(عسلیا همونطور که گفتم این پارت اسمات داره..) 🤍
*+ خم میشم و زبونمو گوشه ی لباش میکشم*
+همم..
*- نفس عمیقی کشیدم.. دستمو بردم سمت پایین تنه اش.. و با لمس کردن عضوش و ناله اش فهمیدم اوضاع اونم خوب نیست *
- انگار باید یکم بهت برسم..
*+ دستمو روی یقه اش میکشم *
+ ان..انجامش بده..میخوامت..
*- بدون جوابی از زیر بغلش گرفتم و بلند شدم که پاهاشو دور کمرم حلقه کرد.. رفتم سمت پله ها و دستمو بردم زیر شورتکش.. پنتی تنگشو کنار زدم و انشگتمو روی ورودیش کشیدم *
- انگار اونقدرا هم منو نمیخوای..
*+ محکم بغلش میکنم و چشمامو میبندم*
+ میخوام.. میخوامت..
*- نوک زبونمو روی پوست گردنش کشیدم*
- عاا..اینطوری نمیشه پیتر..
*+ وقتی رسیدیم به اتاقش.. از بغلش میپرم پایین.. دستمو میزارم روی عضوش و میمالمش.. و با چشمای درشت شده نگاهش میکنم *
+ چرا.. چرا.. نمیشه ددی..
*- با دهن باز نگاهش میکردم.. نکن لعنتی.. نه*
- نکن..بلند شد..
*+ شروع میکنم به باز کردن کمربند و دکمه اش*
+ چرا؟؟
*- دستمو گذاشتم روی کمربندم *
- تو از پسش برنمیای.. بلند شو..
*+ نمیدونم اون همه بی شرمی و جراتو از کجا اورده بودم.. شاید به خاطر کمبود توجه از طرفش بود.. حالا که یکم بهم توجه کرده بود نمیخواستم تموم شه.. نمیخواستم اون بغلا و بوسه ها تموم شه.. سرمو میبرم جلو و از روی شلوارش که عضوش کاملا از زیرش معلوم بود.. برجستگی عضوشو میبوسم.. و خمار نگاهش میکنم *
+ ددی~~~
*- با حرکتش پاهام سست شد.. کل بدنم سست شد و کم مونده بود بیفتم.. لبمو گاز گرفتم و سعی کردم نفس عمیقی بکشم.. نه.. نه نباید این کارو میکردم ولی.. نتونستم جلوی خودمو بگیرم..
همونطور که نگاهش میکردم رفتم سمت تخت و لبه ی تخت نشستم و زیپ شلوارمو باز کردم و نگاهش کردم *
- نشونم بده که.. از پسش برمیای..
*+ بلند میشم و میرم سمتش.. جلوش روی زانو هام میشینم.. استرس وحشتناکی گرفته بودم..
نمیدونستم میتونم از پسش بربیام یا نه ولی بالاخره که چی باید یاد میگرفتم.. دستام میره سمت باکسرش و میکشمش پایین و دیکش.. لعنتی خیلی بزرگ بود چجوری جاش بدم توو دهنم.. اب دهنمو جمع میکنم سرمو میبرم جلو و میریزم روش و اروم میمالمش *
*- همونطور که نگاهش میکردم دستامو تکیه گاهم کردم و زبونمو توو دهنم چرخوندم*
- بهت نگفتم اماده اش کن..گفتم ساک بزن..
YOU ARE READING
White Rose
Fanfictionعمارت استارک فراموش نمیشه... ارباب فراموش نمیشه... تونی فراموش نمیشه... اون اسمونی که تیرگی شده طبیعتش فراموش نمیشه... اون اتاقا که هر کدوم یاداور یه خاطر بودن... یه درد... هر بار مرگ... فراموش نمیشه... هیچوقت... عمارت استارک کنج قلب و ذهن من جا خ...
