+ نه..نمیدونم چی بپوشم..میترسم مثل اون سری بهم تیکه بندازن که رسمی نیستم..
*- چشمامو تو حدقه چرخوندم و نگاهی به اون لباسایی که روی کاناپه بود انداختم *
- مهم نیست اونا چی میگن.. لباس تو رو من باید تایید کنم نه اون مغز فندوقیا..
+ خب پس خودت انتخاب کن..
*+ میشینم روی صندلی یه شکلات میندازم دهنم*
- یعنی خودت هیچ نظری نداری؟ من منظورم این نبود که خودم انتخاب کنم..
+ امم..خب اون پیرهن زرشکیه خوشگله..با یه دستمال گردن توری قشنگ میشه..و جین مشکی.. یا اون یکی..
*- نگاهی به اون پیرهن انداختم.. یکم یقه اش باز بود..سری تکون دادم *
- خوبه..ولی باید حواست به یقه ات باشه.. دستمال گردن هم..
*-رفتم سمت اون جعبه و از بین دستمال گردنا یکیش که تور بود و یه سری گلدوزی خیلیی کوچیک مشکی توش بود برداشتم و سمتش گرفتم*
- این دور گردنت قشنگ میشه..
*- اونو گذاشتم روی میز و رفتم سمت در *
- خیلی خب.. من میرم یکم به کارام برسم.. اه اصلا حوصله ی مهمونی ندارم..
+ انقدر بی حوصله نباش عشقم..
- الان وقت مهمونی نیست..من حتی نتونستم خوب بخوابم دیشب..این عوضی هیچوقت مهمونی نمیداد معلوم نیست امسال چه مرگشه که وسط کریسمس مهمونی داده..
*+ اهی میکشم *
+ خب میتونیم نریم.. نمیشه؟
*- نگاهش کردم*
- فکر نکنم..بیخیال.. تو موهاتو خشک کن که سرما نخوری.. وسایلتم اماده کن که سریع بپوشیشون..
+ باشه..
*+ با اومدن استالیست میشینم روی صندلی. نمیدونم چرا امروز پر از ایده بود و میخواست همه ی اون ایده هاشم روی من اجرا کنه *
+ نورا.. میگم.. فکر نکنم اینجوری بهم بیادا..
ن: عهه..من کارمو بلدمااا.. موهای به این خوشگلی داری همیشه ساده بالای سرت میبندی الان میخوام برات خوشگل درستش کنم.. تو نگران نباش..
*+ کلافه گوشیمو برمیدارم و بازیمو میارم *
+ تو که به حرف من گوش نمیدی..چیکار کنم هر کاری میخوای بکن فقط جوری نشم مسخرم کنن..
ن: خوشگل میشییی..
*+ دو ساعت گذشته بود واقعا نمیدونستم مگه داره چیکار میکنه..هی خوابم میبرد و میزد روو شونه ام یا صورتمو میچرخوند تا بیدار شم..اخرشم با گفتن اینکه تموم شد.. از جام میپرم.. چند بار پلک میزنم.. به خودم نگاه میکنم.. برام لنز نزاشته بود همون رنگ چشمای خودم بود.. یه گریم ملایم...موهامو تا پایین شینیون کرده بود..و چتریمو جوری حالت داده بود که تا حالا اونجوری درست نکرده بودمش..فر بود و یه طرف صورتم ریخته بود..
به نظرم زیاده روی بود.. اما نمیشد کاریش کرد.. اهی کشیدم.. شلوارو پیرهنمو میپوشم..اون دستمال گردنم و میبندم دور گردنم تا سوختگی معلوم نشه.. بوتامو پام میکنم و عطر میزنم و میرم سمت اتاقش و در میزنم *
YOU ARE READING
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
