ،  چشم های الفا رویش زوم بوده و برای ثانیه ی حتی پلک هم نمی زده ، بتا تند تند تنش را با شامپو و آب می شست تا آن بوی بد انبه ی که خودش به سختی روی تنش احساس اش می کرد رو از بین ببرد.

مدارک استخدامی کارکنان رو به تهیونگ نشان داده ، مشخص بود که پسر همچنان حرف هایش را باور نکرده، به داخل حمام پرتش کرد بوده  و داشت نظارش می کرد؛ تا یک وقت بتا کم کاری نکند و به خوبی خودش را بشوید.

شامپو را کنار می گذارد و  فکری در سر داشت ، که بی شک قرار بود جیغ الفا را در بیاورد و پایانش یک کتک ریز بود .
از هیجان لب هایش را گاز می گیرد و با یک جهش خودش را به تهیونگ می رسانده ، آن را به زیر دوش می کشد و جیغ  پسر را در می آورد .

الفا شوکه شد فریادی می کشد،
: داری چیکار می‌کنی .!؟

دست هایش را به دور کمر تهیونگ حلقه کرده و اجازه ی فرار را به الفا نمی داده ، شکم برجسته ی جفت اش  کمی میانشان فاصله انداخته بود ؛ لمس اینگونه ی شکم جفت اش  لذت بخش بود و هیجان بتا را بیشتر می کرده .

تیشرت گشاده و بلند تهیونگ کاملا خیس شده و به تنش چسبیده ، بتا از هیجان قلبش با صدای بلندی می زده و نمی توانست خنده اش را کنترل کند .

:احمق بازیافتی .

جونگ کوک با صدای بلند تری می خندده ، همینکه تهیونگ داشت به او توجه می‌کرد ، روی آن بوی انبه حساس شده بود قلب گرگ ش را آرام می کرده ؛ جفت وحشی و چموشش کمی داشت به او توجه نشان می داده .

بی توجه به مشت های ریز و درشت آلفا ، موهای مواج خیس شده ی تهیونگ را از روی چشمانش کنار می زنده  و با چسباندن پیشانی هایشان بهم ، محکم کردن حلقه ی دست اش در تلاش بود تا پسر را بیشتر به خود بچسباند  .

:فردا اخراجش میکنم .

تهیونگ تند تند زیر لب غرغر می کرد و با وول خوردن در تلاش بود که از حصار دستان بتا فرار کند ، چشم هایش از نگاه خیره ی جونگ فراری بود ؛ با حرف بتا کمی آرام می گیرد و سوالی نگاهی به جونگ‌کوک می انداز : کیو !

:انبه  رو .

با این حرف جونگ کمک اعصاب متشنجش کمی آرام می گیرد و لب هایش را بهم می فشرد ، دلش برای آن امگا می سوخت و سخت به امگاها کار می دادند ، حتی خودش با اینکه یک الفاست  ؛ به سختی کار پیدا کرده و باز هم اخراج شده بود  .

دلش نمی‌خواست امگا را از کار بیکار کند ، فقط باید به آن بتای احمق می فهماند که حق شیطنت ندارد ؛ اخم هایش را در هم می کشد و با لحن جدی می گوید
:نه نمی‌خواد ، فقط ازش فاصله بگیر .

بوسه ی بی اجازه روی پیشانی آلفا می زند ، حلقه ی دستانش رو باز می کند ، نباید بیشتر از این پسر را اذیت می کرد و حرص اش را در می آورد ؛ اصلا هم علت اصلی اش برخورد دیکش با پاهای بی پوشش پسر و بیدار شدن آن هیولا ی خفته نبود .

دوست داشتنت یک اجبار Where stories live. Discover now