soulmate

55 1 3
                                        


*- سری تکون دادم و نفس عمیقی کشیدم که دوباره به سرفه افتادم.. اب دهنمو قورت دادم *

- باشه..باید ناهار بخوری..

+ چیزی شده؟؟ سرما خوردی؟

- نه..فکر نکنم..

*+ میرم پایین یه لیوان اب براش میریزم و میزارم جلوش و میشینم *

+ یکم بخور..

*- یکم اب خوردم و با دیدن انجی بهش اشاره کردم *

- یه مسکن قوی برام بیار.. میزم بچینین...پیتر گرسنه اس..

*+ نگران نگاهش میکنم *
+ بگم دکتر بیاد؟

*-پوکر نگاهش کردم *
- نه..

+ لجباز...عصر بریم بیرون؟

- کجا بریم..

+ خرید..مثلا؟

- باشه.. میریم..

*+ دستشو میگیرم *

+ توام بخور..باشه؟

*- نگاهش کردم..چرا انقدر منگ و گیجم..*

- چیو..

*+ لبمو گاز میگیرم *
+ هیچی..الان میام..

*+ بلند میشم.. میرم توو اشپزخونه *
+ انجی..به دکتر زنگ بزن.. ارباب حالش خوب نیست..

ا: خودش گفت؟ چشه.. اگه چیز خاصی نیست دارو های خودشو داره ها..

+ نه.. واقعا میگم.. حالش خوب نیست لطفا زنگ بزن..

ا: باشه باشه.. زنگ میزنم..

*+ میرم پیشش و از بازوش میگیرم *
+ تونی پاشو بریم بالا

*- سری تکون دادم*

- نه خودم میرم.. تو بمون.. غذا بخور..

+ عههه پاشووو میگمممم حرففف گوششش کنن

*- نفسمو فوت کردم و بلند شدم و دنبالش رفتم *
- خیلی خب.. جیغ نزن..

*+ میبرمش بالا روی تخت میخوابونمش.. میرم پایین یکم غذا میخورم ضعف داشتم و واقعا نمیخواستم این وسط منم حالم بد شه با اومدن دکتر میبرمش بالا*

+ نمیدونم واقعا چش شده اقای دکتر..

د: من همین دیشب برای شما توی عمارت بودم چیزیشون نبود که.. چخبره توو این عمارت.. خدمتکارا ادمای مطمئنی هستن؟

+ اهه.. اون فرق داشت.. ارباب الان حالش بد شد..

د: خب چشه.. دقیقا مشکلش چیه..

+ من که نمیدونم..

*+میشینم کنارش و تکونش میدم*
+ ارباب..تونی.. بیدار شو..

*- با صدای جیغش اخمی کردم و چشمامو باز کردم *

- خوابم...نمیبینی؟

White RoseDonde viven las historias. Descúbrelo ahora