*- به دکتر زنگ زدم و گفتم بیاد عمارت.. خودمم سمت عمارت راه افتادم..هپی و بقیه هم پشت سرمون بودن.. به محض رسیدنمون یک راست بردمش اتاق خودم..
نمیتونستم بذارم دور از خودم بمونه.. یا تو اون اتاق.. خوابوندمش روی تختم و گفتم انجی قفس اری رو بیاره..
همونطور که دکتر معاینه اش میکرد نشستم لبه ی تخت و دستشو گرفتم *
- چی میخوری بگم برات درست کنن..
*+ لبخند کجی میزنم *
+دل..دلم..شیرینی.. میخواد..
*- سریع برگشتم سمت انجی*
- شرینی درست کنین.. زود.. با ابمیوه.. شیر کاکائو و شیکم اماده کن.. کیک شکلاتی هم اماده کن.. زود باش..
*- با رفتن انجی برگشتم سمت دکتر *
- دکتر..
*د: نگاهی به اون کبودیا میندازم.. و با دیدن کبودی زیاد ورم روی مچ دستش.. اروم لمسش میکنم که دستشو میکشه*
د: مچ دستش در رفته.. پیتر میتونی مچ دستتو تکون بدی؟
*+ سعی میکنم اما خیلی درد داشت.. سرمو تکون میدم*
+ نه..
*د: نگاهی به تونی میندازم و اروم میگم *
د: باید جاش بندازم..
*- چند بار پلک زدم..باید جا بندازه؟؟ سری تکون دادم و برگشتم سمت پیتر..دستی به موهاش کشیدم *
- اری رو بیاره پیشت؟؟ تو قفسش نشسته نگاهت میکنه..
*+ سرمو تکون میدم*
+ دلم..براش تنگ شده..
*- لبخندی زدم.. بلند شدم و در قفسشو باز کردم که خودش اروم اومد توی دستم.. سمت پیتر رفتم و اری رو گذاشتم روی سینه اش..*
- بیا..
*د: اروم اروم مچ دستشو ماساژ میدادم.. وقتی دیدم حواسش پرت شده سریع جاش میندازم و نگاهش میکنم نفسش یه لحظه موند و زد زیر گریه.. اهی میکشم و اون پماد و برمیدارم *
د: تموم شد پیتر..
*- اری و گذاشتم روی میز و بلندش کردم و بغلش کردم *
- تموم شد عزیزم.. هیچی نیست.. تموم شد عزیز دلم..
*+ با هق هق گریه میکردم.. دردش خیلی وحشتناک بود حتی قلبمم درد گرفت *
+آاایییی...
*- بوسه های کوچیکی به گونه اش زدم *
- ببخشید عزیزم..چیزی نیست..
*د: ازون پماد روی دستش میمالم و باندو دورش میپیچم و اتلی که محض احتیاط اوردمو براش میبندم و محکم میکنم.. بقیه جاهای بدنشو معاینه میکنم زخم عمیق باز و شکستگی نداشت.. برای کبودی ها پوست صورتش چنتا دارو مینویسم و کیفمو برمیدارم *
د: این دارو هارو باید استفاده کنه.. کبودی هام رفته رفته خودشون خوب میشن..
*- نفس راحتی کشیدم *
- پس مشکلی نیست؟ نیازی نیست بره بیمارستان؟
YOU ARE READING
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
