P.14 Dead But Free مرده ولی آزاد

106 14 2
                                    

چهاردهم (مُرده ولی آزاد)

حتی نتونست مخالفتی راجب وارد شدن یا نشدنش بکنه و همینطور که وارد ون میشد تمام حواسش پِی اسلحه براقی بود که به سمت سرش نشونه گرفته شده بود.

داخل ون مثل یه لیموزین، صندلی راننده و کمک راننده با یه پارتیشن از هم جدا شده بودن.

اون پنجره ای که به واسطه اش راننده و مسافر میتونستن باهم حرف بزنن بسته بود.

داخل ون به جای یک سری صندلی معمولی، صندلی هایی که معمولا تو ماشین های نظامی پیدا میشدن دیده میشد که روی یکی از اونها پسر جذابی با موهای تیره نشسته بود.

$ جونگکوک لعنتی...آه..جونگکوکا اون اسلحهِ کوفتی رو بنداز پایین لطفا، قرار نیست الان به کسی شلیک کنی.

جین این جمله رو با آهی از تاسف گفت و جعبه کمک های اولیه رو روی پاهاش جابه جا کرد.
بعد روش را به سمت مینهی کرد و سعی کرد با لبخند مودبانه به صندلی کنارش برای نشستن اشاره کنه.

$ بازم سلام بیا بشین.

مینهی بلافاصله پیشنهادش رو قبول کرد و روی صندلی کنارش نشست که اینجوری باعث شد بدن مثل مدل هاش بین اون و اسلحه قرار بگیره که همچنان مستقیم به سمتش نشونه گرفته شده بود.

چشم های جونگکوک قفل مینهی شده بودن.
اون نگاه میخ و ترسناکش انگار قصد بیخیال شدن نداشت. انگار رسما زخم روی شونه اش رو فراموش کرده بود.

ولی جین حواسش جمع بود.

$ جونگکوک!

باز هم برادر بزرگتر غر زدن هاش شروع شده بودن. در عین حال که بیخیال بود سعی کرد با چهره اش رو جدی نگداره.

$ اسحله رو بیار پایین

اینبار جونگکوک به حرفش گوش داد.

تهیونگ سوار ون شد و روی صندلی پشت مینهی که کنار راهرو قرار داشت، نشست.

حتی نیم نگاهی هم به دوست زخمیش ننداخت.
انگار خون از دست رفته رفیقش براش تازگی نداشت و سعی کرد به اون بی توجهی کنه.

جین با آرامش وسایل داخل جعبه کمک های اولیه رو زیر و رو میکرد و تهیونگ با نگاه خالی از احساسش به اون چشم دوخته بود.

حتی جونگکوک هم دیگه بی قرار رسیدن کمک های اولیه، ازدرد و بیحالی سرش رو به شیشه پشت ون تکیه داده بود و به سختی نفس میکشید.

مینهی نمیتونست چشم ازش برداره.
یک سری چیزها تو وجود اون پسر بود که باعث میشد نگاهش قفل اون بمونه.
سینه ی لختش، زخم هاش یا حتی به سختی نفس کشیدن و اون پیرسینگ هایی که از گوشش آویزون بودن. اون حلقه های مشکی که روی لبش جا خشک کرده بودن و رد خونی که انگار با تتوهای پوستش یکی شده بود...

🩸Blood ink🩸جوهر خونWhere stories live. Discover now