*+ میخندم و برمیگردم سمت پنجره.. و به پایین و روبروم خیره میشم *
+ همیشه دلم میخواست بیام شهربازی.. این دومین باره میام..
*- دستمو زدم زیر چونم *
- من اولین بارمه.. ولی خب هیچوقت دوست نداشتم که بیا شهربازی...
*+ اهی میکشم*
+ اگه کلافت میکنه معذرت میخوام..
*- سری تکون دادم*
- نه.. به عنوان اولین بار خیلیم خوبه.. بیخیال تو فقط لذت ببر من راحتم..
*+ با تموم شدن دورمون پیاده میشیم.. دستشو میگیرم *
+ دیگه چیزی سوار نمیشم..
*- نگاهش کردم *
- چرا؟ هنوز کلی بازی هست..
*+ سرمو تکون میدم *
+ بریم این پارکه قدم بزنیم..
*- دنبالش رفتم *
- اگه بخاطر منه.. من هیچ مشکلی ندارم..
+نه.. بیا دیگهه
*- اهی کشیدم و دستشو گرفتم و دنبالش رفتم*
- خیلی خب..
*- دستمو بردم داخل جیب شلوارم و به روبروم نگاه کردم *
- سردت نیست؟
+ نه خوبم.. کاپشنم خیلی کلفته
*+ دستشو تاب میدم *
+ اقای استارک..
*- نگاهی به دستامون کردم *
- هوم؟
+ میگم.. وقتی هیجده سالم شد.. واقعا باید از عمارت برم؟
*- مکث کوتاهی کردم.. اوایل واقعا میخواستم بره.. حتی تا همین چند وقت پیش.. ولی الان *
- نمیدونم.. هنوز وقت داری تا هجده سالگیت..
*+ اهی میکشم *
+ درسته.. هنوز وقت هست..
- درموردش نگرانی؟
*+ شونه ای بالا میندلزم *
+ دلم نمیخواد دوباره تنها بشم..
*- لبخند محوی زدم*
- منم بهت عادت کردم
*+ با حرفش نگاهش میکنم *
+ واقعا؟؟
- اینطور به نظر میرسه.. خودتم متوجه شدی.. مثل قبل بداخلاق نیستم.. نه؟
+ اوهومم.. تو خیلی مهربانی..
*- خندیدم و سرمو تکون میدم دادم*
-نه.. مهربون نیستم.. میگم که به تنها نبودن عادت کردم..
*+ همونجوری که لبخند میزدم با فکری لبخندم محو میشه سرمو پایین و برگای جلوی پام ضربه میزنم *
+ اما.. تو..ازدواج میکنی بعدش بچدار میشی..و اون موقع جایی برای من تو خونه و زندگیت نیست..
*- نفس عمیقی کشیدم*
- اینا از کجا به ذهنت میرسه.. من حتی بهش فکرم نمیکنم..
YOU ARE READING
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
