* سرم درد میکرد.. و سردم بود.. غلتی میزنم..
اه کمرم..چشمامو اروم باز میکنم.. چندبار پلک میزنم.. روی زمین خوابیده بودم.. سرمو بالا میبرم.. اینجا کجاست؟؟؟ چشمامو میمالم تا واضح ببینم.. اینجا اتاقم بود.. اتاق قبلیم توو عمارت اما.. من.. میشینم و دستامو میزارم روو سرم.. من دیشب رفتم تولد.. اونجا پارتی بود.. خواستم به تونی پیام بدم.. جینا گوشیمو گرفت و بعدش اون کیکا.. دیگه ازون به بعدش یادم نمیومد.. اما چرا اینجام.. لباسم بهم ریخته بود.. مرتبشون میکنم و بلند میشم.. میزم سمت در.. چندبار دستگیره رو بالا پایین میکنم اما باز نشد.. قفل بود.. استرس میگیرم.. من چجوری اومدم عمارت؟؟؟ تونی اوردتم؟؟؟
نکنه اومده اونجا.. اه.. دستی به جیبام میکشم گوشیم کنارم نبود..
ناخن شستمو میجوعم.. چیکار کنم.. باید بهش بگم میخواستم پیام بدم.. باید بگم گوشیمو گرفتن.. اهه.. لعنتی.. چنتا ضربه به در میزنم *
+ تو..تونی؟؟؟ کسی اون بیرون هستت؟؟؟
*+ اما صدایی نمیومد.. خودمو بغل میکنم سرد بود.. هیچی هم نبود اینجا بپوشم.. کنار دیوار میشینم.. مثل چی استرس داشتم.. اه.. خدایا چیکار کنم*
*- تا صبح توی همون بالکن نشسته بودم.. سیگار میکشیدم و اوضاعم بازم خوب نبود..
و همه ی اینا.. فقط به خاطر این بود که ازش انتظار نداشتم..
انتظار نداشتم دروغ بگه.. انتظار نداشتم منو بپیچونه برای همچین خوش گذرونی هایی..
به حال و روز خودم خندیدم و نگاهی به ساعت کردم.. یازده صبح بود.. شاید بیدار شده باشه..
رفتم داخل اتاقم.. یه لیوان پر ویسکی خوردم و نگاهی به اون اتاق مخفی انداختم.. پشت اون دیوار.. سمتش رفتم و اون قاب عکس رو برداشتم.. کف دستمو گذاشتم روی اون برامدگی و فشار دادم.. اون صفحه ی دیجیتالی روشن شد.. رمزو زدم و با باز شدن در رفتم داخل..
یه اتاق نسبتا کوچیک.. نصف اتاق خودم.. ولی همه چیز توش جا شده بود..
سمت اون شلاقا رفتم.. نگاهی بهشون انداختم تقریبا ده تا شلاق داشتم.. یکیش که مشکی بود و چرمی بود و کلفتیش متوسط بود رو برداشتم..
خوب بود.. رفتم بیرون و از توی اون کمد یکی از اون دسته های گلف و یکی از توپارو برداشتم.. سیگارمو گذاشتم بین لبام و رفتم سنت اتاقش..
قفل درو باز کردم و رفتم داخل.. گوشه ی دیوار جمع شده بود.. سیگارمو انداختم روی زمین و پامث گذاشتم روش و لهش کردم.. سرفه ای کردم و نگاهش کردم *
- کی بیدار شدی..
*+ با صداش سریع سرمو بالا میبرم و نگاهش میکنم.. موهاش بهم ریخته بود.. یه تی شرت و جین مشکی تنش بود همون لباسای دیشب.. نگاهم میره سمت اون چیزایی که توو دستش بود.. اب دهنمو قورت میدم و بلند میشم *
+تو..تونی.. من.. باید حرف بزنیم..
*- سرمو یکم کج کردم و اون دسته گلفو توی دستم چرخوندم *
- راجع به؟
*+ خودمو میچسبونم به دیوار *
+ دی..دیشب.. من نمیدونستم.. اونجوریه مهمونیش.. باور کن.. نمیدونستم..
YOU ARE READING
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
