*+ هنوزم وقتی به اون لحظه فکر میکردم باورم نمیشد.. وقتی بهم گفت دوستم داره..
مثل خواب بود چون دیگه تکرارش نکرد..حتی وقتی خودمو زدم به پررویی و ازش پرسیدم عصبانی شد و گفت برم پی کارم..
یه خانوم میومد عمارت.. روانشناس بود و باهام حرف میزد تا اون اتفاقات رو کمرنگ تر کنه.. و بهم تمرینایی میداد تا انجامشون بدم..
شبا کابوس میدیدم.. ولی وقتی کنار تونی میخوابیدم کمتر میشدن..
اون هفته ی اول خیلی درگیرش بودم..همش یادم میفتاد و میترسیدم تنها باشم یا برم توو حیاط...یه هفته تو حیاط نرفتم اخر سر تونی خودش بردتم و با جیمی و اری بازی کردیم..نمیدونم چرا اون حرفو دوباره تکرار نکرد...رفتاراش باعث میشد فکر کنم توهم زدم..
اما خب تونی هم از اون ادما نبود که دم به دیقه بگه دوستم داره..
من همینجوریم خوشحال بودم..
کاراش توو کمپانی بیشتر شده بود این اواخر و زیاد تو کمپانی میموند.. منم تنها..بیشتر تو اتاقم بودم و پایین نمیرفتم..
یه مشت پاستیل میکنم تو دهنم و تند تند دکمه رو فشار میدم..
داشتم با عذاب وجدان بازی میکردم چون فردا دو تا امتحان داشتم.. اما اصلا حوصله نداشتم بخونم.. تونی هم کارنامه ی هر ماه رو چک نمیکرد.. ماه پیش چک کرد این ماه چک نمیکنه تازه کاراشم زیاد شده.. ریاضی رو که اصلا نمیفهمیدم.. بیولوژی هم انقدر زیاد بود که میخوندمم به همش نمیرسیدم...پس با عذاب وجدان بیخیالشون شدم و ترجیح دادم بازی کنم و فیم ببینم و خوراکی بخورم *
*- همونطور که جواب وکیلو میدادم رفتم داخل.. خدمتکارا به صف ایستاده بودن و تعظیم میکردن.. اورکوتمو دراوردم و دادم به انجی.. بالاخره تماس تمون شد..
نگاهی به اطراف کردم خبری از پیتر نبود..
برگشتم سمت انجی *
- پیتر غذاشو خورده؟
•: نه ارباب.. منتظر شما موندن..
*- سری تکون دادم و رفتم سمت پله ها*
- میزو بچینین..
*- رفتم سمت اتاقش.. انقدر خسته بودم که اصلا حوصله نداشتم و به زور چشمام باز بود..چندتا ضربه به در زدم و در اتاقشو باز کردم ولی با دیدن اون دسته توی دستش و خوراکی های کنارش ابرویی بالا دادم *
- فکر میکردم داری درس میخونی..
*+ با دیدنش سریع بلند میشم.. و دسته رو میندازم اونور *
+ سلام خسته نباشی.. من..خوندم..دیر اومدی ارب..تونی..
*- سری تکون دادم و چند قدم جلو رفتم.. نگاهی به اون تلویزیون انداختم *
- کارم طول کشید.. مطمئنی خوندی دیگه..نمیخوام پام به مدرسه باز شه دوباره..
*+ خب حالا اون عذاب وجدان به ترس تبدیل شد ولی دیگه کار از کار گذشته.. ساعت نزدیک یازده بود *
+ اوهوم..
*+ میرم جلو و دستامو دور کمرش حلقه میکنم *
+ دلم تنگ شد..
*- لبخند بیجونی زدم و موهاشو بهم ریختم *
CITEȘTI
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
