last part

5.1K 571 1.9K
                                        

شاخه گل های سفید رنگ رو روی سنگ سرد گذاشت و دستش رو آروم روی سنگ کشید.

بدون اینکه به خاکی شدن لباس هاش اهمیتی بده روی زمین نشست و سرش رو به سنگ مزار تکیه داد.

دلش تنگ شده بود... دلش بی اندازه براش تنگ شده بود... برای آغوش گرم و نوازش های آرامش بخشش...

نفس عمیقی کشید و لبخند کمرنگی روی لب هاش نشوند.

هری: امروز قراره بریم خونه... همون خونه ی قدیمی که با مادرم توش زندگی میکردیم... قراره هممون اونجا جمع شیم و بعد از دو سال، هنوزم هیچکس نمیتونه جای خالیت رو برام پر کنه...

دستی به سنگ سرد کشید و درست مثل هر هفته ای که به دیدنش میومد، شروع به تعریف اتفاقات این چند روز کرد.

هری: بچه های انریکه حسابی بزرگ شدن، دو ماه دیگه سه سالشون میشه!...

نمیتونی تصور کنی چقدر دوست داشتنی و شیرینن... درسته که قیافه هاشون به انریکه رفته، ولی ما تو خونه در واقع دو تا زین کوچولو داریم!

آروم خندید و دستش رو زیر چونش تکیه گاه کرد.

هری: نایل و شان دیروز بالاخره اروپا گردیشون تموم شد و برگشتن خونه... مطمئنم توام مثل من دلتنگشون بودی!

زین و لیامم بالاخره تصمیم گرفتن ازدواج کنن... لیام بالاخره ی تکونی به خودش داد و از داداش کوچولوم خواستگاری کرد!
نمیتونی تصور کنی زین چقدر بخاطرش خوشحال بود.

ایوانم هفته ی پیش بعد چند سال به تایلر اعتراف کرد که روش کراش داره... امروز قراره با هم بیان!... باورت میشه؟... اون مرتیکه ی خنگ تو تمام این سال ها متوجه نشده بود ایوان ازش خوشش میاد!

خنده ی شیرینی کرد و نفس عمیقی کشید.

هری: دیروز رفتم دیدن مایکل... بخاطر تو اینکارو کردم، ولی اون منو نشناخت...

دکترش میگفت بعد از سکته بخاطر فشار روانی که روش بوده قسمتی از مغزش درست عمل نمیکنه... فکر میکنم همیشه راست میگفت... اون انقدر مجنون اون شرکتِ نحس بود که آخرش از عشقش دیوونه شد!

مراحل مریضیش داره سخت تر میشه... از آدما میترسه و بیشتر با خودش حرف میزنه... دیروز انریکه و زین رو هم نشناخت!

لبخند روی لب هاش نشوند و سرش رو دوباره به سنگ قبر تکیه داد.

هری: ولی تو ی وقت غصه نخوریا... پرستارا حواسشون بهش هست... فکر میکنم این برای خودش هم بهتر باشه... اون الان متوجه هیچ چیز نمیشه، آسیبی هم به کسی نمیزنه... این برای همه بهتره!

با دستی که روی شونش نشست متعجب چرخید و با دیدن چشم های آبی آشناش، لبخند پررنگی روی لب هاش نشست.

هری: دیر کردی!

لویی روی زانوهاش نشست و شاخه گل قرمز رنگی که بین انگشتاش بود رو روی سنگ گذاشت.

My heart beats for you Stories to obsess over. Discover now