P.13 Run بدو

101 10 0
                                    


پارت : سیزدهم (بدو)

چند لحظه بعد از اینکه شروع به راه رفتن کرد صدای قدم هایی رو پشت سرش توی تاریکی متوجه شد.
اولش زیاد نگران نبود.

چند دقیقه قبل از اون یه زن میانسال توی همین مسیر با کیف خریدش داشت راه میرفت. فکر کرد که شاید همون زن باشه که داره آروم راه میره اما، نباید همچین فکری میکرد.

وقتی قدم هاش رو بلند تر و تند تر برداشت کسی که پشتش بود هم همین کار رو کرد. این اتفاق باعث شد متوجه خطر بشه.

و وقتی شروع کرد قدم هاش سریعتر از قبل برداره باز هم سرعت قدم های پشت سرش بیشتر شد.
قلبش از ترس انقدر محکم میزد که حس میکرد همه دارن صداش رو میشنون. مثل یه طبل که وسط قفسه سینش داشت به صدا در میومد.

یکی داشت مینهی رو دنبال میکرد.

انقدری میترسید که حتی نمیتونست برگرده و ببینه کیه که داره دنبالش میکنه.
هوای سرد رو به ریه هاش کشید و شروع کرد به تند تر راه رفتن.

خونه انتخاب خوبی نیست!

نمیخواست که اون مرد بدونه کجا زندگی میکنه و احتمالا هم خونه ایش هم خونه نبود.
به یه جای عمومی نیاز داشت. جایی که مردم هم اونجا باشن.
جایی که امنیت داره.
ترسش رو کنار گذاشت تا بهتر فکر کنه و جای مورد نظرش پیدا کنه.
جایی که نزدیکش باشه.

موقع فکر کردن خیلی آروم از بالای شونش به پشت سرش نگاه کرد.
مرد پشت سرش بود و مثل مینهی راه میرفت همون شخصی که توی فروشگاه دیدش .

اما اصلا مثل فروشگاه نامحسوس رفتار نمیکرد. یه فاصله کوچیک مشخصی بینشون نگه داشته داشته بود و با چشم های ترسناکش بهش زل زده بود.
هیچکسی اطراف اون نبود. اطراف مینهی هم کسی نبود .
خیابون هم کاملا خالی بود.
خالی از هر جاندار زنده ای.

مینهی شروع کرد به دویدن.
نمیدونست کجا میره اما باید خیلی زود از اونجا فرار میکرد .

مینهی کوچیکتر از اون بود پس احتمالا میتونست سریعتر از اون بدوه و شانس اینو داشت که از دستش فرار کنه.

فقط شاید ...

لرزید!
افکارش رو از نقشه های احتمالی اون مرد کنار زد.

مرد تمسخر آمیز گفت:
تو میتونی فرار کنی مینهی کوچولو .

صداش نشون میداد ساعت های زیادیه که داشته سیگار میکشیده.

ادامه داد:
اما نمیتونی غایم بشی. همین الان تسلیم شو عزیزم.

اون اسمش رو میدونست!!

مینهی تعجب کرده بود از اینکه قلبش هنوزم میزنه.
اونم وقتی با همچین ترس بزرگی روبرو شده.

ترسش با فکر اینکه، این مرد از طرف خانوادش فرستاده شده یا یکی از دشمن های خانوادشه تشدید میشد.

🩸Blood ink🩸جوهر خونDonde viven las historias. Descúbrelo ahora