P. 20 This is not a drill این دریل نیست

96 14 10
                                    

پارت : بیستم (این دریل نیست)


مینهی حس کرد روده بزرگش داره روده کوچیکشو میخوره!

نشستن توی اتاقی که بوی وانیل و شیرینی میداد باعث میشد شکمش بیشتر قار و قور کنه.

این بو اون رو به یاد شیرینی فروشی ای میندازه که پر از کوکی، کلوچه و رولت دارچینه.

فقط به خاطر شکم احمقش توی همچین مخمصه ای گیرافتاده بود؛ اگه چند ساعت پیش برای خرید مواد غذایی بیرون نمیرفت، هنوز هم توی آپارتمان کوچیکش با هم اتاقی حوصله سر برش بود.

ولی نیست.

الان توی یه خونه ی خیلی لاکچری با هفت تا قاتل گیرافتاده که ممکنه نقشه های خطرناک زیادی رو برای مینهی تو سرشون داشته باشن.

و با این اوصاف غذایی گیرش نیومده و واقعا دیگه گرسنگی امونشو بریده!

درحالی که آه میکشه، بلند میشه و به طرف در میره.
بیرون نمیره، یا حتی درب رو هم باز نمیکنه؛ به جاش پیشونیش رو به در تکیه میده و آرزو میکنه که میتونست اون طرف رو با اسکن حرارتی ببینه.

دلش میخواست بدونه اون سمت در چه خبره.

بهترین سناریوی ممکن میتونست این باشه که کسی اون طرف نیست، حتی اون مرتیکه جذاب خشنی که منتظر بود یه آدم ضعیف گیر بیاره و براش قلدری کنه.

بدترین سناریوی ممکن هم میتونست این باشه که الان اون بیرون، کنار در با تفنگی که باهاش جون کلی آدم رو گرفته ایستاده و با توجه به حرفای جین منتظره که دخلش رو بیاره!

اگر بخواد کاملا با خودش روراست باشه، امیدواره که یه چیزی بین این دوتا ولی بدون خطر باشه.

با توجه به شانس این چند روز اخیرش، احتمالا نمیتونه بدون چشم تو چشم شدن با جونگکوک به آشپزخونه برسه.

تنها چیزی که دلش میخواست این بود که اگه هم باهاش روبرو شد، کمترین تنش و اضطراب رو تحمل کنه!

پیشونیش رو از روی در برمیداره و با تردید بازش میکنه.

سرش رو بیرون میبره.

یه راهروی فرش شده ی خالی بهش خوش آمد میگه و مینهی تقریبا از خوشحالی به هوا مشت میزنه.

اون سناریو بدی که تو ذهنش ساخته بود رو بیرون میندازه و به این فکر میکنه که احتمالا قراره از این به بعدش هم همه چی خوب پیش بره.

به آرومی از راهرو عبور میکنه، زیر راه پله رو با تردید چک میکنه و انگار با چشمهاش دنبال یکی از اهالی خونه میگرده.

خوشبختانه نه خبری از اون جیمین با هیکل خونی و جین زورگو هست و نه حتی اون جونگکوک بی اعصاب!

" پایین پله ها، سمت راست " چیزیه که از حرفای جین یادش مونده.

شکمش این بار دیگه به شدت از خالی بودن عصبی شده و صدای قار و قورش همه جا رو برداشته بود. به خاطر همین برای اینکه از دلش در بیاره یه دست نوازشی روش میکشه و این دفعه سعی میکنه رو قولی که به معده ی بیچارش داده بمونه و حتما سیرش کنه.

🩸Blood ink🩸جوهر خونTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang