گفته بودم عاشقتونم؟
خب اگرم نگفتم الان بدونيد
هگور پگورای من 😍😍😍
چی بهتر از اینکه خسته و بی حوصله از سرکار بیای و ببینی شرتایی که گذاشتی پر شده؟؟؟
در ازاش منم ی پارت 4000 کلمه ای براتون نوشتم 😄
اينجام که معلوم نیست واتپده یا کویر لوت 😑
یکی ی چیزی آپ کنه من بخونم 😒
برای پارت بعدم 135 تا ووت و 300 تا کامنت
زيادم نیست 😄
امیدوارم از پارت جدید لذت ببرید 💚💙
______________________________
.
.
.
.
.
زین: تایلر اينجاس!
صدای افتادن و خورد شدن گوشی تو خونه پیچید و نگاه ترسیده ی اون جنگل های سبز به تیکه هاش دوخته شد....
پل سریع از جاش بلند شد و بعد از برداشتن کلید ماشین بازوهای هری رو تو دستاش گرفت
نگاه وحشت زده ی هری بالا اومد و به چشمای نگران پل دوخته شد....
پل: هری.... هری به خودت بیا.... باید زودتر از پدرت پيداش کنیم!
یک لحظه و بعد
پسری بود که ديوونه وار زیر بارون میدویید و سرعتش شاید از بعضی ماشین ها هم بیشتر بود....!
زودتری وجود نداشت....
باید قبل از اینکه پدرش بلایی سر پسر کوچولوش بياره خودش رو برسونه....
اگر لویی هرجایی غیر از نزدیکی پدرش بود، ميتونست نفس راحتی بکشه و با خیالی آسوده تر موضوع رو با پلیس در ميون بذاره....
ولی مسئله اینجا بود که هری تقریبا مطمئن بود لویی تو خونه پدریشه!
نمیتونست منتظر پل بمونه....
چون زمان میبرد تا ماشین رو از پارکینگ در بياره و هری ثانیه ای برای از دست دادن نداشت...
از کنار عابرایی که نگاهش میکردن و تو ذهنشون ديوونه میخوندنش رد ميشد و حتی لحظه ای رو برای نفس گرفتن از دست نميداد....
ميدونست پدرش چه نقشه ای برای لویی داره، و این از همه بیشتر درد داشت....!
چشمای معصوم لوییش برای لحظه ای از جلوی چشماش کنار نميرفت....
به هیچ عنوان آدم معتقدی نبود، ولی تو اون لحظه تنها اسمی که تو سرش تکرار ميشد اسم مسیح بود!
فقط از مسیح ميخواست که پسرش رو سالم نگه داره....
با صدای بوق ماشینی کنارش، سرش رو برگردوند و نگاهش به پل افتاد....
سريع سوار شد و همونطور که نفس نفس ميزد سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد
ANDA SEDANG MEMBACA
My heart beats for you
Fiksyen Peminat_Complete_ هری: معذرت ميخوام فرشته کوچولوی من... لویی:برای چی؟ هری: همش تقصیر من بود... باید ازت محافظت میکردم لویی: تو تلاشتو کردی هری هری: پس باید بیشتر تلاش میکردم... منو ببخش عزیز دلم لبخند تلخی روی لب های لویی شکل گرفت لویی: تقصیر من و تو نیست...
