game

43 4 12
                                        

- خب بیبی.. چقدر درس داری؟

*+ دستامو خشک میکنم و اروم اروم میرم سمت میز و میشینم و اهی میکشم.. قاشقمو برمیدارم و یکم سوپ میخورم..*

+ شیمی که داشتم میخوندم..

- فقط همون؟

+ اره.. تازه کلاسا شروع شده.. معلما دارن درس جدید میدن..

- اشکالی نداره اگه نری کلاس؟

*+ نگاهش میکنم*
+ چرا.. چیزی شده؟

- نه..بخاطر این میگم که..امروز بیخیال درس بشی.. مثلا فیلم ببینیم.. یا بازی..

*+ لبخندی میزنم*
+بلدم.. میتونم نرم..

*- سری تکون دادم*
- باشه پس.. بعد از غذا میریم طبقه ی پایین..

*-یکم از غذام خوردم و غقب کشیدم.. گیلاسمو پر کردم و دوباره خوردم و به انجی گفتم برامون خوراکی آماده کنه و ببره پایین.. با تموم شدن غذاش بلند شدم و دستمو سمتش گرفتم *

- پاشو بریم..

*+ دستشو میگیرم و باهاش میرم پایین که جلوی یه در وایمیسته *
+ اینجا چیه؟

*- خیلی وقت بود نیومده بودم این پایین.. همونطور که مشغول زدن رمزش بودم جواب دادم*

- سینما..

*+ با تعجب نگاهش میکنم که درو باز میکنه و میره داخل پشت سرش میرم.. یه پرده ی خیلی بزرگ بود با ده تا صندلی با دهن باز داشتم اطرافو نگاه میکردم*

+ عااا.. چه باحال..

*- لبخندی بهش زدم و به اون صفحه ی لمسی روی دیوار اشاره کردم *

- برو فیلمی که میخوای رو انتخاب کن..

+ میرم جلو و میزنم روی اون صفحه که فیلمارو میاره.. اون فیلم مارول باید توو این پرده و اینجا باحال باشه دیدنش.. میزنم روو اون که خود به خود نور اتاق کم میشه با ذوق میرم روی اون صندلی میشینم و اون ظرف چیپسو برمیدارم *

*- لم دادم و یکی از نوشابه هارو برداشتم و یکم ازش خوردم *

-همم.. انتخاب باحالیه..

*+ همینجور که بیشتر میگذشت چشمام گردتر میشد تند تند چیپس میکردم توو دهنم و به نی نوشابم مک میزدم..اینجا برای فیلم دیدن خیلی خوبب بود.. بعد من تو لپتاپ نگاه میکردم..هعی*

+ اههه بزننشششش

*- با جیغش برگشتم سمتش و نگاهش کردم.. چه ذوقی میکنه برای فیلم.. یه لحظه حس کردم باید هر چی فیلم تا الان دیدمو دوباره با پیتر ببینم که حس و حالش باحال تر بشه.. تند تند چیپس میکرد توو دهنش و تا دهنشو باز میکرد که حرف بزنه یا جیغ بکشه یا فحش بده چیپسا از دهنش میریختن بیرون.. یجوری حرص میخورد انگار تاحالا این فیلمو ندیده.. یا مثلا مارول باباشه..
اون ظرف پاپکورن رو برداشتم و داشتم دونه دونه از توش برمیداشتم که یهو از دستم کشید و تند تند خودش خورد.. با تعجب بهش نگاه میکردم*

White RoseDonde viven las historias. Descúbrelo ahora